
جلسه ۶۴۸
فصل(5) في معرفة الفصل و في الفرق بين الفصل و ما ليس بفصل و في كيفية اتحاده مع الجنس 24-04-1430
جلسه ۶۴۸
1اعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در تتمه بحث گذشته كه صحبت از كیفیت جنس و فصل در ماهیات بسیطه بود صحبت شد از نحوه استقرار و انتزاع عقلی از هویات بسیطه خارجیه به واسطه تجزیه و تحلیل عقل، كه گفته شد عقل این تجزیه و تحلیل را از خود امر مبهم به یك امر مبهم و به یك امر معین میتواند به دست بیاورد مثلا فرض كنید در مورد ماده و صورت خارجی كه انضمام دو امر محصل یكی ماده و یكی صورت است و بواسطه آن، تركیب در خارج تحقق پیدا میكند، منتهی ما در خارج آنچه راكه مشاهده میكنیم امر مركب نیست، بلكه یك امر واحد است، كه ذهن و عقل آن امر واحد را در تجزیه و تحلیل عقلی به دو امر محصَّل تجزیه میكند و انتزاع میكند و ماده را با صورت تركیب میكند و بواسطه تركیب او آن اعیان خارجی تحقق پیدا میكنند و تحصَّل پیدا میكنند و ما آنها را امر وُحدانی تصور میكنیم و به حساب میآوریم، یك امر وُحدانی بیشتر در خارج نیست روی این جهت به آنچه كه در خارج تحقق دارد از مركبات، جنس و فصل اطلاق میشود.
همین مساله در مورد ماهیات بسیطه به عنوان مبهم و متعین تحقق پیدا میكند نه انضمام دو شیء به یكدیگر، در انضمام دو شیء به یكدیگر كه در مورد ماهیات مركبه خارجیه هست، در آنجا این مساله وجود ندارد، ولی در اینجا كه مساله، مساله امور بسیطه هست آنچه كه در خارج واقع است امر بسیط است و آنچه كه در تجزیه و تحلیل عقلی امر مركب است منتهی آن مركب عقلی موجب مركب خارجی نخواهد شد و عقل آن را به جنس عقلیه و فصل عقلیه میتواند متعدد كند. فرض كنید در مورد رنگ همان جنس عقلیه او كه مبهم است عبارت است از كیفیت نماد این عرض و اختلافش با سایر اعراض كیفیت ظهوری را كه این به عنوان امر مبهم دارد و در مورد كیف فرض كنید لونی شكل را تشكیل میدهد و برداشتی را كه ما از شكل داریم آن چیزی است كه به چشم ما از نقطهنظر شكل ... چون كیفیات دیگری هم كه داریم به مرئیات برنمیگردد مسموعات داریم مذوقات داریم امثال ذلك و التذاذات، كیف نفسانی داریم، كیف خارجی داریم اما آنچه را كه به لون ارتباط پیدا میكند آن به شكل مربوط است كه شكل همان امر مبهمی است كه بواسطة او بین مرئیات و غیرمرئیات ما امتیاز قائل میشویم و آن شكل كه به این صورت مبهم هست بواسطة یك مرتبه فصلی كه از او انتزاع میشود، آن مراتب این مرئیات برای ما لحاظ میشود فرض كنید سیاهی باشد یا قرمزی یا سبزی و سفیدی كیفیتش بواسطه همان آن شكلی كه بعنوان مبهم در نظر آمده است برای ما حاصل میشود فرض كنید كه اگر بنحوی باشد كه نور را نتواند ارائه بدهد آن را تیره میگویند اگر بتواند منعكس كند آن را روشن میگویند در خود مراتب روشنی هم اگر فرض كنید مفرِّح باشد آن رنگ سبز شمرده میشود اگر آن جنبه به اصطلاح مفرِّحیتش كم باشد الوان دیگر، مراتبی كه ما در اینجا داریم بعنوان فصلیت این همان بروز و ظهور همین مرتبه شكلیت خواهد بود خب در اینجا بعنوان امر مبهم و مفصل است یعنی ما همان امر مبهم را به صورت متعین در آوردیم و آن را فصل قرار دادیم نه اینكه چیزی را به او ضمیمه كردیم و او را از بقیه جدا كردیم و دو امر متحصل خارجی بوجود آوردیم و از تركیب به او آن تحصّل خارجی حاصل شده است تعین حاصل شده به این كیفیت خب مساله نبوده درست، این مساله در مورد كیفیت اهل جنس و فصل در ماهیات بسیطه است پس بنابراین اشكالی را كه این فرد مستشكل و محلل نسبت به جنس و فصل در ماهیات بسیطه داشت و مطلب ایشان از آنجا كه ماهیات بسیطه تركب خارجی ندارند پس نمیتوانند دارای جنس و فصل خارجی باشند و چون جنس و فصل خارجی در آنها منتفی است آنچه كه بعنوان جنس و فصل لحاظ میشود لوازم ماهیت است این مطلب دیگر طبعا جایی نخواهد داشت زیرا بنابر فرمایش مرحوم آخوند اگر قرار بر این است كه شما در تشخیص واقعی ماهیت خارجی دچار ابهام باشید بواسطة بساطت آن ماهیت خارجی باید در ماهیات خارجی مركبه هم دچار ابهام باشید زیرا در جنس و فصلیتی كه برای ماهیات بسیطه در نظر گرفته میشود با ماهیات مركبه تفاوتی وجود ندارد این یك مطلب، و اگر قرار بر این باشد كه ما بتوانیم برای ماهیات مركبة خارجیه بواسطة انتزاع عقلی جنس و فصل در اینجا در نظر بگیریم همین انتزاعات عقلیه در ماهیات بسیطه هم راه گشا خواهد بود در آنجا دو امر متحصل بعنوان جنس و بعنوان یك فصل در نظر گرفته میشود كه البته تحصّل آنها جدایی از یكدیگر نیست بلكه همان تحصّل به عنوان تبدیل امر مشترك به امر متعین و ممتاز بواسطة فصل است منتهی شما در آنجا جنس را مستقلا میتوانید در نظر بگیرید و فصل را هم میتوانید و بعد این دو را با هم ضمیمه میكنید كه این ضمیمهاش اتحادی است نه انضمامی چطور اینكه مرحوم حاجی هم در باب ترتّب در انواع خارجی همین مطلب را فرموده بودند همین مساله در مورد انواع بسیطه مثل اعراض هم در آنجا وجود دارد و نسبت به آنها هم حالا نسبت به اعراض هست، نسبت به جواهر شما چه میگویید الان ما جواهر عقلیه داریم، نوریه داریم، منفصله داریم و مجرده داریم در آنجا كه دیگر جنس و فصل به واسطة تركّب خارجی چون ماده دیگر در آنجا نیست ماده و صورتی در آنجا نیست شما قائل هستید برای آن اشیاء و موجودات مجرده و عقول و مراتب نوریه چه تصوری از تمایز دارید و چه تصوری از اشتراط در آنجا میتواند وجود داشته باشد آیا در آنجا همه بعنوان یك امر وُحدانی وجود دارند پس این امتیاز و تعدد از كجا آمده اگر تعدد هست پس بنابراین متعدد هم وجود خارجی دارد چطور در ذات پروردگار شما حكم به تعدد نمیكنید با وجود صفات مختلفه و اسماء مختلفه لایتناهیه این تعدد در ذات را ایجاب نمیكند بواسطة اینكه ذات ذات مجرد و بسیطه است همینطور در مراتب نفوس و مراتب عقول و مراتب نوریه هم مساله به همین كیفیت است در همانجا هم عقل میآید یك مابهالاشتراكی و یك مابهالامتیازی را در آنجا انتزاع میكند منتهی آن مابهالامتیاز همان جنبة تحقق و تعین آنها دارد و بواسطه آن مابهآلامتیاز آن مرتبة نوریه آنها مشخص خواهد شد نه اینكه در آنجا انضمام وجود ندارد ضمی در آنجا نیست و صورت و مادهای در آنجا وجود ندارد هرچه هست در آنجا صورت است ماده نیست ماده مربوط به این عالم كثرات و عالم كون و فساد هست، ماده را اگر ما بخواهیم در آنجا تصویر كنیم باید به یك معنای مجازی همان جنبة اشتراك همة آنها را در حقیقت وجودیه تصور كنیم كه آن حقیقت وجودیه جنبة مادی آنهاست و آن امتیاز و مرتبه و شدت نوریة آنها جنبة فصلی آنهاست به این كیفیت اگر ما بخواهیم تصور كنیم والا اگر بخواهیم به خود ماده فیحدنفسه كار داشته باشیم نه در آنجا این مساله راهی ندارد توضیحالکلام در بیان رفع شبهه از تحقق جنس و فصل در حقایق بسیطه این است كه حیثیات و معانی منتزعة از حقایق آن معانی را كه ما از حقایق انتزاع میكنیم حیثیاتی را كه ما از حقایق انتزاع میكنیم فرض كنید خصوصیاتی را كه ما از این حقایق انتزاع میكنیم این حیثیات و این معانی مثلا فرض كنید میگوییم فلانی از حیث علمیتش بهش عالم گفته میشود از حیث تبحرش در فن و اینها خطاط بهش گفته میشود اگر شخص جامع بر مسائل باشد از حیث نقاشی بهش نقاش گفته میشود، مصور گفته میشود از حیثیات مختلفی كه ممكن است بر یك شخص به لحاظ آن ما ینتزع خارجی گفته بشود منها ما ینتزع من حقیقة بحسب حالها فی الواقع خب بعضی از اینها هستند كه ما از حقیقت و حسب حالش در واقع او را انتزاع میكنیم یعنی منتزع واقعی اینها متعدد است به لحاظ تعددش آن حیثیات هم از هر كدام ما انتزاع میكنیم یك شخصی كه عالم هست به لحاظ علمش ما بهش طبیب نمیگوییم خب نیست یا به لحاظ اینكه عالم است ما بهش نجّار بگوییم خب نیست به جای اینكه تخته را به در در بیاورد برمیدارد كرسی درست میكند یا به لحاظ اینكه فرض بكنید نقاش است بگوییم حالا چون آقا علمش زیاد است نقاش ماهری است به جای اینكه گنجشك درست كند گور خر تحویلتان میدهد هرچیزی را نمیشود كه چون حالا فرض كنید یك نفر عالم هست ما بگوییم پس بنابراین طبیب هم هست عالم بودن خب در مسائل امروزی اصول و فقه است همین است دیگر و یك مقدار درایه و حدیث هم درش باشد خوب است اما كسی كه فلسفه باشد عالم گفته نمیشود اگر اهل عرفان و معرفت باشد به او عالم گفته نمیشود اگر مورخ و مفسر باشد به او عالم گفته نمیشود فقط همین است، درست شد خب حالا اگر شخصی یك همچنین عالمی بود ما بگوییم حیثیات مختلفی ازش درمیآید حالا طبیب هم هست.
