جلسه ۶۳۶
7إلا أن ینوع بالفصول مگر اینكه آن ذات همراه با فصل باشد دیگر بدون فصل نمی شود، كه ما یك لونی داشته باشیم بعد آن وقت آن لون در خارج خودش فی حد نفسه قوام دارد آن وقت بیاضیت بیایید عارض برایش بشود این دیگر نمیشود اگر لون در خارج است آن بیاضیت هم باید همراهش باشد، مثل جسم نیست كه جسم در خارج هست و هیچ نیازی به صورت هم ندارد و آن صورت میآید یكی یكی برایش عارض میشود ولی لون اینطور نیست بسیط است، بسیط كه دیگر نمیتواند ما برای آنها جنس و فصل بگیریم یعنی در واقع جنسیت خودش در واقع یك عرض است نه اینكه خودش وجود خارجی داشته باشد ولا یوجد فی الخارج لونیة و شیء آخر غیر اللونیة یحصل منهما البیاض یك لونیت داشته باشیم یك غیرلونیت داشته باشیم از تركیب این دو بیاضیت پیدا بشود کما یوجد فی الخارج جسیمة جسمیت داریم و صورت دیگری غیر از جسمیت داریم كه از حاصل هردو یکون الانسان حاصلًا منهما و ما نقل عنهم أن الجنس و الفصل مطلقا جنس و فصل بنحو اطلاق هر دو، جعلهما واحد هم جعلشان واحد است وجعل الجسم بعینه جعل الحیوان خود جعل جسم همان جعل حیوان است كه معنای لابشرطی است ایشان میگویند لوکان صحیحا اگر صحیح باشد لوکان صحیحا به این بر میگردد كه ماده در اینجا حیوان نیست حیوان یك امر دیگر است، ماده در اینجا جسم است نه اینكه شما بخواهید اگر ماده را همینطور كه مردم میگویند لابشرط فرض كنید اسمش حیوان میشود ماده را بشرط شیء فرض كنید اسمش را ماده و جسم میگذاریم نه، اصلا ماده و جسم دو مقوله جدا هستند، حیوان به طبیعت آن نوع برمیگردد، نه به جسمیت آن نوع برمیگردد یعنی ما كه میگوییم انسان مركب از حیوان و ناطق است، منظور ما این نیست كه انسان مركب از جسمیت و صورت است، حیوان و ناطق یك مطلب است، جسمیت كه ماده باشد و صورت یك مطلب دیگر است، آن حیوانیت یك امر نفسی است ناطقیت هم یك امر نفسی است هم ناطقیتش نفسی است هم ناطقیتش نفسی است، الا اینكه آن امر نفسی جنس برای آن امر نفسی دیگر است آن امر ناطقیت نفسی شمول دارد به نسبت به آن فصلی كه فصلش، فصل نوع است لذا همین مساله جسم یك مطلب دیگر است شما چرا آن را میگوید مصداق این است حیوانیت برای خودش یك جنس است، جسمیت هم برای خودش جنس است ارتباطی به همدیگر ندارند اگر این صحیح باشد كه ایشان میگویند اگر صحیح باشد كه اشكالش بخاطر این است، یکون المراد منه مراد از این مطلب این است كه أنَّ الجنس باعتبار جنسیته و إبهامه این جنس بخاطر ابهامش معنای لابشرطی دارد و چیزی كه معنای لابشرطی دارد لیس جعله غیر جعل احد من الفصول. جعلش با جعل یكی از دو فصول دوتا نیست زیرا جعل هیچ وقت به امر مبهم تعلق نمیگیرد جعل همیشه به هر چه تعلق بگیرد او را مشخص میكند و معین میكند و قوام میدهد، معنا ندارد كه در اینجا جعل تعلق بگیرد و یك امر مبهم را در خارج محقق كند این معنا ندارد ولكن وجود ذهنی ما میتواند به جعل امر مبهم تعلق بگیرد و او را در ذهن بوجود بیاورد، ولی صحبت در اینجا جعل به معنای افاضه شارع در خارج است وأما باعتبار طبیعته اما به اعتبار طبیعت خود جنس، من حیث هی خودش به تنهایی فوجوده غیر وجود الفصل وجودش با وجود فصل دیگر در این صورت متفاوت است.

