جلسه ۶۴۹
1اعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل ٦
فی تقوم الجنس بالفصل در این بحث مرحوم آخوند كیفیت قوامی كه جنس به فصل دارد را توضیح میدهند خب این مطلب قبلا صحبت شده بود در لابلای مطالب ایشان كه هر امر مبهمی در تحصّل خودش نیازی به معین و محصِّل دارد و خود آن امر مبهم از خودِ كلمهاش پیداست كه فیحد نفسه نمیتواند استقلال داشته باشد مگر اینكه بواسطة یك امر محصل و معین و ممیز بخواهد این وجود پیدا بكند و تعین پیدا بكند و این قضیه چه در وعاء ذهن باشد و عقل و چه در ظرف خارج باشد مشخص است كاملا این مساله معلوم است، در ظرف خارج كه خب معلوم است هر شیئی تا تعین پیدا نكند در خارج وجود پیدا نمیكند و به عبارت دیگر اصلا در خارج ما امر مبهم نداریم همین كه شما میگویید در خارج باهاش تعین هم آمده است و مساوی با تعین است و مبهمی اصلا نمیتواند در خارج كسب تشخّص كند باید آن امر خارجی و امر وجودی یك حقیقتی باشد كه آن حقیقت هیچ شك و شبهه و رخنة برای اجمال درش راه نداشته باشد چه ما از كنه و ماهیتش اطلاع داشته باشیم یا اطلاع نداشته باشیم این مساله یكی از اصول بسیار مهم مباحث توحیدیه است كه در وجود ذات باری ـ حالا ایشان ا لبته اینجا ذكر نكردند ولیكن ما در آنجا میتوانیم این قاعده را مورد استفاده قرار بدهیم ـ كه در ذات باری هیچ نوع اجمال و ابهامی نمیتواند باشد گر چه فكر ما و ذهن ما نسبت به ماهیت آن ذات باری كه خوب ماهیت منظور در اینجا همان هویت است نه به معنای جنس و فصل حالا به همان ذات ما برمیگردانیم كه آن ذات طبعا صرفالوجود است و نه اینكه جنس و فصل و سایر عوارضی كه بر او عارض میشود آن ذات باری آن مرتبة اجمال و ابهام را هیچ وقت نمیتواند داشته باشد چون آنچه كه در خارج تحقق پیدا میكند او باید معرای از ابهام و اجمال و شك و فرض كنید شبهة در كیفیت نوعیه باشد و همینطور هرچه كه در خارج تحقق دارد آن هم دارای شك و شبهه و ریب نسبت به خود تعین و تشخصّش نیست گرچه نسبت به كنه و ذاتش ابهام و اجمال وجود داشته باشد ولی نسبت به نفسِ همان تعین و تمیز و تحصُّل در آنجا شكی وجود ندارد چون لباس خارج پوشیده و لباس خارج او را از ابهام بیرون آورده است این قاعده قاعده كلی است و از اینجاست كه ما باید بین این دو حلقه ربط برقرار كنیم یك حلقه، تعین و تشخّصی كه در آن شكی نیست كه ذات باری است و حلقة دوم تعین و تشخّصی كه باز در او هیچ اجمالی وجود ندارد كه عبارت است از آثار باری حالا اسمش را ما آثار نمیگذاریم اسمش را مخلوق میگذاریم اسمش را فرض كنید تعینات میگذاریم هرچه میخواهید بگذارید، بین این دو ربط برقرار كردن كار بسیار دقیق و ظریفی است كه این مطلب را برای انسان این قاعدة عقلی میرساند كه چطور دو امر مشخّص و دو امر متعین در اینجا به هم ارتباط دارد و به هم ربط داده میشود و میتواند در كنار هم قرار بگیرد، پس این قاعده كلی كه هرچه در خارج هست، وجود پیدا میكند باید متشخص باشد این یك قاعدة كلی است و این استثناء بردار نیست كه در یك مورد ما قائل به تشخّص بشویم و در مورد دیگر قائل به ابهام اگر ابهامی وجود دارد آن ابهام ابهام در ماهیت است نه ابهام در تشخّص میدانیم كتابی در اینجا هست منتهی جنس این كتاب برای ما مشخص نیست اشكالی ندارد میبینیم جسمی در خارج است ولی دیگر اینطور نیست كه همان جسمی كه در خارج الان هست خودش در ذات خودش مبهم باشد، ابهام در خود ذات دیگر معنا ندارد این ابهام در شناخت تحقق پیدا میكند در آن معرفت این ابهام تحقق پیدا میكند كه حوزه حوزة ذهن است ولكن آن وجود خارجی كه آن حوزه حوزة خود عینیت خارجی هست در او ابهام معنا ندارد لذا هر چیزی كه دارای ابهام هست باید در وجود خارجی یك نوع معین و محصِّلی او را به این تشخّص و این تعین در بیاورد اسم آن معین و مشخِّص فصل میشود یعنی آن حقیقتی كه آن حقیقت اگر نباشد این امر مبهم ما الی ابدالاباد همینطور در ابهام خودش باقی میماند و این مساله در مورد حقایق ذهنیه هم همین است شما فرض كنید برنج را در نظر بگیرید این برنج خب با گندم یا با شعیر از نظر خود آن حقیقت جنسیه تفاوت پیدا میكند، فرق میكند وقتی كه شما برنج میگویید طبعا شعیر و عدس و ماش در ذهن نمیآید فقط این در ذهن تحقّق دارد ولی صحبت در این است كه آیا این حقیقتی را كه شما در ذهن تجسم كردید و بین او و بین سایر اشیاء و اجناس فرق قائل شدید آیا همین حقیقت در ذهن شما معین و مشخّص است یا اینكه برای تعین و تشخّص او نیاز به یك مرور مجدد دارید نسبت به او دوباره جور دیگری فكر كنید، الان كه شما فرض كنید میگویید برنج یك معنای كلی در ذهن شما میآید یك چیزی كه دارای یك خصوصیتی هست یك مادهای دارد یك موادی دارد یك املاحی دارد یك فرض كنید اجزائی دارد كه او را از سایر اجزاء متمایز میكند خصوصیات ذاتی او از خصوصیات گندم و جو و اینها تفاوت دارد، رنگ او با رنگ گندم فرق میكند، بوی او و طعم او با بوی گندم و جو و عدس و ماش متفاوت است، اینها چیزهایی است كه ناشی میشود از موادی كه در برنج است و این مواد باعث شده آثار او با آثار سایر اجناس تفاوت پیدا بكند ولی الان كه من به شما گفتم برنج، آیا برنج تام و تمام در ذهن شما آمد یا برنج شكسته؟ هیچكدام الان كه من گفتم برنج آیا برنج خرده آمد خب ما در خارج برنج خرده هم داریم آشش میكنند این برنجی كه در ذهن شما آمد خرده بود یا تمام بود یا برنج دم سیاه بود یا برنج دم سفید بود یا برنج فرض كنید كه نمیدانم اصفهان بود یا شیراز و شمال كدام یك از این انواع در ذهن آمد؟ هیچ در ذهن نیامد ولی در عین حال شما یك معنای مستقلی را فرض كردید در عین اینكه معنای مستقلی را تصور كردید در عین حال میبینید باز مجمل است مبهم است میگویم برنج شكسته تا میگویم برنج شكسته یك دفعه آن صورتی كه در ذهن شما میآید صورت میشود نصف، تمام آن برنجها برنج شكسته در ذهن میآید دیگر وقتی دارید به بقالی مراجعه میكنید و آن بقالی چند نوع برنج در آنجا گذاشته، میگوییم یك كیلو برنج شكسته بخر سراغ برنج تمام از اول نمیروید از اول دنبال این میگردید شكسته ندارید؟ این صورت ذهنی كه همراه با شماست تا بقالی و دنبال او میكنید این بواسطة چیست؟ بواسطة این است كه فصلی آمده آن صورت مبهمة برنج را آمده معین كرده در ذهن شما خیال نكنید فقط مساله مساله خارج است در ذهن هم تا آن فصل نیاید و آن امر مبهم را به امر معین و محصّل تبدیل نكند ذهن باز همینطور در حالت تصور امر مشترك همینطور حركت میكند بله در اینكه سراغ گندم نمیرود از این نقطة نظر ابهام ندارد یعنی در بین فرض كنید حبوبات و بنشنجات و اینها این امر مستقل كه بعنوان یك حقیقت نوعیه است، این حقیقت نوعیه او را از سایرین متمایز میكند، یك مثال همین را یك مقدار روشنتر بزنیم باز بالاخره خودش این نوع است میگویید شما برای جنس باید مثال بزنید میگوییم فرض كنید كه من به شما میگویم یك مادهای نشاستهای باید شما در این غذایتان امروز مصرف كنید حالا این ماده هرچه میخواهد باشد حالا آن مادة نشاستهای كه هست در عدس باشد در نخود باشد در سیبزمینی میخواهد باشد، در برنج باشد در هرچه میخواهد باشد یا در گندم فرق نمیكند یك ماده نشاستهای را باید در غذا مصرف كرد خود نشاسته در اینجا فیحد نفسه نوع میشود و بین او و بین سایر انواع تمایز است ولی همین نوع یك جنس میشود برای آن نوع حبوباتی كه الان شما دارید در نظر میگیرید میشود جنس بعد میگویند این منظور چی باشد؟ میگویند خب ماده نشاستهایتان برنج باشد این برنج میآید به عنوان فصل آن نشاسته را در خارج مشخص میكند، میگوید سراغ ماش نرو سراغ عدس نرو سراغ گندم نرو سراغ برنج بیا اینكه میگویید او را می آید معین و مشخّص میكند فصل عبارت است از علتی كه آن علت باعث میشود كه جنس تحصّل پیدا میكند قبل از اینكه من بیاییم معین بكنم شما همینطور میایستید بیربیر به من نگاه میكنید كه آقا بالاخره من چه بخرم؟ میگویم آقا یك ماده نشاستهای بخر، میگویید آقا بالاخره بروم چه بخرم؟ ماكارونی هم نشاسته است رشته هم نشاسته است آخر اینها آنكه نشاسته است آن چیزی كه فرض كنید در بقالی میدهند نشاسته چی چی است بچهها میخورند و باهاش فرنی هم درست میكنند آخر بروم آن را بخرم میخواهی در آش بریزی یك چیزی بگو زبانت در بیاید، میگویم من جنسش را گفتم میگوید بابا جنس وفصلش را بگذار در كوزه من هیچی حالیم نیست بگو بروم از بقالی چی بخرم؟ خب بقالی را بهش بگوییم جنسی را بده كه فصلش بیاید و او را مقوم و محصّل باشد میگوید: حاج آقا اینجا كه فیضیه نیست اینجا بقالی است مثل آدم حرف بزن درست صحبت بكن بیا خلاصه اینها را بگذار برای خودتان، مجبورم یك فصلی را در اینجا بیاورم كه آن فصل بیاید در خارج به آن قوام بدهد، بیاید او را از سایرین مشخص كند من كه نمیتوانم بروم از اول تا آخر هرچی هست بخرم یكی از اینها را باید بروم بگیرم و آن فصل است كه میآید آن امر مبهم را مشخص میكند پس بنابراین علیتی كه فصل برای جنس دارد آن علیتش برای همان جنس خودش است، فصل نمیآید مقوم یك ماهیت مطلق باشد چون اگر فصل بیاید ماهیت یك مطلق را قوام ببخشد لازمهاش این است كه آن فصل به ماهیت مطلق به اطلاق خودش در همه جا تعین داشته باشد در حالتی كه ما میبینیم این انواع مختلف هستند و هر فصلی میآید آن ماهیت را برای خودش و در ظرف خودش آن را بهش قوام میدهد و بهش تحصل میدهد و بهش وجود میدهد روی این جهت جنس، یك ماهیت مستقلة خارجیه نیست بلكه یك ماهیت مبهمه است كه این ماهیت مبهمه چیزی جز آن فصل نیست الا اینكه فصل نمیآید یك امری را ضمیمة به او كند فصل میآید همان امر را كه مبهم است او را مشخص میكند اشكال بر تعدّد انواع با وجود فصل واحد در این است كه ما یك امر مستقل خارجی داشته باشیم كه آن امر مستقل خارجی فصول متعددی را بگیرد این اشكال در اینجا پیدا میشود كه چطور ممكن است یك امری كه در خارج وُحدانی است بتواند فصول متعددی را بگیرد و هركدام برای خود نوع باشند ولی اگر آن امر خارجی وجود خارجی نداشته باشد، فقط در عالم ذهن بخواهد تصور بشود نفس حضور خارجی و وجود خارجی آن امر یعنی حضور فصل در آنجا و چیزی در اینجا اضافه نشده و چیزی در اینجا جدای از یكدیگر نبوده پس این عقل است كه میآید گاهی از اوقات این نشاسته را نشاستة به عنوان مبهم تصور میكند و آن نشاسته را میتواند به انواع مختلفی تقسیم كند از نظر اشتراك اسمش را جنس میگذارد ولی همین عقل میگوید این نشاسته اگر بخواهد در خارج وجود پیدابكند باید یا در ضمن گندم تحقق پیدا بكند یا در ضمن برنج، خود او به تنهایی نمیتواند روی پای خود بایستد و بدون حضور یك نوعیت كه عبارت است از همان قمهیت و شعیریت و فرض كنید كه عروضیت و امثال ذلك است بخواهد در آن خارج تحقق پیدا بكند لذا فرمودند جنس و فصل همه یك چیز است منتهی جنس همان فصل است در مقام ابهام فصل عبارت از همان جنس است در مقام تعین هردو یكی هستند منتهی از نقطة نظر ابهام و تفصیل با همدیگر تفاوت میكنند نه اینكه اصلا دو چیز متمایز باشند كه هیچ ارتباطی به همدیگر نداشته باشند و بعد این دو بیایند با هم ضمیمه بشوند مثل اینكه شكر را شما بیاید داخل آب كنید و به هم بزنید و بگویید یك چیز شد بابا این آب از اول جداست این اكسیژن و هیدروژن خودش را دارد این شكر هم از اول فرض بكنید همان ماده شیرینكننده خودش را، الان شما آمدید در این حل كردید الان شما یك امر میبینید ولی در واقع دو تاست حالا همین آب را شما بگذارید خشك شود یا در آزمایشگاه ببرید این مواد را جدا كنید این بر میگردد سرجایش آن هم بر میگردد سرجایش دو امر هستند ولی در جنس و فصل جنس و فصل یك امر است یك امر واحد است كه این به ابهام و به تفصیل این مساله برگشته است اینجاست آن نكتهای كه شما این نكته را باید به مسائل توحیدی بزنید كه چطور مقام اجمال ذات و مقام بساطت ذات و مقام صرافت ذات بواسطة حالا اسمش را فصول نمیتوانیم بگذاریم ولی اسمش را میتوانیم به عنوان صور بگذاریم چطور آن مقام بساطت و صرافت ذات آمده و در خارج شكل گرفته است؟! تعین پیدا كرده است؟! غالب پیدا كرده؟! حد و مرز پیدا كرده؟! اختلاف در صور و اینها همه مشاهده میشود این آن به اصطلاح نكتة باریكی است كه در این كیفیت منتهی خب در آنجا مساله جنس و فصل مساله جنس بود مقام ذات كه مساله جنس ندارد همان وجود در اینجا شبیه به جنس ما آن را در نظر میگیریم شبیه به جنس چون وجود كه از مقولة ماهیات نیست بلكه وجود خودش حقیقتی است كه به ماهیات قِوام میبخشد به همه ماهیات چه عوارض و چه غیرعوارض كه جواهر باشند به آنها قوام میدهد این را از باب تشبیه همانطوری كه یك جنس چیزی جز فصل در مقام تعین نیست، همینطور اشیاءخارجی چیزی نیست جز آن حقیقت ذات در مقام بروز و ظهور آن مقام بروز و ظهور است كه همان حقیقت ذات را در خارج نمود به او میدهد و اگر آن مقام بروز و ظهور نباشد آن شیء در خارج به همان كیفیت اطلاقی خودش بر میگردد، به همان صرافت خودش رجوع میكند و به همان بساطت خودش رجوع میكند یك دفعه شما نگاه میكنید بغلتان چیزی نمیبینید اه كو این آقایی كه اینجا نشسته بود قد داشت، قواره داشت، عینك داشت، عمامه داشت، یك دفعه نیست، نیست نه اینكه عدم شده است این نیست نیست در حقیقت واقعیت است كه چطور این صورت خود را جمع میكند و به آن ذاتیات خودش بر میگردد لذا آن اشكال مرحوم علامه با مرحوم آقا آن بحثی كه داشتند در كتاب مهر تابان از توضیح این مساله دیگر آن قضیه روشن میشود كه اصلا بطور كلی این كه مرحوم علامه ایراد میگرفتند پس این ضمیر هُوَ به چی بر میگردد و این عین ثابتش به كجا خواهد رفت و این خَلق جدید است و اگر بخواهد فنایی در خارج تحقق پیدا بكند باید خَلق جدید باشد اشارة هو دیگر بر او نمیشود دیگر آن زید آن زید نیست كه نسبت به او بخواهد تصور یك امر مستقلی را داشته باشد همة اینها از بین میرود با این برهان دیگر جایی برای صحبت باقی نمیماند برای این مطالبی كه مرحوم علامه در اینجا فرمودند، مسالهای كه در اینجا هست این است كه این امری كه الان در اینجا متعین شده آیا غیر از این است كه یك امر جنس مانندی با فصل خودش ظهور پیدا كرده و نمیگوییم جنس، جنس اصلا در ذات راه ندارد، امر جنس مانندی كه همان وجود بحت و بسیط است با آن محدِّد خودش و با مقید خودش در خارج الان صورت پیدا كرده مگر غیر از این است؟ مگر دیروز و الان تفاوت میكند؟ مگر فردا و الان در این مساله تفاوت میكند؟ هر لحظة او یك فصلی است كه آن جنس را مقوم بخشیده و هر ساعت و هر روز یك فصلی است كه دارد این عمل را مكرر تكرار میكند، پس بنابراین اینكه شما میگویید فرض بكنید اگر قرار باشد این مساله فانی بشود و به طور كلی عین ثابتش را از دست بدهد و دوباره این بخواهد تكون خارجی پیدا بكند پس این غیر از او خواهد بود این مساله محل تأمل است، زیرا قبل از فنا هم مطلب همینطور است چرا حالا شما سراغ فنا میروید؟ قبل از فنا مگر این نیست كه هر لحظه و هر آنی و كمتر از آنی و اصلا بطور كلی در مسالة آن نمیگنجد چون ارتباط اضافة اشراقیه این ما فوق زمان است و به حقیقت ذات شیء بر میگردد و در مافوق زمان این تحقق پیدا میكند زیرا فقط وجود مادی ماست كه این در بستر زمان تحقق دارد اما مراتب دیگر وجودی ما كه ربطی به زمان ندارد، همان اضافة اشراقیه كه صورت ملكوتی ما را به منصة ظهور در آورده است در آنجا چه میفرمایید؟ آیا در آنجا این حقیقت ذات جدای از ذات باری شده است و از آن صرافت وجود جدا شده و شما حساب جدا و انعزال دارید برای او میكنید یا اینكه نه جدا نشده است دائما متصل است و دائما آن فصل او را محصِّل و مقید و معین خارجی كرده است یعنی این صورت دائم الاتصال است ذاتاً نه لحظةً و لحظةً ذاتا دائمالاتصال است چیزی كه ذاتاً دائمالاتصال باشد چطور میشود در یك لحظه ما او را جدای از آن اصل فرض كنیم وقتی كه انگشت من ارتباط به دست دارد و به بدن، بقاء این انگشت به بقاء دست است بقاء دست به بقاء بدن است اگر این دست قطع شود این انگشت هم فاسد خواهد شد، بقاء این انگشت و سلامت این انگشت جدای از سلامت دست و آرنج و عضد و سایر اعضاء نخواهد بود، حكمی را كه شما میكنید روی این انگشت و انمله این حكم باید حكم سِعِی نسبت به سایر اعضاء و مچ، دست، عضد و همینطور كتف و سایر اعضای بدن باشد و این انمله در ذات خودش احتیاج به بقاء دست و عضد دارد نه اینكه بگوییم كه لحظةً و لحظةً یك امری از آنها افاضه میشود لحظة بعد دوباره یك امری افاضه میشود و این انمله را در همان مرتبة خودش در حال حفظ و صحت و سلامت نگه میدارد اصلا ذات او یعنی شما كه میگویید: الان این انمله سالم است یعنی در ذاتش متدلی است در ذاتش متكی است نمیشود این را از او جدا كرد تمام موجودات و تمام حقایقی كه در این عالم وجود دارد ذاتا اینها متدلی به آن وجود بسیط و وجود بالصرافه هستند نه اینكه در یك لحظه افاده بیاید اصلا نفس ذات این متدلی به اوست به نحوی كه اگر این ارتباط قطع بشود اصلا در خارج دیگر صورتی نیست اصلا صورتی نیست.

