جلسه ۶۴۰
2وإن کانت المغایرة بینهما باعتبار الإبهام و التحصل کان فصلا
اگر مغایرت بین اینها به اعتبار ابهام و تحصّل است یعنی آن معنایی كه در این ذات اخذ میشود آن معنایی نیست كه فقط در وجود بخواهد بر این هویت خارجیه حمل بشود نه! اصلًا در نفس تصور این ماهیت آن معنا هم اعتبار میشود منتهی این اعتبار را وقتی كه شما میخواهید معنا كنید ترجمه كنید شرح بدهید، توضیح بدهید این معانی را بر او حمل میكنید وقتی كه میگویید انسان چیست؟ شما میآیید و این فصل را، فصل انسانیت را میآیید توضیح میدهید برای این انسان و آن عباراتی را كه به كار میبرید آن مفاهیمی را كه در قبال این انسان، نفس انسان استعمال میكنید این معنا میشود چی؟ این همان فصل است كه دارد توضیح پیدا میشود مثلا در نفس ناطقة آدمی شما میگویید كه حقیقه قابله لادراك الحقایق الكلیه فرض كنید والتجرد التام والقرب الی مبدئه و ربط الی مبدئه و فاعله این مسائلی را كه شما در اینجا دارید مطرح میكنید هركدام اینها یك مفهومی دارد، یك ماهیتی دارد كه آن ماهیت خود فصل نیست چون معنا ندارد كه یك فصلی ده تا لغت برایش وضع شده باشد تقرّب، تجرّد، مبدأ، استعداد، ادراك علوم كلیه اینها همه چیزهایی است كه فصل نیست ولكن این مفاهیم را و این عبارات را شما در تبیین و در توضیح فصل آوردید و این افتراق بین موضوع و بین محمول، این افتراق در ابهام و تحصل است افتراق در توضیح است ولی شیء دیگری در اینجا نیست این دیگر عوارضی نیست كه بخواهد به وجود برگردد و وجود خارجی اقتضای این ظهور را میكند خود همین حقیقت فصلیه انسان دارای این خصوصیاتی است كه این خصوصیات به خود ذات او برمیگردد نه به آن وجود خارجی او برمیگردد لذا ما میبینیم وقتی كه انسان از این دنیا میرود گرچه وجود خارجی ندارد و وجود مثالی پیدا میكند ولكن این معانی و عباراتی كه برای فصلیت او ذكر شده است میبینیم این عبارات همراه با او در آن عالم هم هست یعنی به همان سیر و همان جنبة تبدل به فعلیتها، همان ارتقاء، همان تجرد و همان ادراكات علوم در همانجا هم هست.

