
تحلیل فلسفی اقتران صورت به ماده
بررسی حقیقتِ فعلیت اشیاء و نسبت آن با ماهیت مبهم
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی فلسفی «اقتران صورت به ماده» میپردازند. بحث با تحلیل ذهن در مواجهه با حقایق مبهم آغاز میشود؛ جایی که ذهن برای درک اشیاء، آنها را در قالبهای کلی و مبهم تصویر میکند، درحالیکه در خارج، هر موجودی دارای صورت نوعیه و فعلیت مشخص است. استاد با عبور از این مقدمه، به تبیین دقیق نسبت میان ماده و صورت پرداخته و توضیح میدهند که چگونه ماده به عنوان امری مبهم و دارای استعداد، با پذیرش صورت، به فعلیت میرسد و هویت مستقل مییابد. در ادامه، با اشاره به واقعه تاریخی جنگ جمل، بر لزوم عبور از ظواهر و شناخت حقایق تأکید شده و در پایان، به برخی پرسشهای فقهی و اخلاقی پیرامون احکام عبادی و نحوه برخورد با خطاهای گذشته پاسخ داده میشود تا مسیر بازگشت و اصلاح نفس برای مخاطب هموار گردد.
تحلیل فلسفی اقتران صورت به ماده
10تناقضى كه در اینجا به نظر مىرسد این است كه از یك طرف شما صورت را به معناى ما به الشیءُ هوَ هو معنا كردید درحالیکه ما به الشیءُ هوَ هو هم ماده و هم صورت است و هردو باید باهم جمع بشوند تااینكه بتوانید بگویید: الشیءُ هوَ هو، این همان است كه مورد نظر و مورد رؤیت است و فىحدّنفسه قوام پیدا مىكند، از یك طرف مىگویید که نه، ما به الشیءُ هوَ هو این صورة الشیء است كه با محل فرق مىكند، محل، حامل آن صورت است نهاینکه خود آن صورت با ماده با همدیگر هو الشیء بشوند.
ایشان این تناقضى كه در اینجاست را مىخواهند به اجمال و به تفصیل رفع كنند بهنحوىكه دیگر این تناقض در اینجا پیش نیاید.
و توضیحُ هذه الدَّعوى بِتقدیمِ مقدمةٍ هی أنَّ المادّةَ فی كلِّ شیءٍ أمرٌ مبهمٌ ـ لا تحصُّلَ لهُ أصلاً إلاّ بِاعتبارِ كونهِ قوة شیءٍ ما و الصورةُ أمرٌ محصَّلٌ بالفعل به یصیرُ الشیءُ شیئاً مثلاً مادّةُ السریرِ هی قِطعُ الخشب لٰكن لا مِن حیثُ لها حقیقةٌ خشبیةٌ و صورةٌ مُحصّلة فإنَّها مِن تَلكَ الحیثیة حقیقة مِن الحقائق.1
بهنحوىكه دیگر این تناقض در اینجا پیش نیاید. مادۀ در هر چیزى یك امر مبهمى است كه حتى در ذهن هم تحصل ندارد، در ذهن تحصل دارد ولى تشخّص ندارد یعنى یك نوع تحصلى در ذهن دارد.
إلاّ باعتبارِ كونهِ ... تحصلش فقط به این مقدار است و یك مقدار و حصۀ خیلى كمى از تحصل دارد که همینقدر كه ما بین دوتا ماده امتیاز قائل مىشویم مثلاً بین مادۀ چوب بودن و مادۀ حدید بودن یك تحصل بسیار ناچیزى كه به قوۀ شیءٌ ما است كه این قوۀ شیءٌ ما را الآن در خود دارد؛ قوۀ تبدیل شدن به چوب كذا را دارد، قوۀ تبدیل شدن به فلان صنعت خارجى را دارد، فقط از نظر استعداد براى تبدیل شدن مىدانیم كه به این مقدار تحصّل دارد. اگر بخواهد این درخت رشد بكند، آن مادهاى كه مىتواند رشد بكند دیگر آهن نیست، این مقدار مىفهمیم که او باید چوب باشد؛ یعنى قوۀ براى رشد در آهن و چدن پیدا نمىشود بلکه آن در چوب بودن و گیاه بودن پیدا مىشود، این مقدار باعث مىشود که بین چوب و حدید فرق بگذاریم پس این مقدار تحصّل دارد ولى صورت یك امر محصّل بالفعل است و الآن داریم اشیاء را در خارج مىبینیم و بهواسطۀ او شیء، شیء مىشود. مثلاً قِطَعْ خشب مادۀ سریر هستند ولكن نه از جهت اینكه براى این ماده یك حقیقت خشبیتى است و یك صورت محصّلهاى است.
- . الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 33.
