اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(6) في كيفية تقوم الجنس بالفصل ج2 مرحله 4 فصل ششم 25-04-1430

نسخه عربی

جلسه ۶۴۹

4
  •  تلمیذ: باید طوری فانی شود این من كه به ذات خودش شاعر نباشد.

  •  استاد: خب نمی شود همین هم هست درست است دیگر

  •  تلمیذ: اینكه مرحوم فرمودند همین هست كه من شاعر به خودش نیست

  •  استاد: حالا من یك مثالی كه برایتان می‌زنم، فرض كنید شما در اینجا ما در آن قضیه عین ثابت مثل اینكه خیلی برایمان مشكل است آنجا نمی‌توانیم از این حالت من بودن خودمان اینقدر ما مقام بزرگواری داریم نمی‌توانیم دست برداریم بگوییم بابا بر فرض از افعالمان گذشتیم، گذشتیم بادا باد توحید افعالی را گرفتیم و گفتیم همة افعال این به ذات پروردگار مستند است خیلی خب، آمدیم و بعد سراغ صفات رفتیم بابا من عالمم درس خواندم چی‌چی خدا توحید صفاتی پدر من در آمده شب تا صبح مطالعه كردم، كتاب خواندم، مباحثه كردم درس دادم درس خواندیم فلان كردیم پنجاه سال از عمرمان گذشته هیچی بی‌خود كرده این توحید صفاتی كه آمده می‌خواهد تمام این زحمات را از من بگیرد و پوچ و من را كنار بیاندازد و هرچی گیر آوردی.

  •  مرحوم آقا آن قضیه‌ای كه دارند یادتان رفته كه در آن جریاناتشان می‌فرمودند: آن كسی كه سی‌سال رفته در سرداب‌های سِن نجف و آن گرمایی كذایی كتابها را خوانده و مطالعات را كرده و مطالبی را به دست آورده حالا بیاید یك‌جا راحت همه را كنار بگذارد بگوید من هیچم، همچنین چیزی می‌شود؟ می‌شود آدم بیاید و آن همه مطالب و زحمات را همه را ندیده بگیرد، واقعا این عرفان عجیب است این عرفان می‌آید كوه را برای انسان نرم می‌كند مثل كاه می‌كند كوه را برای انسان مثل كاه می‌كند سی‌سال كه سهل است سیصد سال اگر درس خواندی عرفان می‌گوید صفر هستی، صفر سیصدسال سه‌هزار سال اگر درس خواندی، خواندی كه خواندی معرفت پیدا كردی، دیگر چه می‌خواهی؟ سه هزار سال درس خواندی سه هزار سال معرفت پیدا كردی سه هزار سال بینش پیدا كردی، سه هزار سال فهم پیدا كردی دیگر عقلت مثل خرها و الاغ‌ها نیست، ببینید خدا چقدر خر درست كرده است بشماری سرشماری كنید بیابان‌ها و غیر بیابان‌ها وقتی حساب كنیم می‌بینیم میزان خرها تقریبا پنجاه برابر آدمها است درست، دیگر مثل آنها اینقدر فكر نمی‌كنید خب این كفایت نمی‌كند كه فهم پیدا كردی دیگر كسی نمی‌تواند كلاه سرت بگذارد، معرفت پیدا كردی كسی نمی‌تواند گولت بزند بینش پیدا كردی كسی نمی‌تواند تو را فریبت بدهد به این طرف و آن طرف بكشاند هرچی گُنده‌تر و ظاهر آراسته‌تری باشد نمی‌تواند تو را بفریبد این كم نیست چیز دیگر می‌خواهی چی می‌خواهی؟ فهم پیدا كردی فكرت متوجه یك‌جا شده، بینشت متوجه یك‌جا شده توجه و اخلاصت متوجه یك‌جا شده «وَ أَکرِمْ نَفْسَک عَنْ کلِّ دَنِیةٍ وَ إِنْ سَاقَتْک إِلَی الرَّغَائِب»1 در وجود تو كاملا پخته شده و در وجود تو هضم شده «إِیاک وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یجِدُ عَلَیک نَاصِراً إِلَّا اللَه»2 را خوب توانستی بفهمی درست، (هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ)3 (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَه أَتْقاكُمْ)4 را توانستی خوب درك بكنی اینها را خوب توانستی بفهمی درست، آیا این برایت كفایت نمی‌كند حتما باید بروی مقام پیدا كنی تا ارزش آن سیصد سال عبادت و مطالعه و زحمت و اینها به دستت بیاید اگر بیاید پس اینها را چه می‌كنی؟ این مطالبی كه هست را چه می‌كنی؟ درست این فهمی كه برای انسان حاصل شده است از كجا حاصل می‌شود؟ بعد مرحوم آقا می‌فرمودند شما خیال می‌كنید او می‌آید دست از این همه مطالعة سی ساله بردارد پاشو بیا اینجا كمك كن بلند شو از این مسائل دست بردار، نه می‌گوید تازه من سی‌سال درس خواندم می‌خواهم نتیجه‌اش را ببرم ما درس بعضی از این افراد كه می‌رفتیم اول عمامه‌شان اینقدر بود یعنی سبك بود من یك دفعه الان نگاه كردم در یك فیلم می‌دیدم آن بنده خدا آه آه خدا بدهد بركت چی گذاشته سرش؟! بابا این سردرد می‌گیرد این عمامه بزرگ سر درد و میگرن می‌آورد ولی نمی‌دانم این چطور است كه ما این عمامه‌های بزرگ را اصلا حس نمی‌كنیم برایمان یك سیر است من كه اصلا نیم متر بزرگتر باشد اصلا می‌خواهد به سرم بزند چرا آن موقع كه درس می‌دادی با الانت فرق كرده؟ این چه حسابی است كه این بایستی اینطور باشد این قضیه این مساله اینها چیست؟ فرمودند: مگر می‌شود كه شخص بیاید از اینها دست بردارد ولی شما نگاه كنید می‌بینید مرحوم قاضی به تمام اینها می‌خندد از همة اینها بالاتر است علمش از همة اینها بالاتر است سوادش بالاتر است فهمش نسبت به فقه، نسبت به تفسیر و نسبت به مبانی از همه بیشتر است به اندازة یك دانه این كاغذی كه شما لای كتاب می‌گذارید برای خودش حساب باز نمی‌كند اگر سی سال كه سهل است چهارصد سال دیگر هم بخواند بشود چهارصد و سی‌سال همین است یكی است هی بدتر هم می‌شود این كاغذ كوچكتر می‌شود كی این كار را كرده؟ عرفان این كار را می‌كند، توحید می آید این كار را می‌كند امتیازی كه پیامبران بر سایر افراد داشتند و بواسطة آن امتیاز مردم را جذب كردند این بود كه آنها راهشان راه توحید بود اگر آنها هم دنبال من و تویی بودند كه دیگر من و شما دنبالشان نمی‌رفتیم خب آن هم مثل یكی از افراد دیگر خب علم دارد من هم دارم آن یك مقدار بیشتر من كمتر بالاخره مثل همین حالا من هم دو روز دیگر بهت می‌رسم حالا تو سنت نود سال است من الان پنجاه سالم است خب صبر كن چهل سال دیگر منم به تو می‌رسم و از تو هم می‌زنم بالاتر ما یك وقتی با یكی بودیم می‌گفت این مطلب با حرف فلانی مخالف است، گفتم مخالف باشد خب حرف فلانی هم با حرف من مخالف است خب چی است وحی شده بگویید وحی شده، الهام شده بگویید الهام شده روایت است او خوانده من هم خواندم او اینطوری فهمیده من اینطوری فهمیدم حالا كی گفته او بهتر فهمیده؟ نخیر من بهتر فهمیدم این چه حسابی است؟ خب حالا عمرش بیشتر است خیلی خب عمرش بیشتر است قطعا مطالعه‌ای كه من كردم او نكرده حالا عمرش بیشتر باشد او در شبانه روز چهارده ساعت مطالعه كرده وقتی طلبه بوده یا نه شش ساعت هم گفتند مطالعه نكرده این حرفها نیست، آنچه كه هست این است كه همة ا ینها بایستی كه به اصل و به مبدأ خودش بایستی كه اتصال داشته باشد و به آنجا بایستی ربط داشته باشد این می‌شود چی؟ می‌شود توحید در باب توحید افعالی مگر فعل من با فعل شما یكی است كجایش یكی است؟ جناب علامه طباطبایی رضوان‌اللَه‌علیه كه مخلص شما هستیم و هر چه داریم از شما داریم ولی صحبت اینجاست در باب توحید افعالی مگر شما نمی‌گویید همه افعال به یك فعل برمی‌گردد چطور این افعال با او فرق می‌كند الان من دستم این را برمی‌دارم لیوان اینجا كاغذ را برمی‌دارم این دو مطلب است دو امر است یكی دست چپ است و یكی دست راست است با این دست چپ لیون را برمی‌دارم با این دست راست كاغذ را برمی‌دارم چطور در اینجا شما می‌گویید توحید افعالی همه یك فعل واحد است، در حالی كه تفاوت می‌كند خب همین حرف را در اعیان ثابته بزنید اعیان ثابته هم با وجود تعددشان با وجود استقلالشان با وجود تفاوتی كه با همدیگر دارند همة اینها در ذات واحد بحت بسیط همة آنها فانی هستند اشكالی كه در اینجا پیدا می‌شود همانطوری كه ایشان گفتند پس اگر شخص فانی بشود شاعر به خود نیست وقتی كه فانی بشود شاعر به ذات است، نه اینكه شعور از بین می‌رود كیفیت شعور تفاوت می‌كند شما آن موقع به خودتان شاعر بودید به وجود خودتان كه فرق می‌كند با این و این آن موقع به یك وجودی شاعر خواهید شد كه آن وجود وجود سِعِی است این است خب شعور از بین نرفته استقلال و ظهور تعینی او از بین رفته آنجا متوجه شدی كه آنچه را خود می‌پنداشی كه این امر یك امر مستقل است در اینكه این ظهور هست ظهور از بین نرفته در فنا ظهور از بین نمی‌رود اشتباه نشود در فنا ظهور هست آثار ظهور در خارج هست اینكه این ظهور ظهور استقلالی است و ممتاز از بقیه هست و جدای از بقیه هست این جدا بودن از بین می‌رود والا اصل ظهور به حال خودش باقی است معنا ندارد ظهور نباشد می‌شود این لیوان نباشد خب هست خود شما دارید می‌بینید اینجایش قرمز است اینجایش سفید است توش آب هست همه اینها را دارید مشاهده می‌كنید پس بنابراین در مسالة توحید ذاتی آن عین ثابت با حفظ ظهوریت خودش ادراك فنا می‌كند نه اینكه عین ثابت از بین برود محو بشود نابود بشود اصلا هیچی پودر بشود مثل اینكه فرض بكنید یك كاغذی را شما دود كنید چطور می‌رود هوا نه آقا كاغذ كاغذ است آن موقع می‌فهمد عجب من به خودم می‌بالیدم من سفیدم این سیاه است روی من می‌نویسند تمام اینها می‌رود پی كارش من و آن سیاه و این چغندر و شلغم و همه این چیزها ...

    1. نهج البلاغه نامه ٣١ ص ٤٠١
    2. کافى ج ٢ ص ٣٣١
    3. سوره اعراف «٧» آيه ١٨٩
    4. سوره حجرات «٤٩» آيه ١٣