اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(4) في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع 28-01-1430

نسخه عربی

جلسه ۶۳۱

4
  • ما همه شیران ولی شیر علم‌***حمله مان از باد باشد دم‌به‌دم
  • حملمان پیدا و ناپیداست باد***جان فدای آن که ناپیداست باد1
  • ناپیداست شما صدای حلق را نمی‌توانید بشنوید مگر با صورت ... آن وقت می‌گویند اشعار مولانا با توحید قرآنی نمی‌سازد! انشاءاللَه كه خدا دست همه‌مان را بگیرد، جان فدای آنكه ناپیداست باد این علم كه دارد حركت می‌كند شما به من نشان بدهید كه این باد دارد حركت می‌كند نشان بدهید، باد را شما نمی‌توانید ببینید هرچی چشمتان را باز كنید اگر عینك و تلسكوپ هم به چشمتان بزنید شما باد را نمی‌توانید ببینید، بله ذرات توی هوا را می‌بینید گرد و خاك را می‌بینید اما شما باد را به ما نشان بدهید كه باد چیست؟ ولی همین باد كه می‌خورد به علم به این پرچم اه پرچم ساكن بود چرا یك دفعه اینطوری می‌شود؟ یك چیزی هست یك مقسمی این‌تو رفته، آن مقسمه كه این تو رفته، كار را خراب كرده، شروع كرده این پرچم حركت كردن پرچمی كه ایستاده بود حالا دارد حركت می‌كند، یك چیزی اینجا هست این چوبی كه در اینجا صاف ایستاده بوده، مثل چماق حالا می‌بینید این چوب دارد كج می‌شود این خاكی كه در اینجا ایستاده بود اصلًا حركت نمی‌كرد، خاك دارد از اینجا بلند می‌شود، این بارانی كه از آن بالا دارد می‌آید یك دفعه می‌بینید آن باران كج شد رفت آن طرف این برفی كه دارد از آنجا صاف می‌آید یك دفعه می‌بینید برفه دارد آن طرفی می‌رود، یك دفعه می‌بینید برف به جای اینكه اینجا بیاید می‌رود دومتری می‌نشیند برف باید صاف پایین بیایید، چیست؟ یك چیزی در اینها هست در آن علم یك چیزی هست، در این چوب یك چیزی هست، در همه چیز یك چیزی هست آن چیست؟ آن همان امر ناپیدایی است كه می‌آید و خود را پیدا می‌نمایاند، می‌گوید: من هستم و اگر من نباشم همه عالم مرده است علم ساكن است، خاك سرجایش است، نمی‌دانم حركتی وجود ندارد، متحركی وجود ندارد، هیچكدام از اینها نیست، پس بنابراین آن مقسم ما با حفظ سمت چه می‌شود؟ بشرط شیء می‌شود و در این بشرط شیء شدن یعنی بشرط تحقق با فصل، اینجاست كه ما به غنم می‌گوییم حیوانٌ، به بقر هم می‌گوییم حیوانٌ، به آن انسان هم می‌گوییم حیوانٌ، به كلب هم می‌گوییم حیوانٌ، به سمك هم می‌گوییم حیوانٌ، به موش و نمل هم می‌گوییم حیوانٌ، همه اینها می‌شوند حیوانٌ و همه‌اش هم درست است و این اطلاق هم اطلاق صحیحی است كه این به جهت همان بقای آن است مرحوم شیخ می‌خواهند بفرمایند: كه وقتی ما جنس را می‌گوییم صحبت در این است این اشكالی كه در اینجا شده كه شما در اینجا امر ماهیت مبهم را كه همان جنس است، آن را می‌توانید به صورت آن نوع در بیاورید در عین اینكه آن ابهام به حال خودش باقی است، ولی چطور نوع را كه اگر بخواهد در موارد شخصی به كار برده بشود، این نوع در تحصّل خودش باقی است شما نوعی كه نوعش متحصّل هست، چطور این نوع در تحصّل خودش باقی است و لیكن آن امر مبهم متحصّل نمی‌شود، همینطور مبهم است، باز همینطور در ابهام است، وقتی كه شما می‌گویید انسان یك امر متحصّل است و مركب از جنس و فصل است، آن انسان را بگویید كه به زید بگوید: انسانٌ، به عمر هم بگویید انسانٌ، به بكر هم بگویید انسانٌ، همه اینها را بگویید انسانٌ، این دست از تحصّل خودش برنمی‌دارد باز متحصّل است، آنكه متشخص شده، آن حیوان ما كه مبهم است با اینكه آن حیوان در اینجا متشخص شده، شما همین حیوان را به گوسفندی كه دارد راه می‌رود بكار می‌برید، به این می‌گویید حیوانٌ، به همین هم می‌گویید غنمٌ، گرچه این گوسفند شما اسم خاصی داشته باشد، باز اسم خاصی شما برایش گذاشته باشید، باز آن غنم، آن اسم نوعی او را بكار می‌برید، اما این نوع كه در این مورد خاص استعمال شد، این متحصّل است، اما آن حیوان اگر در همین مورد بكار برود متحصّل نیست، این مساله از كجاست؟ پاسخ این مساله به این است كه ایشان می فرمایند: كه مطلب را ما نسبت به وجود خارجی و مصداق برای او هیچ وقت در نظر نمی‌گیریم، صحبت ما در تحصّل و ابهامی است كه در ذهن و عقل آن تحصّل یا ابهام صورت پیدا می‌كند ماهیت كه ظرف وعائش عقل و ذهن است، آن ماهیت اگر در ذهن قابل سرایت برای حقایق نوعیه مختلف باشد این چه می‌شود؟ این مبهم می شود، اگر قابل سرایت نباشد این متحصّل می‌شود، پس بنابراین آنكه در ذهن است اگر نتواند به ضمّ ضمیمه‌ای معنای خودش را تحصیل كند، این ناقص است، حیوانی را كه شما در ذهن می‌آورید این حیوان بدون ضمّ ضمیمه‌ای كه او را نوع بكند، نمی‌تواند به یك نوع خاصِ از انواعی كه وجود خارجی دارند در آنها صدق بكند بلكه باید برای رفع آن نقصیه خودش شما فصل بیاورید، و لكن نوع اینطور نیست، شما در ذهنتان بقر را تصور می‌كنید و بقر را با غنم و با ابل تفاوت می‌گذارید پس بحث ما هم مصداق برای این امر مبهم در خارج نیست كه همیشه خود نفس حضورش در عقل از وجود عقلی خودش برای ما مساله است كه بدون ضم ضمیمه در معنای خودش تحصّل ندارد و لكن در نوع نه ما می‌بینیم در همین عقل و در همین ذهن این نوع برای خودش معنا، معنای تمام است این منظور از ابهام و تحصّل است كه كلام شیخ حاكی ناظر به این مطلب است.

    1. اشعار مولانا دفتر اول ص ٣١