جلسه ۶۵۰
5تلمیذ: ...
استاد: من بیرون نكردم خودشان رفتند، روز اربعین خودشان قرار گذاشتند كه وقتی تمام میشود بروند بیرون، من یادم است بعد در روز بیست و هشت صفر آمد آن آقای كذایی و اصلا یك جریانی بود كه این آقای میرحسینی را بیرون كنند و فلان و من كه این را شنیدم پیغام دادم این دیگر یك مخالفت علنی است با آن مرامی كه خب مرحوم آقا پایهگذاری كردند مسئول آنجا آقای میرحسینی بوده و پیغام دادم كه آقای كذا فردا نیاید ایشان گفته بود كه بروید به ایشان بگویید كه ما فقط از یك نفر اطاعت میكنیم گفتم بسیار خب هرچه پیش آمد خودتان میدانید آن روز یك نفر آنجا آمد به مرحوم آقا سید مرتضی بیاحترامی كرد آن آقایی كه به من آنطور گفته بود و من قصد نداشتم كه بگویم این آن آقا چیز بكند قصد داشتم كه مساله افراد باشند و همانجا حضور داشته باشند و مشغول باشند حتی به آقای میر حسینی هم گفتم كه اگر شما نمیتوانید در قبال جسارت آنها بایستید من از قم ... شما بگویید بله شما مسئول هستید و شما باید این كار را انجام بدهید چایی را از دستشان بگیرید و بیاورید معطل نباید بشوید كه اینها برای شما تئاتر بازی كنند آن بنده خدا در فشار بود یعنی واقعا یعنی از یك طرف نمیخواست برخورد بشود از یك طرف میدید كه برنامه است یعنی دارند تئاتر بازی میكنند كه ایشان را حذف كنند چایی را اینطوری كله را میگرفت پایین دست را بالا یا میگفت برو قوری را بیاور خب یعنی چی؟ بازیها یعنی چی؟ اینجا حسینیه است یا تئاتر است؟ این بازیها چیست؟ مرحوم آقا ایشان را گذاشتند مسئول و كسی حق ندارد ایشان را بردارد نه بنده و نه اخوی بنده و نه كس دیگر همه غلط میكنید بخواهید ایشان را بردارید حاج آقا جلال مسول برای آمدن خواندن است و بنده غلط میكنم و امثال بنده كه جلسه تشكیل بدهیم و ایشان را حذف كنیم به جایش یكی دیگر را بیاوریم حق نداریم این كار را بكنیم درست، خب این اعمال انجام شده بود خودمان هم میدیدیم كه دارد انجام میشود اینجا جایی بود كه بنده باید بیاییم چكار كنم؟ باید مقابله بكنم چون ما نمردیم هر كسی بخواهد هر كاری بكند این هست، روز بیستوهشتم نگفتم بروید بیرون روز سیام گفتم كه این قضیه شد به من وقتی گفتند گفتم آقای فلان برود بیرون و بعد گفتم نرود بیرون من میآیم بیرونش میكنم این را گفتم این راكه گفتم بلند شدند رفتند وقتی كه داشتند میرفتند من گفتم همه بروید گم شوید این را موقعی كه داشتند میرفتند من گفتم نه زودتر، گفتم بروید گم شوید كه همه هم شنیدند و روز بیستوهشتم صفر آن آقای شیخ كذایی كه اسمش را نمیبرم خودش مرا داشت بیرون میكرد میگفت: بفرمائید بیرون گفتم: جنابعالی! گفتم: برو بیرون آقا دستش را گرفتم و هولش دادم بیرون، خود من را میخواست بیرون كند یعنی مساله شوخی نبود خب آنها آن طرف سكة ما را ندیده بودند و درست است ما مراعات میكنیم ولی خب به جایش واقع بشود اینطور هم نیست قضیه مراعات یك حدی دارد وقتی كه پای ایستادن روی حق برسد من در دنیا از هیچ آبرویی نمیترسم هرچه میخواهد بشود بشود یعنی این را همه میدانند یعنی برای من هیچ مسالهای نیست فقط آن كه انجام بشود نه از قضیه نه از این طرف بگو آن طرف بگو اعلامیه پخش كن، زمان سابق بر علیه ما آنقدر در دانشگاه اعلامیه پخش كردند ما به ریش همهشان خندیدیم در همان زمان گذشته، این آقا حجتیهای هست و از این حرفها، آن قضیه آنطور بود بعد از این قضیه خب خیلی عوض شد مشخص شد كه خب ما آن طرف سكه را نشان دادیم و گفتم كه یا باید این جلسه طبق آنچه كه مرحوم آقا انجام بشود یا بنده در این خانه را میبندم این خانه مال من است این خانه چهاردانگش مال من است و شخصی است و من اجازه نخواهم داد كه كسی وارد اینجا بشود، این حرف را من آنجا زدم و خیلیها آن موقع به هم ریختند از جمله والده، خب والده هم آن موقع تحت مسائل و اینها بود خیلی به ایشان پر كرده بودند خیلی به ایشان پر كرده بودند و از آقای میرحسینی پر كرده بودند و از افراد دیگر و از آقا جلال و اینها خیلی پر كرده بودند به اصطلاح مساله را و همه دروغ یعنی دروغ دروغ از جمله مطالبی كه آقا شما شاگرد آقا بودید آخر پناه بر خدا آدم میآید در مجلس امام حسین و به مردم تهمت میزند ایشان تعمدا روزها نمیآید به خاطر اینكه آبدار خانه را به هم بریزد آقای میرحسینی به در نگاه كند به دیوار نگاه كند خب من كی نیامدم، میگفت یك شب، شب هفتم صفر بود من اصلا نمیدانستم هفتم صفر است و قرار بر این بوده كه قبل از نماز صبح همدیگر را بیدار كنند اینها بخاطر مساله سیاسی اصلا به آقای میرحسینی تلفن نكردند و ایشان آن شب را اصلا نمیدانست كه شب هفتم صفر است و روز شهادت امام مجتبی جلسه است آن وقت بلند شدند رفتند پیش والدهمان ایشان تعطیل كرده به خاطر اینكه به تعطیلی بكشاند ببینید اینها اولیاء خدا هستند اینها سُلاك ما هستند یعنی باور نمیكنید وقتی كه میشنیدید شما كه در فلان مجلس طهران از من فلان جا را میگفتند خیلی تعجب است آخر كسی بلند میشود بیاید نه آقا سلوك همه چیز را مباح میكند تهمت بزن كار ندارد، بردار بزن كه من ماهها، سالها طول كشید كه بالاخره توانستم از توی كله مادرمان بكشم بیرون این كه آقای چیز راجع به آقای میرحسینی به شما گفتند تهمت بوده، سالها طول كشید چند دفعه من به ایشان گفتم بابا بیایند جلوی خودتان حرف بزنند ایشان بیایند دیگران كه این حرف را زدند من هم در مجلس نیستم من میروم بیرون ایشان بگوید كی بوده چطور بوده آن حرفش را بزند و بعد هم خود شما قضاوت كن چرا اصلا من؟ من اصلا میروم بیرون اگر ترس از من است من میروم بیرون خب ایشان گیج شده بود چكار كند؟ با آن قسم و آیات آنها چكار كند؟ با این حرف من چكار كند؟ همینطوری تا بالاخره فهمید قضیه دروغ بوده اصلا قضیه همهاش تئاتر و سناریو بوده كه درست شده بخاطر این، اینها چیزهایی بود كه ما با چشم خودمان میدیدیم بعد از جریان والده ما را صدا كرد و ما آمدیم گفتم كه من طبق وصیتی كه مرحوم آقا به من كردند باید این جلسه سوم انجام بشود اگر انجام شد من خودم كفش اینها را هم جفت میكنم و هیچ كاری هم ندارم اصلا خودم نمیآیم حتی به والده گفتم من در این جلسات شركت نمیكنم شركت من كه واجب نیست ولی همة افراد باید بیایند اگر مساله من است من نمیآیم چطور اینكه من مدتها بود كه نمیرفتم شركت نمیكردم و قرار بر این شد كه این مطالبی را كه میگوییم یك آقایی در آنجا بود همه را نوشت بلند شود برود پیش مثلا اخوی و مطالب را بگوید و خلاصه بگوید كه مساله ما این است اگر خلافی است بگویید ایشان هم با یك برخورد حالا گذشته دیگر این حرف خلاصه اینجا یك كدخدا بیشتر ندارد مضمون كلام این بود كه این حرفها جای این حرفها نیست به والده گفتم خب بفرمایید، لذا خود آنها كه من جمله خود والده هم باشد باید حق را من بگویم اینها جلسة مرحوم آقا را منتقل كردند به آنجا گرچه بعد زدند زیرش و گفتند اصلا ربطی ندارد چون وقتی كه با اعتراض ما مواجه شد كه شما چرا جلسه را از آنجا منتقل كردید؟ چرا شما جلسه ما نمیآیید دیدند جلسه آن بوده و مال مرحوم آقا بوده و منتقل كرده بودند و من دیگر گفتم حالا كه اینطور است جلسهای كه باید در منزل آقا تشكیل بشود نشده چون در آنجاست شركت در آنجا حرام است این را من آنجا گفتم شرعا حرام است چون این جلسه بنام جلسة مرحوم آقا است و بواسطة این جلسه بر خلاف یكی از موارد خلاف وصیتی كه عمل شد اینجا بود چون مرحوم آقا وصیت كردند طبق آنچه كه الان مجلس هست طبق همین باید به من گفتند واللَه علی ما اقول وکیل قسم خوردند قسم جلاله، طبق همان چه كه الان هست همینطور باید ادامه پیدا بكند به همین وضعیتی كه هست و من نقشی نداشتم در چیز خب بالاخره اخوی بزرگتر خودش اداره میكند ولی باید طبق همان مساله انجام بشود صحبت از ولایت و این مزخرفات گفتم نباید باشد فقط از امام حسین و بس، نه بنده و نه جنابعالی هیچكدام آقای حاج آقا جلال باید ذاكر باشند آقای میرحسینی باید مسئول باشند امور به این كیفیت باید باشد بنده رضایت دارم صد در صد خودم هم شركت نمیكنم ولی اگر غیر از این بخواهد باشد نه من میایستم و مقابله میكنم، گفتم من كاری كه بخواهم بكنم با كسی شوخی ندارم و آنها ترسیدند ترسیدند كه خلاصه ما دیگر آن شمشیر را كشیدیم و خلاصه باید حواسشان جمع باشد نمیصرفد برایشان اگر من بخواهم وارد بشوم برایشان صرف ندارد و لذا مساله را مخفی كردند آن وقت رفقا آمدند به من گفتند كه بیا شما در همانجا مجلس قرار بده گفتم نه اینجا دیگر من تكلیف ندارم چون اینجا مسالة رضایت والده ما هست و من در آن حدّ تكلیف ندارم كه وقتی ببینم ایشان رضایت ندارد نسبت به بقیه نه نسبت به بقیه من تكلیف ندارم و من وظیفه ندارم در اینجا خلاصه مجلس ایجاد كنم خودشان میدانند والان هم كه اوضاع برگشته و افكار عوض شده خودشان ماندهاند الان خیلی مسائل عوض شده و خیلیها نمیروند یعنی آن مجالس نمیروند من همیشه گفتم و خواهم هم گفت كه انسان باید در مقابل حق صریح باشد حق را بایستی انسان صریح باشد و مصلحت اندیشی اگر بخواهد بكند یك جا گیر میكند گیر میافتد مسائل آنطوری كه بوده بوده در اینكه هم والدة ما هم سایر افراد در آن جریانات دخیل بودند صحیح است و درست است و گر چه الان یك طور دیگر صحبتها فرق میكند ولی نه این مساله بوده واقعیت دارد و خب انسان ممكن است یك افكاری داشته باشد باید تغییر پیدا كند خب چه اشكال دارد؟ ما كه نمیگوییم حتما انسان، معصوم به دنیا آمده ولی معلوم نیست معصوم باشد باید دوباره خودش را انسان اصلاح كند ما خطا میكنیم خودمان را اصلاح میكنیم اشكالی ندارد پذیرش حق خیلی ارزشش بیشتر از این است كه انسان بخاطر مصالحی بخواهد پا بگذارد آنی را كه آنجا از دست میدهد خیلی بیشتر از آن چیزی است كه به دست میآورد در اینكه در این جریان انحرافی كه بعد از مرحوم آقا پیش آمد بستگان نزدیك ما دخالت داشتند شكی نیست البته دیگران هم كمك كردند و مساعدت كردند در بعضی از موارد كه داشت كار اصلاح میشد دیگران آمدند و نگذاشتند مخصوصا بعضی از شیخها بعضی از شیخها بودند كه اینها نگذاشتند و والدة ما آنها را لعنت كرد این را همه بدانید والدة ما لعنت كرد، در یك شب گفت خدا لعنت كند آن كسانی را كه نگذاشتند كه این مساله در یكی از جریانات بود خیلی توضیح نمیدهم در او نگذاشتند منظورش چند نفر بودند و بالاخره یك روزی زمستان هم تمام میشود و دیگر نفاقها رو میشود خدعهها و تهمتها همه رو میشود كلكها بله آقای آقاشیخ باقر، چه چیزهای را ما دیدیم واقعاً آن عزت آن كرامت آن متانت آن مسائلی كه بوده چه جلساتی تشكیل دادند؟ چه مسائلی؟ اصلا دیگر یاد آوریش هم حتی مكدِّر است مكدِّر است كه آن كسانی كه در زمان مرحوم آقا میگفتند یكی از منتهای الهی در ما برادران این است كه خدا این برادر را در ما گذاشته بعد همین آقا بلند شود بعد از این جریانات یك چیزی بگوید كه بگویم متأثر میشوید خیلی عجیب است! دنیا خیلی عجیب است! آن كسی كه میآمد میگفت من اشكالات فلسفه را رفتم از فلانی یكی از آقایانی یكی از این دو آقایان معروف قم كه هستند نتوانست جواب من را بدهد فلانی با دو تا سوال ساده مساله را حلاجی كرد همین در میآید میگوید اصلا كی گفته این سواد دارد؟ بابا آخر یا این حرف را قبلا به من نمیزدی، خب من سواد ندارم باشد پس او حرفت چی بود؟ خیلی خب حالا مگر قرار است همه سواد داشته باشند اینها برای انسان اعتبار است آدم حواسش را جمع كند خیلی مهم است الان گول نخورد الان از این سلام و صلواتهای الان گول نخورد از این كوچه بازكردنهای الان، كوچه باز میكنند حضرت آقا از این چیزها ما زمان آقا دیدیم.

