جلسه ۶۳۸
3ما حرم چیز كه مشرف شدیم حرم حضرت سامراء حضرت عسگریین چهارگوشه چیز را الان شیشه گذاشتند جای بمبها پیداست این طرف و آن طرف كاملًا مشخص است كه دیوار چی شده و قشنگ سر فرصت این كار را انجام داده بودند خیلی سرفرصت، خوب، راحت و اگر كسی سوال بكند كه این مساله، این قضیه به این كیفیت است چه حالی در ما پیدا میشود چه نكتهای در ما پیدا میشود چه مسالهای با چه احساسی به اصطلاح میرویم در آنجا حالا تازه بالاخره برویم وقتی قرار بر این است كه مساله، مسالة شهادت باشد خب دیگر آخر كار است اگر قرار بر این باشد همه به خاطر این است، آن وقت اینجاست كه انسان همیشه باید خودش را در مقایسة با حوادث و قضایا همیشه خودش را حاضر و به وقت ببیند یعنی همیشه در حال حضور این مساله را باید ببیند، یكی از اصحاب پیغمبر بود این یك شخصی بود در مكه مشرك بود و پدرش از دنیا رفته بود عمویش به او خیلی چیزها داده بود منزل داده بود، مكنت داده بود، چیزهای زیادی داده بود این خلاصه مسلمان میشود، جوانی بود عمویش میشنود میگوید: اگر بخواهی تو اسلام بیاوری تمام آنچه را كه به تو دادم از تو میگیرم حتی لباسی را كه الان تنت هست آن هم همانجا اسلامش را به عمویش اظهار میكند و لباسش را درمیآورد و میگوید: بفرما حالا آنجا نمیدانم درآورده یا در خانه درآورد، بله خلاصه درمیآورد و میگوید بفرماید آقا این هم لباس تمام شد خیلی است از همه چیز بگذری یعنی حتی لباسش را هم درآورد كه این هم خیلی مسأله مهمی است كه هیچی دیگر در ذهنش نباشد تمام شد برهنة برهنه است و این خیلی كمكش میكند یعنی این عمل در نفسش خیلی تأثیر مثبت و مستمری بجا میگذارد كه دیگر یكدفعه خودش را از هر چه ماسویاللَه است آزاد میبیند دیگر در قید نمیبیند از هرچه در ماسویاللَه است مادرش آمد رفت هرچی بود از منزل سوار بار مركب كرد و فرستاد برای عمویش، بفرما، مادرش یك لباسی داشت آن را نصف كرد و پارچه را به صورت احرام یكی به كمرش بست یكی هم روی دوشش انداخت با همان حال به مدینه آمد با همان وضع به مدینه آمد، از جمله افرادی كه حتی یك خرما نداشتند برای خوردن یكی همین بود، با همان حال به مدینه آمد، جایی هم ندارد در مكه خوابید روزها در مسجد میخوابید و پیغمبر بیرون بودند، مدینه نبودند بیرون بودند آمدند نگاه كردند ـ این مساله را مرحوم آقا در امامشناسی هم آوردند ـ آمد حضرت صبحها كه نماز میخواندند این طرف و آن طرف نگاه میكردند كسی جدید نیامده، افراد را نگاه میكردند یك دفعه چشمشان به این افتاد و گفت من تو را ندیدم كی هستی؟ و گفت من فلانی هستم و چند روز است آمدم شما نبودید حضرت فرمودند: اوضاع چطور است؟ حضرت فرمودند: به او لباس و اینها بدهند و گفتند این مهمان من است و مدتی گذشت و تا اینكه جنگ تبوك پیش آمد، پیش پیغمبر آمد كه یا رسول اللَه برای من دعا كن حضرت فرمودند: چی دعا كنم؟ گفتند دعا كن من شهید بشوم من میخواهم در این جنگ شهید بشوم حضرت فرمودند: خدایا قتل این را به دست كفار قرار نده گفت یا پیغمبر من آمدم میگوییم شهید بشوم تو دعای از آن طرفی میكنی حضرت فرمودند: مهم این نیست كه شما بروی و شهید بشوی مهم حال شماست كه از خود بیرون آمدی و از كثرت درآمدی و از دنیا درآمدی این مسالة شماست كه شما را به آن سمت میكشاند حال در این راه بدست كفار شهید شدی یا به دست غیركفار به قتل رسیدی یا بواسطة تب، حضرت فرمودند: اگر بواسطة تب رحلت كردی خدا تو را شهید به حساب میآورد و این با اصحاب پیغمبر به تبوك آمد و در تبوك مریض شد و با مرض از دنیا رفت یعنی چند روز در آنجا بودند حضرت بیست روز و خوردهای در تبوك بودند و از دنیا رفت حضرت فرمودند: این شهید است یعنی فقط گفتند این شهید است و با این كیفیت، این مساله خیلی مهم است كه انسان این جنبه را احساس بكند این حالت را انسان در خودش مستمراً این حالت را در خودش بوجود بیاورد اتفاقاً یك قضیهای در اینجا هست كه خیلی جالب است پیغمبر در این بیست روز نماز را شكسته خواندند چون نمیدانستند میمانند یا نمیمانند قصد ده روز نداشتند چون جنگ نكردند آن فرقه، امپراطور روم حاضر به جنگ نشد فهمید كه حضرت، پیغمبر است حاضر به جنگ نشد و برگشتند و معلوم شد كه دروغ گفته بودند كه قصد دارد امپراطور روم بیاید و آمده تا سرزمین شام اینها همه دروغ بوده حالا منافقین آمده بودند و پخش كرده بودند و پیغمبر در این بیست روز نماز را شكسته خواندند و اینهایی كه میگویند در سفر و در صورتی كه عسر و حرج باشد نماز باید شكسته باشد بیست روز كجایش عسر و حرج بود اینكه عسر و حرجی نبود اینكه پیغمبر بیست روز در آنجا نماز را شكسته خواندند خب با بیست روز در مدینه چه فرقی داشت؟ نشستند نه جنگی نه فلانی نه مسالهای حتی داریم برای نماز شب از خیمهشان خارج میشدند و میرفتند در بیابان نماز شب میخواند البته خب دو یا سه نفر باهاشان بودند كه محافظت كنند و چیزی نباشد، امروزه میگویند مساله آن سفرها كه با الاغ میرفتند در طول روز خب آن كجایش عسر و حرج بوده كه در سفر حالا نماز دو ركعتی آنقدر عسر و حرج است كه یكی بگوییم نماز غرقی بگوییم نماز فرض بكنید حائض و اینها را بگوییم كه خب آن برای انسان حول و هراس دارد كه یك قضیه انجام نشود یك وقتی نه سوار الاغ است مثلا مسافرت آن موقع، سوار الاغ است دارد میرود خب میرود خب بلند میشود نماز بخواند خب دو ركعت اضافه میخواند چی میشود؟ حالا فرض بكنید كه نه این كه سوار الاغ است بجای چهار فرسخ سه فرسخ رفته، فقط حد عسر و حرج همان نیم فرسخ بعد است یعنی همان یك كیلومتر آن موجب عسر و حرج میشود این كجایش عسر و حرج است كدام شخص در طول سفر از زمان حضرت آدم الی زماننا هذا و بعد هذاالزمان در سفرش به عسر و حرج افتاده كه آن عسر و حرج را خدا منتاً علیالعباد موجب قصر در صلاه دانسته درست است آقا همینطوری میآیند فتوا میدهند و هیچ متوجه این حكم نیستند آقا كسی كه سفر كرده خدا میگوید همین اندازه ما میخواهیم راحتی برای شما بیاوریم حالا در سفر رفتی هم كیفت را بكنی و ثواب چهار ركعت را بهت میدهند هم دو ركعت را خدا به تو بخشیده، عسر این نیست كه حتماً حلق آویزت كنند تا به تو بگویند عسر، حرج آن نیست كه در بند و زنجیرت بكشند تا اسمش را حرج بگذارند، فرض كنید فقط سفر حضرت سجاد را اسمش حرج بگذارند، دیگر غیر آن سفر كاروان اسرای كربلای خیال نمیكنم دیگر سفری بوده باشد كه آن سفر موجب عسر و حرجی شده باشد كه انسان موجب بشود نماز را قصر بكند به این اصل به اصطلاح چیزهای مندرآوری می گویند و همینطور خیلی از این نقصهایی كه بر این قضیه وارد میشود فرض كنید یك نفر خسته از راه آمده خیلی خسته و اینها رسیده به حد ترخص خب باید بگوییم نماز را قصر بكند چون عسروحرج است در حالتی كه باید حد ترخص باید نماز را تمام بخواند چطور شد این عسر و حرج در سفر موجب قصر است ولی رسیدن به حد ترخص و رسیدن به وطن موجب قصر نیست، اگر عسر و حرج است خب بسماللَه آن هم هست این هم هست اگر نه مساله مسالة سفر بودن است خب سفربودن به عسر و حرج كار ندارد حالا فرض كنید فردا یا پسفردا یك طیاره بیاورند كه این طیاره از این طرف زمین انسان را بردارد در عرض یك ساعت به كرة ماه ببرد، ساعتی نهصدهزار كیلومتر بین تهران و كرة ماه، بین زمین و كرة ماه نهصدهزار كیلومتر فاصله است یك طیارهایی بیاید ساعتی نهصدهزاركیلومتر حركت داشته باشد خیلی خوب است آدم سوار بشود و بعد یك چند ساعت آنجا بماند و برگردد حالا این سفر نیست چون یك ساعت سفر نیست چون یك ساعت هست بخواهد ١٠ روز بماند نمیگویند سفر است، روی این حساب سفر چیست؟ سفر فقط سفر آخرت سفر میشود، آنجا باید نماز را شكسته خواند والا در این دنیا دیگر اصلًا سفر معنا ندارد تهران مشهدی كه آن موقع یك ماه و نیم طول میكشید از تهران و جادة فیروزكوه میرفتند الان تهران و مشهد را یك ساعت میروند الان دیگر سفر به حساب نمیآید و هلم جراً، اینها چیزهای من درآری است.

