اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۶۵۵

0
اسفار

فصل(7) في تحقيق اقتران الصورة بالمادة ج دوم مرحله چهارم فصل هفتم 10-05-1430

نسخه عربی

جلسه ۶۵۵

2
  •  چوب را، دیگر از مفهوم چوب بدیهی‌تر سراغ ندارید چوب را شما اگر بخواهید در ذهن بیاورید باز آن چوبی كه یك چوبی باشد به عنوان ماده و هیولا و اصل و ماده برای بقیه انواع چوب باشد از مصنوعات مختلفه، از اشجار مختلفه كه طبعا تفاوت می‌كند فرض كنید بین چوبی كه چوب گردو است با چوب چنار با چوب كاج اینها با همدیگر از نقطه‌نظر كیفیت متفاوتند، ولی شما به همه اینها چوب می‌گویید حالا یك چوبی را شما در نظر بگیرید كه این چوب جامع بین همه اینها باشد و در عین حال شما بتوانید در ذهن به او صورت بدهید، این امكان ندارد اگر هم صورت می‌دهید صورت مبهمه به او داده می‌شود یعنی در خود آن معنای كلی هم آن معنا معنای ابهام وجود دارد، چوبی كه وقتی كه آن چوب در نظر می‌آید دیگر فرض كنید در صورت چوب درخت چنار نیست یا در صورت چوب درخت كاج نیست، بلكه یك جامعی است بین الوان مختلف و بین تراكم‌های مختلف و بین خصوصیاتی كه یك چوب می‌تواند آن خصوصیات را داشته باشد كه همان ماده باشد، ماده آن چوب بودن و ریشه چوب بودن، پس بنابراین بسیاری از چیزهای را كه ما ادراك می‌كنیم اینها همه جنبه ابهامی دارد، جنبه تحصلش همین چوبی كه من در این مدرسه دارم می‌بینم و كاجی است كه در مقابل من است این یكی از تشخص‌های همین خشبیت است، سروی كه در اینجا هست یكی از تشخص‌های خشبیت است نمی‌دانم آن درخت توت و درخت‌های دیگر كه در اینجا میوه دارد یا ندارد، نمی‌دانم اینها همه خصوصیات خشبیت است، هركدام از اینها با دیگری تفاوت می‌كند و هركدام از اینها مصداق برای این امر مبهم است خب اینكه الان من دارم می‌بینم مشخص است، در این تشخص آن درخت دیگر كه دارای خصوصیت دیگر است راه ندارد، و وقتی او را در نظر می‌گیرم این یكی راه ندارد و هردوی اینها مصداق او هستند این از عجایب‌اللَه است كه چطور دو چیز مختلف، از دو قسم و دو نوع مختلف هردوی اینها ریشه و منشاء و ماده آنها یكی است؟! این امر مبهم امری است كه انسان آن امر را در ذهن تصویر می‌كند و برای آن امر مبهم در خارج مصادیقی می‌تواند درست كند این كار كار ذهن است ولی در خارج آن امر مبهمی وجود ندارد، آنچه كه وجود دارد در خارج همین صورت نوعیه است اگر هست یا درخت چنار است، یا درخت منار است یا درخت فرض بكنید كُنار است، یا این كاج است و آن هم سرو است و آن درخت‌های دیگر است، ما یك چوبی كه جدای از اینها باشد به من نشان بدهید كه این چوب است در عین حال نه چوب چنار است و نه چوب غیر آن، ما یك همچنین چوبی نداریم در خارج هرچه هست بالاخره در تحت یكی از این انواع باید وجود خارجی داشته باشد، ولی ذهن این كار را می‌كند ذهن می‌آید و آن ماهیت مبهم را تصور می‌كند و برای آن ابهام هم اینطور نیست كه مبهم بگذارد حكم جعل می‌كند، قانون وضع می‌كند و آن امر مبهم را در نظر می‌گیرد و برای آن مصادیق جعل می‌كند اینجاست كه امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید در آن قضیه جمل كه آن شخص آمد خدمت حضرت و از اینكه این جریان اتفاق افتاده در این جنگ افرادی هستند مثل طلحه و زبیر و عایشه و صحابی پیغمبر كه اینها همه پشت سر پیغمبر نماز می‌خواندند حالا اینها آمدند و جنگ راه انداختند و جنگ یعنی كشتن آقا قضیه، قضیه كشتن است نه دعوا كردن و لفظا با هم دوتا حرف می‌زنیم و بعد هم هركدام می‌رویم سر كار خودمان، قضیه این است كه تیر آوردند و شمشیر آوردیم و نیزه و سپر، خلاصه این حرفها، خلاصه مساله مساله كشتن است یعنی آمدیم تو علی داماد پیغمبر وخلیفه مسلمین را به قتل برسانیم عایشه این بود راه افتادند مِن عایشه ام‌المؤمنین زُوجی رسول اللَه کذا و کذا برای این بود كه بیاید ای مردم علی را به قتل برسانید، بیائید این را بكشید مثل اینكه خیلی كشتن در این دنیا راحت شده، بیائید بكشید چون عثمان را كشته خب عثمان را كشته به تو چه ربطی دارد؟ عثمان را كشته مگر تو ولی دم عثمان هستی؟ جناب عایشه حالا ادعای خون‌بها و قصاص عثمان را داری می‌كنی بر فرض علی عثمان را كشته خب خودش می‌داند و ولی دمی كه عثمان دارد، پسرش است، زنش هست اما اینكه تو بلند شوی و بیایی آخر برای چی یك همچنین مساله‌ای هست كه علی بایستی خودش یا آن قتله را بیاید همه را تحویل بدهد تا اینكه ما دست از این چیزها برداریم حالا خودش در زمان حیاتش می‌گفت: اقتلوا ان هذا النعثل فقد کفر موقعی كه مقرریش را كم كرده بود صدایش درآمده بود ولی قضیه دنیا این است دیگر یك روز در كنار آدم قرار می‌گیرند، یك روز در مقابلش، این دنیا [این عكس‌ها را تماشا كنید این عكس‌های كه در این مدت در طول حیات در طول عمرتان دیده اید كه افراد چطور در كنار هم عكس انداختند و بعد دشمن خونی یكدیگر شدند، آن موقع كه عكس انداختند صلاح بر این بوده كه در كنار هم قرار بگیرند و وقتی مسائل عوض شده و همه چیز تغییر پیدا كرده خیلی دنیا جای عبرت است دیگر، یك نفرشك كرده بود كه این افراد آمدند به جنگ علی این افرادی كه ما از اینها خلاف كم دیدیم، افرادی بودند محل رجوع، این طرف قضیه هم امیرالمؤمنین كاریش نمی‌شود كرد این هم خلیفه است این هم داماد پیغمبر است این هم راجع به او یك همچنین مطالبی هست خود اصلا خصوصیات و شكل و شمایل علی نشان می‌دهد كه كی است؟ در قضیه گیر كردند، این گیر را ما هم داریم، این گیر را ما داریم و گیر، گیری نیست كه فقط اختصاص به آن افراد داشته باشد آمده بود و گیر كرده بود، آمده بود خدمت امیرالمؤمنین مشكلش را حل كند حضرت آخر چه قضیه‌ای است؟ چطوری مساله اینطور می‌شود؟ با زبان بی‌زبانی می‌گوید یا علی فهم و درك ما نتوانست از این مساله رد شود و ظاهر را در نوردد و از ظاهر عبور كند و به باطن برسد و مشكلش را حل كند در ظاهر گیر كرده بیا ما را از ظاهر رد كند حضرت روایت عجیبی دارد كه «قَالَ لَا یعْرَفُ الْحَقُّ بِالرِّجَالِ اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه»1 می‌گوید تو در ظاهر گیر كردی نگاه به عمامه و ریش طلحه داری می‌كنی، نگاه به نماز خواندنش داری می‌كنی، به نماز جماعت خواندنش داری می‌كنی، این نماز جماعت یك ربات هم می‌تواند بخواند، قشنگ تكبیر می‌گوید از زیر حلقش هم مخارج را ادا می‌كند همینطور است [بله مخارج حروف داریم، مخارج دهان، حلق، لب همینطور قار و قور معده خیلی مخارجی داریم حالا نمازی كه دارد خوانده می‌شود بعضی‌ها نماز را با زبان می‌خوانند بعضی‌ها نمازشان نماز شكمی است، قار و قور معده است نماز نیست قار و قور می‌كند نماز نمی‌خواند] زبیر را نگاه می‌كند، زبیر كسی بود كه در جنگ‌ها همراه با پیغمبر بود، در جنگ احد از آن هشت نفری كه با پیغمبر بودند یكی زبیر بود كه همه گذاشتند رفتند خلفای راشدین اسلام كه اسلام به وجود آنها منیع و عزیز است اینها برای حفظ و بقای اسلام گذاشتند فرار كردند كه خدشه‌ای بر این قامت مبارك و ابدان شریفه وارد نشود كه بعد به درد اسلام بخورند، برای این رفتند یك وقت خدای نكرده پیغمبر را ترك كنند حاشا به اینكه اینها مسلمان باشند و پیغمبر را تنها بگذارند مگر نگفتند در همین مدرسه فیضیه، همین‌جا مگر نگفتند حاشا كه عمر مسلمان باشد و بگوید كه «إنّ الرجل لیهجر، و ردّه علی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله حسبنا کتاب اللَه»2 در همین مدرسه فیضیه بله در همین جا آمدند و درس اخلاق دادند و اینجوری حق امام زمان را كف دستش گذاشتند، این هم یك جور حق گذاشتن است این هم یك جور نمك‌شناسی است، نمك‌شناسی و اداء حق مولا این هم یك جور است كه آخر عمر بعد از نود سال بیایند بگویند حاشا به جناب حضرت خلیفه ثانی كه با این مقامِ اسلام و ایمان و این چیزهای كه دارد بیاید یك همچنین مطلبی را بگوید پس این مطلب از اصل باطل و غلط است فقط باید به خدا پناه برد كه به سرمان نیاید، ما كه الان این حرفها را می‌زنیم فردا یك وقت ممكن است به سرمان بیاید، بنده خودم در زمان مرحوم آقا رضوان‌اللَه علیه بود در یك جلسه‌ای بودیم یك شخصی از بستگان بود، ایشان آمده بود به من می‌گفت مگر می‌شود انسان خورشید را ببیند و انكار كند، قشنگ یادم است گفتم برو دست به دامن خدا و امام زمان بشو كه به سرت نیاید و الا انسان خورشید هست و نمی‌بیند بله می‌شود، همین كه این حرف را می‌زد كارش به آنجایی رسید كه خورشید را دید و گفت نیست، یك روز بعد از گذشت سال‌ها من در جایی با او صحبت می‌كردم بعد از اینكه یك صحبتی كردم و خلاصه در آن مطلبی كه مطرح می‌كرد محكوم شد، بعد به او گفتم یك مطلبی را قوم و خویشی به تو می‌گوییم، رفیق كه دیگر نیستیم حساب و كتاب كه دیگر جدا، ولی قوم و خویش هستیم من قوم و خویشی یك حرفی بهت می‌زنم یادت می‌آید آن روز در مسجد همه رفقا نشسته بودند فلان بود و كار بود و بعد از انقلاب داشتند چه می‌كردند ما با هم كنار نشسته بودیم، شما این حرف را زدی یادت است جوابی را كه به تو دادم یادت می‌آید آن جواب این است، خلاصه آدم بایستی كه به خدا پناه ببرد كه خدا انسان را حفظ كند و الا نه خون ما از آنها قرمزتر است و نه فهم ما بیشتر، از همان‌ها كه در كنار پیغمبر بودند همه خورشید را دیدند و آمدند انكار كردند، همه خورشید را دیدند و چشمشان را بستند، خورشید را كه نمی‌توانند جلویش را بگیرند، چشم خودشان را می‌بندند آن كه می‌گوید من عایشه ام‌المومنین زوجی رسول اللَه چشم خودش را می‌بندد والا كسی جلوی علی را كه نمی‌تواند بگیرد، جلوی نورافشانی علی را كه كسی نمی‌تواند بگیرد، تو كه سهل است بنده خدا صد میلیارد مثل تو بیایند به اندازه بال پشه عرضه ندارید خورشیدی كه از علی دارد هر دم و هر لحظه به عالم می‌تابد بال پشه بیاید جلوی خورشید را بگیرد نگذارد نورش به زمین بیفتد، تو كه رقمی نیستی خدا خیرت بدهد درست، مردم در این قضیه گیر كرده بودند، همه ما گیر می‌كنیم حضرت فرمودند: «اعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه» تمام مساله ما سر همین است كه آنی را كه ما اول ترسیم كردیم در ذهنمان آن چیست؟ آن مطلبی را كه ترسیم كردیم و بر اساس آن مطلب این را معیار می‌سنجیم، آن را می‌سنجیم كه این بد است واین خوب است این كارش غلط است و این كارش درست است، آنی كه در ذهن ترسیم كردیم چیست؟ صحبت در آن است آیا ترسیم ما ترسیم درست است؟ یا ترسیم ترسیم غلطی بوده؟ درآن ترسیم را باید فكر كنیم، راجع به آن كبری و كلی باید فكر كنیم تا اینكه بعد در مصادیق و جزئیات كه اشتباه كردیم زود برمی‌گردد، اشتباه اشتباه بدوی است، اشتباه بدوی بخاطر خلط در عوامل خارجی ممكن است بر انسان حاصل بشود ولكن با یك ممارست و یكی دو هفته بودن قضیه روشن می‌شود، كه آیا این با آن كلی می‌خواند یا نمی‌خواند؟ با آن مرام می‌خواند یا نمی‌خواند؟ این قضیه به این برمی‌گردد كه ما در آن تصویری كه ذهن می‌كند، در آن تصویر امر مبهم را تصویر می‌كند و بعد آن امر مشخص و مصادیق مشخص خارجی، آن مصادیق باید با آن امر مبهم انطباق پیدا كند، آن امر مبهم را اسمش را فصل می‌گذارند، همین مساله امر مبهم در وجود خارجی وقتی كه شما لحاظ بكنید، در اینجا جنبه تعین خارجی و عینیت خارجی به خود می‌گیرد همان امر مبهم می‌شود ماده.

    1. بحارالانوار ج ٤٠ ص ١٢٥
    2. بحارالانوار ج ٣٠ ص ٤٦٦