جلسه ۶۳۶
1اعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در بحث روز گذشته مرحوم آخوند نسبت به فرق بین جنس و ماده كه ماده موضوع برای عروض صورت است بر او، فرمودند كه لحاظ جنس به اعتبار طبیعت لابشرطیه اوست، وقتی كه انسان جنسی را به این جهت ملاحظه كند كه لابشرط است در این صورت جنس میتواند ذاتی از ذاتیات یك حدّ كه ماهیت میتواند قرار بگیرد و این به جهت آن ابهامی است كه در جنس است و بواسطه آن ابهام نمیتواند فی حد نفسه صورت خارجی پیدا كند یا اینكه بواسطه آن ابهام نمیتواند صورت ذهنی پیدا كند، یعنی صورت ذهنی پیدا كردنِ جنس در ظرف ابهام است، نه اینكه با تكیف ذهن به این جنس و صورت ذهنی پیدا كردن جنس، رفع ابهام میشود و یك معنای استقلالی را در اینجا بدست میدهد، بلكه همان معنای ابهامی در ذهن نقش میبندد، گرچه بین او و بین سایر مفاهیم بواسطه نفس همین ماهیت افتراق است، ولی این افتراق، افتراق تشخصی و افتراق ظهور نیست بلكه افتراق به صرف تفاوت و امتیاز، وقتی كه ما یك معنای جنسی را مثل حیوان تصور میكنیم این معنای حیوانیت گرچه در ذهن آمده است و لكن با حضور او در ذهن، معنای او از ابهام در نیامده است، كه به عنوان یك حقیقت مستقل بدون احتیاج به امر دیگر، آن تشخص خودش را در ذهن حتی حاصل كند، به عكس انواع كه وقتی ما انواع را در ذهن در نظر میآوریم خب آنها از همدیگر تفاوت دارند، غنم را در نظر میآوریم، ابل را در نظر میآوریم اینها با همدیگر تفاوت دارند گرچه آن تفاوت، این تصور ذهنی دارای معنای سعهای است و دارای معنای عام و شمول است، این مانع از آن تشخص او در ذهن نمیشود، بخلاف تشخص خارجی كه آن تشخص، تشخص جزئی است و تشخص، تشخص تعینی است و حتماً آن بشرط لا شیء است كه عدم سرایت بر سایر موارد و مصادیق داشته باشد، این معنا كه معنای جنسی است اگر ما توانستیم این معنای جنسیت را از او بگیریم، میتوانیم از این جنس معنای جنسیتش را بگیریم كه همان جنبه لابشرطی دارد و بواسطه گرفتن این معنای جنسیت كه جنبه لابشرطی است، یك معنای بشرط شیء ما به او میدهیم كه با این معنا، دیگر میتواند صورت خارجی پیدا كند و او خودش یكی از انواع بشود، خود او یكی از انواع مستقله و متشخصه خارجی بشود، این مطلب میتواند برای ما محقق بشود و فرق بین لا بشرط شیء و معنای بشرط شیء در جنس بواسطه وجود خارجی و بواسطه وجود ذهنی روشن میشود، در وجود خارجی همین جنس كه معنای سعهای دارد و معنای شمول و عام دارد این وقتی كه آن جنبه لابشرطی را ما از او گرفتیم و به شرط شیء شد، این ماده برای فصول میشود، ماده برای صوری كه آن صور بر او عارض میشود و آن ماده را به یكی از انواع در میآورد، پس بنابراین این نیست كه در مساله حیوانیت كه بعضیها آنچنان كه مطرح میكنند این است كه آن معنای جنسیت یك معنای لابشرطی است و همان معنای جنسیت لابشرطی در صورت خارجی همان او تبدیل به ماده میشود، بلكه خود ماده در اینجا یك معنای جنسیتی دارد، یك معنای جنسیت عامهای دارد كه لابشرط است و آن ماده كه لابشرط است ما میبینیم در اشیاء خارجی این تعین خارجی پیدا كرده و تعین خارجی بودنش هم بخاطر این است كه در اینجا خودش یك نوعی شده، خود این در اینجا به یك نوعی مبدل شده و بواسطه تبدلش به یك نوع، یك مفهوم استقلالی پیدا كرده و یك حقیقت استقلالی پیدا كرده كه میتواند قبول صور را بكند و قطعاً در عروض صور بر ماده، باید ماده قابلیت موضوعیت را داشته باشد زیرا با عدم قابلیت آن موضوع برای موضوعیتِ عروض عارض، طبعاً این عارض دیگر مطلوب به سابقه محل نخواهد بود، پس بنابراین این كه الان شما میبینید ماده صور یكی یكی میآید به آن عارض میشود، یك صورت فرض كنید جمادی میآید بر این عارض میشود، صورت ترابیه میآید بر این ماده عارض میشود، بعد از یك مدت این صورت ترابیه صورتش را عوض میكند و به شكل نباتی در میآید، آن شكل نباتی صورت را تغییر میدهد و به شكل دیگری درمیآید و همینطور آن شكل لحمیت و اینها در میآید، این صوری كه بر این ماده عارض میشود، آن ماده اگر فی حد ذاته استقلال نداشته باشد، چگونه این صور بر یك امر غیرمستقل و مبهم میتواند عروض پیدا بكند، امر مبهم كه تعین ندارد، كه تشخص ندارد طبعاً قابلیت محلیت برای عروض عارض هم ندارد، صورت اینطور نیست كه بیاید هم خودش را ایجاد كند و هم ماده را خلق كند، خلق ماده بر عهده صورت نیست بلكه به شكل در آوردن ماده بر عهده صورت است، ماده مانند خمیری میماند كه در دست صنعتگر به اشكال مختلفی در میآید، خود آن خمیر تا از خودش استقلال نداشته باشد چگونه میتواند او را تبدیل بكند؟ ماده مانند الوانی میماند كه نقاش با قلم مو آن الوان را روی یك تابلویی، در یك كاغذیی به شكل پرنده در میآورد، تابلو در آوردن صورتی است كه نقاش به این الوان میدهد، نمیتواند نقاش خودش الوان را خلق كند و با قلممو كه نمیتواند الوان را به وجود بیاورد، پس این الوان موادی هستند، همین كه در عرف هم مواد میگویند، آقا موادش را تعیین كردید یا نه، غذایی كه شما میپزید این غذا مواد میخواهد، آشپز این نخود و لوبیا را خلق نمیكند بلكه او به همان مواد صورت میدهد، این نخود و لوبیا كه اشیاء متصور هستند و هركدام از اینها به تنهایی قابل استفاده نیستند و برای خودشان دارای نوع هستند، این مواد را جمع میكند و بعد یك امر ثانی از این مواد اولیه بوجود میآورد، كه آن امر ثانی نه این است و نه آن است و نه آن است، در عین حال همه اینها هم هست، این امر ثانی همان صورتی است كه این صورت عارض میشود بر این مواد بواسطه طباخ و بواسطه حرارت و بواسطه كیفیت این طبخی كه در اینجا بوجود آورده.

