اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(4) في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع 06-02-1430

نسخه عربی

جلسه ۶۳۵

1
  • اعوذباللَه من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • ومما یجب أن یعلم أنه فرق ما بین الجنس فی المرکبات الخارجیة و بینه فی البسائط فإن الجنس فی المرکبات الخارجیة؛ یمکن أن یجرد عن جنسیته و یؤخذ بحیث یصیر نوعا حقیقیا، لا بفصل من الفصول بل بنفس طبیعته.

  •  در این مساله مرحوم آخوند به یك نكته‌ای اشاره دارند كه در فرق بین جنس در وعاء عقلی و فرقش با وجود خارجی، به آنها مساله برمی‌گردد، در ذهن ما گفتیم كه جنس یك حقیقت مبهمه‌ای است كه احتیاجی به فصل دارد و خود آن جنس فی حد نفسه ـ آن حیوان ـ آن معنای فصلی خودش را نمی‌تواند برساند، معنای جنسی خودش را نمی‌تواند برساند، مگر اینكه به ضم ضمیمه باشد، یعنی وقتی كه شما در ذهن یك حیوان را تصور می‌كنید، این تصور حیوان برای شما یك معنای مبهم است، گرچه تصور می‌كنید و این تصور شما یك تصور استقلالی است و یك تصور حرفی نیست، مثل آن معنای حرفی ولكن خود آن استقلال، در كنه و ذاتش ابهام خوابیده است، یك چیز روشنی است، وقتی از شما سوال می‌كنند این شیئی كه در اینجا هست این چه خاصیتی دارد؟ شما می‌گویید حیوانیتش برای ما مشخص است، اما اینكه حالا چه نوعی است و چه فصلی دارد من نمی‌دانم باید تحقیق كنم ببینم در حیوانات نظیری برایش پیدا می‌شود، مثلا خصوصیات و اطوارش را باید ببینیم تا ببینیم كه چه فصلی را می‌توانیم به آن ملحق كنیم، ولی حیوانیتش اینكه حركت می‌كند، اینكه فرض كنید غذا می‌خورد، اینكه كارها و حركاتش مثل حیوان است، این معنا، یك معنا را در ذهن انسان می‌آورد، كه آن معنا، معنای استقلالی است گرچه مبهم است، ابهام بودن منافاتی با استقلال ندارد و این غیر از معنای حرفی است كه در معنای حرفی اصلًا خود آن لحاظ معنای حرفی باید همراه با شیء دیگری باشد، وقتی كه شما می‌گویید: من از قم حركت می‌كنم و به سمت تهران می‌روم، این ابتدائیت حركت را شما نمی‌توانید بدون اینكه قم را در اینجا ذكر كنید از مِن بفهمید، یعنی مِن كه در اینجا می‌آید باید بعد از یك كلمه‌ای باشد، یك كلمه استقلالی باشد، یعنی یك معنای اسمی باشد كه با تدلی به آن معنا، شما بتوانید این حركت را برسانید، این ابتدائیت را برسانید والا غیر از این امكان ندارد، پس برای اینكه بتوانید آن معنای حرفی را بیان كنید چاره‌ای به ضمّ ضمیمه ندارید ولی همین ابتدائیت را بخواهید بصورت استقلالی بیان كنید، به شما بگویند كه آقا ابتدائیت چیست؟ می‌گویند آقا ابتدائیت شروع یك كاری است كه فاصله زمانی یا فاصله مكانی، در تحقق او دخالت دارد، آن شروعش، اسمش را ابتدائیت می‌گذاریم و می‌گوییم ابتدا با انتها فرق می‌كند، من به شما گفتم كه از ابتدای این خط شروع به فلان كار بكن، شما رفتی انتهایش را گرفتی، این كه می‌گویید من گفتم ابتدایش این كار را بكن نه انتهایش را، معلوم می‌شود خود ابتدائیت فی حد نفسه معنای استقلالی است و انتها هم خودش یك معنای استقلالی است ابتدائیت و انتهایت، ولی اگر بخواهم بگویم از این خط شروع كن، من باید خط را هم بیاورم ضمیمه كنم، بگویم از این خط از این جای خط شما مشغول نوشتن شو تا این نقطه كه نقطه انتها است این می‌خواهد برسد، این معنا معنای حرفی است در معانی ذهنیه آنطور نیست كه ذهن چون یك معانی ابهامی را می‌تواند درك بكند آن معنای ابهامی حتما باید معنای حرفی باشد، بلكه می‌تواند معنا، معنای استقلالی باشد و ذهن یك معنای استقلالی كه نیازی به امر دیگری ندارد آن را احظار می‌كند و سلب می‌كند و بعد آن معنای استقلالی را حالا با امر دیگری ضمیمه می‌كند، یا ضمیه نمی‌كند، آن مطلب دیگری است، ضمیمه كرد نوع می‌شود، ضمیمه نكرد همان معنای بشرط لائی كه خود جنس تنها باشد و در این صورت دیگر نمی‌تواند بر نوع و اینها حمل بشود، آن معنای بشرط لائی را هم می‌تواند بیاورد، یعنی در ذهن خودش می‌تواند بیاورد، كار، كار ذهن است وقتی كار، كار ذهن است ذهن می‌تواند تجدید كند، ارتباط كند این را نسبت به موارد مختلف لحاظهایی مختلفی می‌تواند داشته باشد، این مساله مطلبی است كه مرحوم آخوند در اینجا نسبت به این قضیه می‌خواهند توضیح مطلب را در اینجا بفرمایند، بگویند: كه این معنای را كه شما برای جنس كردید خب این یك معنای ذهنی بود، در این معنای ذهنی و در این حضور ذهنی، جنس به عنوان یك ماهیت مبهمه در نظر گرفته می‌شود و با ضمّ به فصل نوعی را به وجود می‌آورد كه آن ماهیت مبهمه معنای لابشرطی است، در لابشرطی بودن شرط كه با ضمیمه به فصل آن حقیقت نوعیه را بوجود می‌آورد و حالا یا حیوان ضمیمه ناطق می‌شود، یا حیوان ضمیمه ناحق می‌شود، یا حیوان ضمیمه افتراس می‌شود، در فصول مختلفه این حیوانیت لابشرطی وقتی كه ضمیمه شد، یك حقیقت نوعیه را در ذهن ایجاد می‌كند، حالا ببینیم آیا در خارج، جنس هم كه ما او را ماده برای صورت قرار دادیم، آیا در خارج هم جنس، همین معنای ابهامی را دارد، كه در ذهن داشت و بدون آن معنای مبهم شما نمی‌توانستید خود آن جنس را در خارج صورت خارجی و صورت عینی ببخشید، یا اینكه نه جنس در خارج، یك واقعیت مستقل قائم به ذات خودش است، كه این صورتهای مختلفی به خود می‌گیرد اگر ما ـ ایشان می‌فرمایند ـ در خارج بخواهیم تصور كنیم مثلًا می‌گوییم تصور كنیم جسم، جنسِ برای این انواع خارجی است، جسم برای زید است و حیوان است و غنم است و بقر است و سمك و اسد و تمام اینها آنچه كه یك ماده مشترك در آنها است، آن عبارت است از همان جسمیت، همانطور جسم برای كتاب و دفتر و كاغذ و امثال ذلك خب این جسم كه الان شما در اینجا به عنوان جنس قرار دادید برای اینها، آیا این جسم خودش معنایش مبهم است؟ معنای مبهمی دارد كه برای رفع ابهام خودش احتیاجی به صورت دارد؟ یا اینكه جسم دیگر در اینجا ابهام ندارد؟ گرچه متشكل به اشكال مختلف و متصور به صور مختلف است، ولی خودش فی حد نفسه ابهام ندارد، همین كه شما دست می‌زنید به این و می‌گویید جسم است، اما نمی‌دانید كتان است، یا صوف است یا یك چیز دیگر است، همین‌كه جسمیتش را می‌فهمید، تا این در كنه و ذات خودش حقیقت استقلالی نداشت و حقیقت ابهامی منتفی بود، كه شما نمی‌توانستید حتی جسمیت را هم بفهمید، جسمیت این را شما در اینجا درك كردید، یا نوع آن جسمیت را در اینجا درك كردید، آنچه كه شما در اینجا درك می‌كنید، آنچه كه شما دستتان با آن تماس پیدا می‌كند و متوجه می‌شود یك چیزی هست، آن یك چیزی هست چیست؟ آیا دستتان به هوا خورده یا دستتان به یك چیزی خورده؟ دستتان به یك شیئی خورده كه آن شیء را در ذهن خود به یك واقعیت ملموس و رو پای خودش ایستاده، آن واقعیت را احساس می‌كنید، این همان معنا، معنای جسمیت است، همان معنای فرض كنید شیء جوهر ذو ابعاد ثلاثه متكممٌ، این واقعیتی است كه شما الان در اینجا بدست آوردید، بعد یك خرده بیشتر دقت می‌كنید و یك مقدار بیشتر دستتان رامی‌كشید، می‌گویید: این فرش است، این كه الان دست من با آن تماس گرفته این سَجّاد است، این فرش است كه الان در اینجا برخورد كرد این كه صورت بعدی را شما متوجه می‌شوید این نه بخاطر این است كه صورت قبلی ما در نظر شما نیامده بود و خود حقیقت این در نظر شما نیامده بود و خود این دارای معنای ابهام بود، این كه این جسم است ابهام ندارد، معنایش معنای تام است، در جسم بودن كه معنایش تام است، اما اینكه این جسم به چه صورتی است، صورت نوعیه‌اش به چه صورت است، آن در ابهام است، خب حالا آن هم با دقت و لمس بیشتر و دیدن خود آن شیء، خیلی می‌خواهید بیشتر دقت كنید در آزمایشگاه ببرید فرض بكنید حالا ماهیتش چیست؟ آن مرتبه بعد است كه در هر مرتبه یك پرده‌ای از فصلیت و از صورت برای شما یك پرده‌ای روشن‌تر می‌شود تا اینكه می‌رسید به آن پرده آخر كه آن همان چیزی است كه به واقعیت ربطیه آن شیء را با مبدا، آن می‌تواند برای شما توضیح بدهد و تفسیر كند، این چیزهایی كه ما داریم یك به یك به او می‌رسیم، صورتی است بعد از صورت و بعد از صورت، عمقی است بعد از عمق، بطنی است بعد از بطن، تا اینكه برسیم به آن شخصی، فرض كنید شخصی عالم است، شخصی ولی خدا است، شنیدیم كه یك ولی خدایی در جایی هست و چه و چه و از این مسائل، بلند می‌شویم اول در می‌زنیم و می‌رویم پیشش می بینیم نشسته و ما هم مثل بقیه كنارش می‌نشینیم خب آن هم نه حرفی میزند نه هیچی و تا آمدیم بیرون آقا شما ولی خدایی؟ می‌گوید رفتیم یك آدم بود، یك آدم معمم بود و ما چیزی نفهمیدیم چیزی احساس نكردیم، نه با او حرف زدیم نه نشست و برخاست كردیم، نه مسافرت رفتیم، چیزی احساس نكردیم، خیلی خب این یكی، بعد دفعه دوم می‌رویم می‌بینیم كه حركات را در نظر می‌گیریم، سكنات را در نظر می‌گیریم می‌بینیم كه نه مثل اینكه یك چیزی هست، یك كیفیتی در صحبت دارد، از افراد دیگر در وضعیت، در ارتباط، در این خصوصیات و اینها مثل اینكه یك تفاوتی دارد، آمدم می‌گویم شما هم شناختی كه ولی خداست، می‌گوییم واللَه نفهمیدیم ولی احساس می‌كنم یك چیزكی شاید در این قضیه باشد، حالا یك مقدار بیشتر می‌رویم، یك مقدار ارتباطمان را بیشتر می‌كنیم، ببینید این نحوه‌ای كه دارد یك به یك دارد این مسائل می‌آید این آن سرجایش است، آن هرچی هست سرجایش است، اگر شخص ولی خدا باشد سرجایش است، اگر فرد عادی هم باشد سرجایش است، آن تكان نمی‌خورد، من دارم هی چهره عوض می‌كنم، من دارم نسبت به آن ماهیت خارجی اطلاع‌ام بیشتر می‌شود و صورت‌هایی كه برای من حاصل می‌شود، صورت‌ها یكی پس از دیگری پیدا می‌شود، او سر جایش نشسته، دیروز و امروز و فردایش با هم تفاوتی ندارد، فردا می‌رود یك مقدار می‌رویم نزدیكتر و صحبت می‌كنیم، می‌بینیم این حرفهایش فرق می‌كند.