جلسه ۶۳۲
3امام رضا علیهالسلام كه تصرف میكند در آن پرده و شیر را شیر میكند این تصرف امام چگونه است، امام چكار كرده؟ تا امام اشراف حضوری و اشراف ولایی و اشراف وجودی بر فصلیت نداشته باشد بجای اینكه شیر بكند یك دفعه گاو در میآید اصلًا قاطی كند، بگوید این شیری كه پشت پرده است بزند یك دفعه یك گاو با دو تا شاخ، میرود آنجا مینشیند، آن وقت دیگر نمیتواند این را بخورد باید علف جلویش بگذارد پس اینكه امام میآید و این صورت بر پرده را كه امروزه میگویند بابا این حرفها چیست؟ اینها خرافات است، امام كی میتواند از این كارها بكند، حالا ما قدیمی هستیم و سنتی هستیم چه میشود كرد، آنها جدیدی هستند و طبعاً با مسائل جدید هم سرو كار دارند، ما سنتی هستیم و گفتند و دیدیدیم در كتابها و قبول میكنیم، امام علیهالسلام وقتی كه میآید و آن صورت پرده را تبدیل به شیر میكند آن فصلیت حیوان را چگونه در نفس خود ارزیابی كرده، چگونه بین او و بین بقر فرق میگذارد، ما آن فرق را نمیتوانیم بگذاریم، ما فقط همین را میفهمیم كه شیر درنده و یك دندان دارد و یك نگاه میكند آدم غش میكند میافتد خدا نیاورد آن روز را، ولی نگاه به گاو میكنی همچنین دندانی ندارد، آن افتراسی كه در شیر است در غنم نیست فقط ما این مقدار را میفهمیم بیش از این نمیفهمیم، این مساله همان جهت فصلیت است كه در مساله بشرط لا بودنش تبدیل به صورت میشود، پس بنابراین از نظر خود تحقق این شیء در عقل، این مساله مورد ارزیابی قرار میگیرد كه تحقق این ماهیت در عقل و در ذهن، خود آن تحقق گاهی در وجودش ابهام دارد و گاهی در وجود خود ابهام ندارد.
به حیوان نگاه میكنیم میبینیم این حیوان وقتی در نفس ما تصور میكنیم خود ابهام را ادراك میكنیم فصل را و نوع را وقتی كه ما در نظر میگیریم میبینیم ابهام را ادراك نمیكنیم، غزال را مبهم نمیدانیم غنم را مبهم نمیدانیم پس این مساله، مساله ابهام است و اما از نقطه نظر وجود خارجی ایشان میفرمایند شكی نیست بر اینكه این وجود خارجی فقط اوست كه باعث رفع ابهام خواهد شد حتی خود نوع هم این مبهم است تا وقتی كه متشخّص نشود به وجود خارجی خود نوع یك امر مبهمی است كه تعین به عنوان تشخص ندارد ما یك غنمی میگوییم غنم حالا آن غنمی كه شما در ذهن تصور كردید آن غنم چه رنگی است؟ پشمهایش سفید است كُلكهایش سیاه است، شاخ دارد ندارد آن چیست؟ باز میبینید آن غنم چیست؟ یك معنای مبهمی است گرچه ما میگوییم متحصّل است، متحصّل بودن این است كه میتواند همین مصداق خارجی برای خودش پیدا بكند شما این را بر او منطبق بكنید این فقط فرق بین این مساله است السابع: أنه کما أن الجنس یحتمل أن یکون أحد الأنواع فکذلک النوع یحتمل أن یکون أحد الأشخاص همانطوری كه جنس میتواند یكی از انواع باشد، همینطور نوع میتواند یكی از اشخاص باشد فکیف جعل الأول مبهماً غیر متحصّل و الثانی متحصّلا چگونه این مرحوم شیخ آن جنس را مبهم غیر متحصّل ایشان فرض كردند و ثانی را متحصّل غیرمبهم، اگر جنس میتواند یكی از انواع باشد خود این انواع هم چیست؟ یكی از اشخاص است پس بنابراین وقتی جنس شد نوع، شما نوع را متحصّل میبینید پس جنس هم متحصّل میشود، پس چطور جنس اگر نوع باشد در ابهام خودش باقی میماند اما همین نوع وقتی كه به یكی از اشخاص تبدیل بشود تحصّل خودش را از دست نمیدهد، وقتی كه آن نوع متحصّل است این جنس هم كه تبدیل به نوع میشود، متحصّل میشود، الجواب أن العبرة بحال الماهیات و الحقائق الکلیة نه از حیث خارج بل من حیث کونها معقولة صحبت در ماهیات و حقایق كلیه است كه در ذهن اینها را ما تصور میكنیم فالإبهام و عدمه بالقیاس إلی الإشارة العقلیة در اشاره عقلیه كه همان وجود عقلی است این مساله ابهام و تحصّل، عدم ابهام در آنجا راه دارد فالجنس مبهم لأنه ماهیة ناقصة یحتاج إلی متمم جنس مبهم است زیرا این جنس در عقل و در وعاء ذهن ماهیت ناقصهای است كه در خود ظرف عقل، در خود ظرف ذهن احتیاج به متمم دارد، بله همین جنس وقتی شما اشاره به خارج بكنید متشخّص میشود، وقتی میگویید: هذا غنمٌ این متشخّص میشود، ولی خود این حیوانٌ كه بگویید الان در اینجا این حیوانٌ چیست؟ متشخّص است ولی خود حیوان در همین لحظه هم كه شما دارید بر همان شیء خارجی اطلاق میكنید به همان غنم كه نوع است این حیوان را دارید اطلاق میكنید، در همان موقع شما این حیوان را در ذهن تصور كنید این مبهم است، پس این حیوان در عقل، یك ماهیت ناقصهای است كه احتیاج به متممی كه فصلیت دارد، به خلاف نوع وقتی كه ما نوع را در ذهن تصور میكنیم این دیگر مطلب تمام است دیگر دنبال چیز دیگر نمیگردیم وقتی كه در ذهن غنم را تصور میكنیم، دیگر دنبال اینكه رنگ غنم چیست، نمیگردیم دنبال اینكه این غنم بَعبَع میكند نمیگردیم، دنبال اینكه این غنم قم است، از نظر عوارض و احوال شخصیه در قم است، در تهران است، در جایی دیگر است دنبال اینها نمیرویم.

