جلسه ۶۵۵
5ولأجل ذلک استتم قولهم صورة الشیء هی ماهیته التی بها هو ما هو مع تعقیبه بقولهم و مادته هی حامل صورته و لیس متناقضا بخاطر همین قول اینها كه میگویند صورت شیء عبارت از ماهیتی كه بواسط آن هو هو است این یك نقصانی را اقتضاء میكند با تعقیبی كه اینها بعدا میگویند به قولشان كه میگویند ماده شیء حامل صورت است و در حالتی كه تناقضی در اینجا نیست، یعنی در اینجا یك بوی تناقضی دیده میشود، از یك طرف شما میگوید این مابه شیء هو هو از یك طرف میگوئید ماده شیء حامل صورت است اگر ماده شیء حامل صورت باشد پس حامل شیء دیگر مابهالشیء هو هو نخواهد بود، چون ماده شیء كه با خود صورت شیء تفاوت میكند، از یك طرف به الشیء هو هو مگر ماده جزو او نیست اگر ماده نباشد شیء آیا به آن هویت و فعلیتش میرسد، پس چطور شما در اینجا شما صورت را مابهالشیء هو هو گرفتید در حالتی كه این بدون صورت معنا ندارد، باید یك مادهای باشد تا اینكه صورت بیاید با انضمام آن ماده، الشیء هو هو شما بتوانید به او ملحق كنید، اگر این خود پشم تنها نباشد كه شما فرش در اینجا نمیبینید، اگر خشب نباشید سریر را شما نمیبینید، پس چطور شما مابهالشیء هو هو را فقط به صورت چسباندید، ماده بیچاره كه در اینجا سرش بیكلاه مانده، تناقضی كه در اینجا به نظر میرسد كه از یك طرف شما صورت را به معنای مابهالشیء هو هو معنا كردید در حالی كه مابهالشیء هو هو هم ماده است و هم صورت هر دو باید روی هم جمع بشوند تا اینكه بتوانید بگویید الشیء هو هو، این همانی است كه مورد نظر و مورد رؤیت است و خودش فیحدنفسه قوام پیدا میكند، از یك طرف میگویید نه مابهالشیء هو هو این صورتالشیء است كه با محل فرق میكند، محل حامل آن صورت است نه اینكه خود آن صورت با ماده با همدیگر هوالشیء بشوند، این تناقضی كه در اینجا هست را میخواهند رد كنند، كه به تناقض اجمال و به تفصیل وتوضیح هذه الدعوی به نحوی كه دیگر این تناقض در اینجا پیش نیاید بتقدیم مقدمة هی أن المادة فی کل شیء أمر مبهم لا تحصل له أصلا ماده در اصل چیزی یك امر مبهمی است كه تحصل ندارد حتی در ذهن هم تحصل ندارد در ذهن تحصل دارد ولی تشخص ندارد، یعنی یك نوع تحصلی در ذهن دارد إلا باعتبار کونه قوة شیء ما تحصلش فقط به این مقدار است یك مقدار خیلی كمی از تحصل دارد، همینقدر كه ما امتیاز قائل میشویم بین دوتا ماده، بین ماده چوب بودن و بین ماده حدید بودن ما یك تحصل بسیار ناچیزی را كه به قوه شیء ماست كه این قوه شیء ما را الان در خود دارد، قوه تبدیل شدن به چوب كذا را دارد، قوه تبدیل شدن به فلان صنعت خارجی را دارد، فقط از نظر قابلیت یعنی استعداد برای تبدیل شدن از این نظر میدانیم كه هست، به این مقدار تحصّل دارد، اگر بخواهد این درخت رشد بكند آن مادهای كه میتواند رشد بكند آن دیگر آهن نیست، این مقدار میفهمیم، او باید چوب باشد، یعنی قوه برای رشد در آهن پیدا نمیشود در چدن پیدا نمیشود آن در چوب بودن و گیاه بودن پیدا میشود، این مقدار باعث میشود بین این و بین او ما فرق بگذاریم، بین چوب و بین حدید ما فرق بگذاریم این مقدار تحصل دارد والصورة أمر محصل بالفعل ولی صورت یك امر محصل بالفعل است الان داریم اشیاء را در خارج میبینیم به یصیر الشیء شیئا بواسطه او شیء شیء میشود مثلا مادة السریر هی قطع الخشب قطع خشب اینها سریر ماده هستند لکن لا من حیث لها حقیقة خشبیة و صورة محصلة ولكن نه از جهت اینكه برای این ماده یك حقیقت خشبیتی است و یك صورت محصّلهای است فإنها من تلک الحیثیة اگر خود خشبیت را در نظر بگیرید حقیقة من الحقائق خودش یك حقیقتی است از حقایق و شما دارید نگاهش میكنید شما دارید همین خشب الوارهای كه در اینجا افتاده، قبل از اینكه اینها تبدیل به سریر بشود شما دارید اینها را میبینید در حالی كه اینها سریر نیست از نظر خشبیتش یك واقعیتی است ولی هنوز سریر نشده تخت نشده كه شما بروید در آنجا بنشینید و استقرار پیدا كنید، یا بروید رویش بخوابید ولیست مادة الشیء این ماده الشیء نیست این خودش خشب است بل مادیتها إنما هی من حیث کونها تصلح لأن یکون مادیت برای این حقیقت این است كه ماده این صلاحیت دارد كه سریر بشود یا در بشود یا كرسی بشود یا چماق بشود، این خشب میتواند استعداد برای اینها داشته باشد، درست پس در عین اینكه این خشب است و در عین اینكه حقیقته من الحقایق ولی له القوه این له القوه لا قوه بالحیثیه الخشبیه این حیثیت خشبیت دیگر قوه ندارد، فعلیت دارد ولكن به حیثیت تبدلش به صنعتی از صنایع مصنوعی بشود، سریر بشود، كرسی بشود فرض كنید چماق بشود، در بشود از این نظر قابلیت دارد، این ماده بودنش از این نظر است وتعصّیها و امتناعها عن قبول أشیاء أخر اینكه این امتناع میكند و إبا میكند از اینكه أشیاء دیگری را قبول بكند لیس لجهة قوّتها و استعدادها بخاطر قوتش و استعدادش برای سریر بودن نیست، بلكه بخاطر فعلیتش است، یعنی الان خودش امرٌ فعلی من الاعیان الخارجیه خودش یكی از اعیان خارجی است به خاطر این قبول نمیكند كه به اشكال دیگر، به خصوصیات دیگر دربیاید واقترانها بصورة مخصوصة اینكه این اقتران به یك صورت خاصی است یمنعها عن التلبس بتلک الأشیاء منع میكند او را از اینكه تلبس پیدا كند به این اشیاء لأجل التنافی الواقع بین طبیعتها و طبائع چون بین طبیعت خشبیت و طبایع این اشیاء با همدیگر اختلاف است فالحقیقة الخشبیة ـ مثلالها جهة نقص و جهة کمال یك جهت نقص دارد یك جهت كمال دارد، جهت كمالش همان خشبیتی است كه ما داریم میبینیم این جهت كمال است، جهت نقصش این است كه این میتواند تبدیل به یك كمالی بشود فمن جهة نقصها یستدعی کمالا آخر از جهت نقصش این استدعا میكند یك كمال دیگری را، در عین اینكه خشب است ولی در عین حال ناقص است ناقص است چون خشب فایده ندارد باید تبدیل به سریر بشود، تبدیل به در بشود، تبدیل به چماق بشود تا اینكه مفید باشد [مخصوصا آن سومی كه خیلی مفید است تبدیل به چماق شدن] این خشب تازه مفید واقع میشود، و الا همین خشب در جنگل هست و فعلیت هم دارد، به كمال هم رسیده، پس كمالی كه در اینجا دارد كمالش همین فعلیت است نقصی كه دارد این است كه باید از این استفاده بشود و این همینطور بیخود افتاده پس این نقص را باید تبدیل به كمال كند تبدیل به سریر بشود و باب و امثال ذلك.

