اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(4) في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع 06-02-1430

نسخه عربی

جلسه ۶۳۵

3
  •  یك صحبتی من از یكی شنیده بودم یك بنده خدایی آمده بود در قم صحبت كرده بود، همان كسی كه زیارت عاشورا را انكار كرده بود، گفته بود زیارت عاشورا سند ندارد، مال امام نیست، بعد سوال كرده بودند كه حضرت خلاصه بدون بینه و بدون شاهد و دلیل حضرت ظهور كنند این چطور می‌شود؟ این چه قسمی هست؟ ایشان اینطور پاسخ داده بود كه در وقتی كه حضرت ظهور می‌كنند، حضرت یك جا می‌نشینند، یك صندلی می‌آورند یك جا می‌نشینند و یك نوری از آسمان می‌خورد به زمین، حضرت می‌روند در آن نوری كه از آن بالا آمده خورده به زمین، حالا لیزر است، اشعه ماوراء بنفش است، مادون قرمز است، اینها را نگفتند ما باید بدانیم، نور از اینها خارج نیست، این نوری كه از آسمان می‌آید و به زمین می‌خورد، یك سوراخی در این خانه‌های قدیمی بود یك سوراخی در سقفش بود و نور می‌آورد، حضرت در آن نور می‌نشیند و وقتی در آن نور نشست، دیگر آن حقایق بر او روشن می‌شود، نیازی به بینه ندارد، ببینم جناب محترم پس این ائمه كه از واقعیات و احوال خبر می‌دادند، نورشان كجا بود؟ آن نوری كه امیرالمؤمنین، وقتی كه به سعد وقاص حضرت گفت: یك طوله‌سگی از تو در می‌آید كه قاتل پسر پیغمبر هست، آن موقع مردم نور را كجا دیدند؟، نور به كجای امیرالمؤمنین خورده بود؟، آنجایی كه داشت حرف می‌زد؟ یا پیغمبر به عباس وقتی گفتند كه وقتی از خانه‌ات درآمدی آن پولها را به زنت دادی، گفتی كه اگر نیامدم فلان بكن یا اینكه امام صادق رو كردند به او وقتی در سفر فلان كردی، امام رضا گفتند كه، آن نور كجا بود؟ كه این فرض بكنید می‌روند در نور می‌نشینند و وقتی در نور نشستند، آن نور ماوراء بنفش و نور ما دون قرمز و از این چیزها كه جور می‌كند؟ درست، چرا اینطور هست قضیه؟ می‌دانید چرا؟ چون فلسفه نخوانده آقا، عرفان نخوانده، بر این حقیقت نوریه كه نوری از عرش به او می‌خورد و او در آن نور قرار می‌گیرد پی نبرده كه این نور مال همه اولیاء است، نه اینكه فقط اختصاص به حضرت همان زمان دارد، آن نور، نور ربط نفس با ملكوتش است آن نور، نور آن حقیقت تعلقیه خودش با مقام علم پروردگار است، این معناست نه اینكه نور، نور فرض بكنید مثل حمام‌های قدیم كه كله‌اش را بالاش را چیز می‌كردند از آن بالا یك چیز می‌آمد پایین و او می‌رفت آنجا می‌نشست، یعنی شما نگاه كنید ببینید طرف نه اینكه درس نخوانده، خوانده ولی آن كه باید به دردش بخورد نخوانده، این همان است كه فرض بكنید در عراق بود، فلسفه و عرفان را مسخره می‌كرد، فلسفه را مسخره می كنی بفرمایید، اینطوری معنا می‌كنی تو كه مسخره می‌كنی فلسفه را تو كه عرفان را مسخره می‌كنی آخر عمرت را هم ببین، كه بعد از نود سال این را اگر به تو بگویند پس اخبار از غیبی كه ائمه می‌دادند، این نور كجا بود یا این نور فقط مال امام زمان است، آن خبر از غیبی كه می‌دادند، آن خبر از غیبی كه در آیه قرآن داریم كه ﴿وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ﴾1 كه حضرت عیسی از آنها خبر می‌دهد كه در خانه چی قایم كردند و چی گذاشتند، حضرت عیسی هم از آسمان به او نور می‌خورد، توی نور راه می‌رفت؟ هان اینها همه بخاطر چیست؟ بخاطر این است كه نخوانده‌اند و نفهمیدند كه این در كشف مراتب تجرد برای نفس انسان آن حقیقت علمیه و بالصرافه و اطلاقش برای شخص منكشف می‌شود، به مقداری كه او سعه دارد، به مقداری كه وسعت دارد، ما مرتبه‌ای را طی نكردیم و آن حقایق علمی برای ما منتشر نیست، می‌خواهیم آنچه را هم كه برای اولیاء پیدا می‌شود، با همان درك مادی خودمان می‌خواهیم بسنجیم، ما نمی‌فهمیم علم چیست؟ ما نمی‌فهمیم حقیقت علم چیست؟ می‌گوییم آقا حتماً خدا یك كاری می‌كند معجزه‌ای یك كاری می‌كند، یك نوری از آن بالا می‌آید و این هم می‌رود آنجا می‌نشیند و آن عكس واقعیت با آن ذرات نور، فتون‌های نور، عكسش می‌آید یكی‌یكی، دستگاههای عكس‌برداری هست كه رادیوگرافی و رادیولوژی می‌برند آن پرتو اشعه می‌اندازند رادیواكتیور این گاما می‌افتد آن چیزها را برمی‌دارد، او هم یك همچنین چیزی است منتهی اشعه گاما و اینها نیست آنها سرطان‌زا است خدا هم نمی‌خواهد امام زمان سرطان بگیرد، لذا یك نور دیگر می آورد كه همان كار گاما را می‌كند و آن صور واقعی را می‌آورد و آنها را به حضرت ارائه می‌دهد، خب این نتیجه صحبت همین است و نتیجه مطالب به همین‌جا كشیده می‌شود، نتیجه‌اش همین می‌شود كه ما بنویسیم امام علیه‌السلام اشتباه می‌كند و منافاتی با آن مقام قدس و طهارت ندارد، پس مثل ما شد، تفاوتی دیگر نكرد، ما اشتباه می‌كنیم او هم اشتباه می‌كند فرض كنید چهل جلد كتاب در فقه می‌نویسیم، آخرش می‌نویسیم امام اینجا اشتباه كرده، فرض بكنید با آن مقام قدس و طهارت و اینها یك قدس و طهارت اضافه می‌كنیم، كه اینها مثلا حالا تجلیل امام را كرده باشیم، بنده خدا هزار جلد كتاب بنویسی به اندازه همان یك جمله‌ات قدس و طهارت اینها قدس نمی‌فهمی چیست؟ طهارت نمی‌فهمی چیست؟ قدس و طهارت را بلند شو برو خودت را تزكیه كن، تربیت كن، از این مطالب عبور كن، از دنیا و هوسها بگذر، از این چیزها، آن وقت نه نیاز به نوشتن قدس و طهارت دارد نه می‌گویی امام اشتباه كرده، نیازی نیست به این مساله گفتن، دیگر علی كل‌حال این قضیه‌ای است كه دامن را می‌گیرد و انسان را متوجه می‌كند كه باید به فكر مسائل دیگر باشد، بله واقعاً عجیب است آدم چیزهایی می‌شنود كه شاخ درمی‌آورد، خیلی چیزهای عجیب و غریبی چطور مثلًا می‌شود انسان از نظر معرفت و درك و اینها در یك چنین افق‌هایی قرار بگیرد، علی كل حال این حقیقت جنسیه كه الان برای انسان، این حقیقت جنسیه بطور مبهم هست، این حقیقت جنسیه در وجود خارجی ما می‌بینیم خودش به یك نوع درآمده، یعنی خودش نوع شده، بدون فصل، نیازی به فصل در اینجا ندارد، خود این جنس در اینجا، خودش جسم و جسمٌ مجردٌ جوهرٌ متكممٌ ذو ابعادٍ ثلاثهٍ، خب این جسمیتی كه الان در اینجا قرار گرفته است، این جسمیت می‌شود ماده برای فصل باشد، ماده برای حمار باشد، ماده برای انسان باشد، ماده برای سمك باشد برای هركدام از اینها این جسم می‌تواند در اینجا بعنوان ماده قرار بگیرد و اگر این را نداشت كه نمی‌توانست ماده باشد، اگر جسم در جسمیت خودش استقلال نداشت خب نمی‌توانست ماده باشد، اگر در جسمیت خودش هم احتیاجی به فصل داشت در خود آن جسمیت، چطور آن فصل بعدی می‌آید و صورت این جسمیت را می‌آید به صورت خود فصلیت درمی‌آورد، در حالتی كه صورت بعد اضافه می‌شود، تا جسمی نباشد كه صورتی نمی‌تواند به آن بیاید، بله در اینكه خود این جسم الان فی حد نفسه یك جنبه استقلالی دارد كه آن را از مجرد مجزا می‌كند، آن احتیاجی به یك صورت فصلیه‌ای دارد تا اینكه از مجرد ممتاز بشود ولی وقتی كه از آن مجرد ممتاز شد، حالا جسم شد و قابلیت برای تنوّع به انواع مختلف را پیدا كرد، حالا این جسمیت ـ كه ما اسمش را می‌گذاریم فرض بكنید جهت استعدادی برای آن صورت ـ این جسمیت آیا نیازی به صورت دارد در خودش یا ندارد؟ دیگر نیاز ندارد، برای تشخص خارجی خودش نیازی به صورت دارد، یعنی جسمیت به اضافه یك صورت انسان می‌شود، همین جسمیت به اضافه یك صورت حجر می‌شود، پس این صورت حجریت نیامده این را جسم كند، او را حجر كرده، جسمٌ حجرٌ، جسمٌ لحمٌ، جسمٌ عظمٌ، جسمٌ شعرٌ و وبرٌ، جسمٌ ماءٌ این جسمٌ ماءٌ و اینها آن ماهیت و شجریت و لهویت و عظمیت نیامده به او جسمیت بده، جسمیت را آورده به صورتی درآورده خب آن جسمیت در اینجا هست دیگر، وقتی جسمیت سرجایش باشد آن جسمیت دیگر در اینجا احتیاجی به فصل برای آن صورت ندارد، خودش فی‌حد نفسه قوام دارد و نوع می‌شود، وقتی شد نوع، الان می‌تواند ماده برای اینها قرار بگیرد، ماده برای سنگ و آب و فرش و خاك و درخت و برگ و نبات وسایر چیزهای دیگر قرار بگیرد اینها همه بخاطر چیست؟ بخاطر این است كه خود آن جسم، آنی را كه در اینجا بعنوان ماء در ذهن به صورت یك حقیقت مبهمه ما جنس می‌دانستیم آن حقیقت مبهمه الان در خارج دیگر ابهام ندارد آن دیگر در اینجا چی شده؟ جزئی شده، وقتی جزئی بشود می‌شود جسم این صورت، جسم این صورت، جسم این نوع، آن حقیقت مبهمه وقتی در خارج جزئی شد و تشخص پیدا كرد، شد جسم، آن حقیقت دیگر كه در ذهن فصل بود وقتی كه در خارج می‌آید و جزئی می‌شود و به شرط لا می‌شود برای دیگران او می‌شود چی؟ می‌شود صورت، پس بنابراین این صورت می‌شود یك امر متشخص خارجی، در این صورت جسمیتی هست كه آن جسمیت هم چیست؟ یك امر متشخص خارجی متدلّی به همین صورت است و آن جسمیت با جنسیت دیگر تفاوت نمی‌كند یعنی از آن جسمیت یك جنسیتی را ما انتزاع می‌كنیم كه آن جنسیتش كه جسمیت به نحو مطلق است، آن می‌تواند ماده برای صور مختلفه قرار بگیرد كه در این صورت لابشرط است همین جنسیت كه ماده است و صورت برای این است همین می‌شود بشرط لا، این بشرط لائی است كه مال این است، این بشرط لائی است كه مال این كتاب است، این بشرط لائی است كه مال این لیوان است، این بشرط لائی است كه مال این دستگاه و میكروفون و اینها است، این بشرط لایی است كه مال این فرش است، آن بشرط لا بودن فقط كاری را كه می‌كند حضور دیگران را در وجود خود نفی می‌كند، یعنی وقتی كه می‌گوید من الان این كتاب، این ماده در اینجا این بشرط لا جسمیتش را من در اینجا لحاظ كردم، این باعث می‌شود كه این ماده این كتاب دیگر ماده برای كتاب دیگر قرار نگیرد، ماده برای او قرار نگیرد ماده برای این قرار نگیرد، فقط ماده مخصوص همین كتاب باشد این می‌شود در اینجا بشرط لا، یعنی این ماده بشرط لا منحصر است در پذیرش این صورت و این ماده‌ای كه الان در اینجا هست قابلیت برای پذیرش این صورت را ندارد، زیرا این ماده، ماده بشرط لائی است كه در یك وجود جزئی متشخص متعین لحاظ شده، این ماده را با این ماده را در كنار هم بگذاریم آن وقت جسمیت مطلقه را ما از این ماده این و از ماده این انتزاع می‌كنیم، آن جسمیت مطلقه آن دیگر می‌تواند ماده برای همه اشیاء قرار بگیرد بعنوان جنس برای همه اشیاء قرار بگیرد، پس بنابراین اینكه ما در اینجا جنس را در ذهن به عنوان یك ماهیت مبهمه قرار دادیم كه بدون فصل می‌تواند قوام پیدا كند، در خارج اینطور نیست در خارج این جنس مبهمه ذهنی ما بصورت نوع تعین دارد، تعین ذاتی خودش را دارد، منتهی صورتی كه بر او از خارج عارض می‌شود آن جسمیت را به صورتی بر می‌گرداند لذا دلیل بر این مطلب چیست؟ حالا ما از نظر عرفی ما این مطلب را می‌فهمیم، یعنی اگر شما آمدید یك چیزی را گذاشتید در ترازو می‌بینید ترازو رفت پایین، حالا در آن ترازو پنیر بگذارید، ترازو پایین می‌رود، كره بگذارید پایین می‌رود، ماست بخواهید بگذارید پایین می‌رود، كتاب بگذارید پایین می‌رود، سنگ بگذارید پایین می‌رود، هرچی بخواهید بگذارید آنچه كه رفته پایین، پنیر رفته پایین یا جسم رفته پایین، كدام یك از این دو باعث شده كه ترازو پایین برود؟ اگر پنیر بودن باعث شده ترازو پایین برود، اگر سنگ بگذارید نباید پایین برود، چون فرض بر این است كه پنیر بودن دخالتی دارد در پایین رفتن این ترازو، اگر پنیر بودن در پایین رفتن این ترازو دخالت دارد، دیگر نمی‌شود سنگ دخالت داشته باشد اگر بگویید نه، پنیر بودن دخالت ندارد یك چیز دیگری در اینجا هست كه او باعث شده پایین برود، آن همان جسمیت است، پس جسم در اینجا خودش فی حد نفسه قوامی دارد، خودش فی حد نفسه یك حقیقتی دارد گرچه ما وقتی نگاه می‌كنیم می‌بینیم این پنیر با این سنگ فرق می‌كند، حتی تكه تكه اش هم بكنیم می‌بینیم فرق می‌كند، روی دستمان لهش بكنیم فرق می‌كند، همه‌جور فرق می‌كند، ولی این صورت پنیریت فقط به این، صورت داده است، جسمیت را به این نبخشیده، جسمیت را از جای دیگری آورده است، جسم جسمیت خودش را از جای دیگری آورده است، صورت پنیریت را از جای دیگری آورده است، لذا همین شیر را شما قبل از اینكه تبدیل به پنیر شود، همین پنیری كه جسم است، این شیر را می‌گیرید بعد با یك كارهایی كه می‌كنید این را تبدیل به پنیر می‌كنید، پس آن جسمیت را دارد، با یك صورت دیگر و ما صورت دیگری را به او اضافه خواهیم كرد، پس این جسم در جسمیت خودش كه همان برای انواع متعدده جنبه جنسی دارد، او نیاز به این صورت پنیری ندارد آن جسم جسم است و برای تبدیل شدنش آن مساله دیگر است.

    1. سوره آل عمران «٣» آيه ٤٩