جلسه ۶۳۲
4خدا بیامرزد آقای نوری میگفت: بچهها به ما گفتند: گوسفند بخر، ما رفتیم و گوسفند خریدیم و آوردیم خانه دیدیم یك چشم ندارد، گوسفند را برداشتیم بردیم دوباره نیروگاه و كرایه دادیم و گفتیم: بابا این گوسفندت چشم ندارد گفت: مگر میخواستی برایت دعای كمیل بخواند چشم ندارد كه ندارد ...
مگر گوسفند هم دعای كمیل میخواند؟! لابد او یك همچنین تصوّری داشته، یك قدری باید روی این قضیه فكر كرد!.
عرض كنم كه بخلاف النوع فإنه ماهیة کاملة نوع یك ماهیت كاملی است كه لم یبق له تحصّل منتظر، این تحصّلی كه چشم براهش باشد و ببیند این تحصّلش كی حاصل می شود؟ یك همچنین مسالهای نیست، إلا باعتبار الوجود الخارجی تحصّل به وجود اعتبار خارجی است بله اگر این غنم را بخواهیم بگوئیم خیلی متحصّل ومتشخّص بشود، چارهای نداریم فقط وجود خارجی و الا خود نوع تمام است، در ذهن چیز ناقصی دیگر برایش نیست وقبولها الإشارة الحسیة و قبول است كه اشاره حسیه بكند وذلک إنما یحصل بالأعراض الخاصة این وجود خارجی و قبول اشاره حسیه نه بخاطر نوعیه، به خاطر اینكه یك مسائل دیگر پیدا بشود یا اعراض خارجی بیاید، تشخصات خارجی باید بیاید، نمیدانم احوالی باید بیاید در اینجا رنگ و سفیدی و بودنش در فلان زمان و در فلان مكان هم احوال شخصیه، همه اعراضی كه برایش عارض میشود كه اینها عارض میشوند و آن شیء را برای ما خارج تحصلش میكنند تحصّل اضافی برایش میكنند إما إضافات فقط یا اضافاتی باید برایش باشد مثل کشخصیات الأمور البسیطة تشخّصات امور متشخّصه بسیطه كه من الصور صوری برایش بار بشود یا الوانی كیف و كم و از این خصوصیات كه اینها همه حكایت از این تشخّصات امور خارجیه جدای از نوع میكند فإن تشخصها بحصولها فی محالّها أو أحوال تشخص این امور بسیطه بواسطه حصولش در محالّ است، در نقطه وجود خارجیشان است، چون وجود خارجی دارند این امور هم متشخص هستند، و باعث تشخّص آن نوع را هم خواهند بود یا بواسطه احوالی است كه زائده بر اضافات، فرض بكنید حالاتی كه برایش بار میشود، غیر از آن اعراض و صوری كه آنها متشخّص هستند، اطواری كه برایش بار میشود، حالاتی كه برایش میآید آنها باعث میشوند كه این از دیگری یك تشخصات دیگری مثلا از سایر آن افراد دیگر در اینجا پیدا بكند، بر افاضات، فمع التحفظ علی هذا الفرق وقتی كه این فرق بین آن حقیقت نوعیه در عقل و بین مصداق خارجیه كه بواسطه تشخصّات در اعراض و حالات برای آن مصداق خارجی پیدا میشود متوجه شدیم لا ریب لاحد كه در عروض ابهام و تحصّل للنوع بالقیاس إلی العوارض التی هی لوازم و علامات للتشخص، فیجری فیها شكی برای كسی نمیماند كه ابهام و تحصّل برای نوع حاصل میشود، یعنی برای همین نوع ممكن است ابهام عارض بشود، برای همین نوع ممكن است تحصّل حاصل بشود بقیاس عوارضی كه آن عوارض لوازم و علامات تشخّص هستند، یعنی همین نوع هم نسبت به آن اعراض و تشخصّات، مبهم میشود، به اضافه آن اضافات و آن اعراض و آن ابهام غیرمبهم میشود، با اینكه ما گفتیم نوع غیرمبهم است و متحصّل است ولی باز همین نوع را شما یك مقدار دقیقتر نگاه كنید میبینید نه باز ظهور خارجی نوع كه دارید با چشم خودتان میبینید بر یك نوع اعراضی حمل شده و احوالی برایش آمده كه بواسطه آن دیگر شما هیچ شك و شبهه و ابهامی را از خصوصیت این نوع نمیبینید خیلی فرق میكند تا اینكه به شما بگویند یك غنم عین قضیه قضیه بنیاسرائیل ﴿قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَه لَمُهْتَدُونَ* قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ﴾1 دُمش چطور است؟ غنم بكشیم؟ گاو بكشیم؟ آمدند گفتند: این گاو رنگش چطور باشد؟ نر باشد؟ ماده باشد؟ شاخ داشته باشد؟ نداشته باشد؟ اگر این بقر مبهم نبود اینقدر سوال نمیكردند پس معلوم است این بنیاسرائیل همه این چیزها را خوانده بودند و میدانستند كه نوع در عین تحصّلش باز مبهم است و احتیاج به توضیحِ حضرت موسی دارد، میگویند بیخود آدم نرود حرف بزند، بی خود بیاید كار خودش را زیاد بكند، اگر حضرت موسی میگفت: بروید یك گاو را بكشید اینها فرض كنید میرفتند و این گاو را میكشتند، نه اینكه هرگاوی بود، نه اگر قرار بر مشیت بود، اینها هرجا كه میرفتند بالاخره از این خانه سر درمیآوردند مسیر برای رسیدن به این گاو، مسیر را خود خدا تعیین میكرد كه بروند و به این نقطه برسند، فقط در اینجا كاری كه اضافه شده هی غُرغُر كردن و چانه زدن و تشكیك كردن و اینها پیدا شده، این مساله فقط وارد است و إلا اگر مشیت خدا بر این بود كه این گاوی كه متعلق به این یتیم است آن خریده بشود، خدا همه راهها را میبندد و فقط این در را باز میكند، این مورد را خدا میآید در اینجا تعیین میكند، هم شخص اطاعت كرده و هم خدا به مرادش رسیده، هم شخص بیخود سوال نكرده و هم اینكه آن مطلوب كه باید آن بقره خاص باشد، حاصل شده است و این خیلی جای تأمل و دقت دارد، كه وقتی انسان زمام امور خودش را به خدا بسپرد، بسپرد! نه اینكه همینطوری چاخان كند و حساب خودش كه بله ما سپردیم.
- سوره بقره «٢» آيه ٧٠ و ٧١

