جلسه ۶۳۰
2خدا رحمت كند مرحوم آقای غروی استادمان ایشان میگفت ما در نجف یك وقتی بودیم، شش ماه میگفت من نجف رفته بودم كه بروم درسها را ببینم شش ماه بودم برگشتم میگفت: یكی از علمای بزرگ نجف بله من یك روز راجع به یك آیه سوال كردم و او اثبات میكرد كه خدا جسم است اثبات میفرمودند این عالم نجف حَوزه علمیه نجف كه خدا جسم است گفتم به چه دلیل؟ گفت در آیه قرآن است ﴿وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ﴾1 جدی می گفت، اسم آورد حالا من اسم نمیآورم اگر میآوردم كه شاخ درمیآوردید این عالم نجف و چیز میگفت خدا جسم است و دلیلش هم همین آیه شریفه است كه ﴿وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ﴾ گفتم خب شما به او چی گفتید؟ گفت یك مقدار بهش نگاه كردم و گفتم معذور هستم نیاز به جواب دادن به شما نداریم دیگر، ثمرهاش همین است این هم یكیش است آن وقت میگویند فلسفه نخوانید و فلسفه منهیء است در روایت داریم كه فقهاءهم بانهم یمیلیون الی الفلسفه والتصوف بله آن روایت كذایی جعلیه آن وقت خود امام صادق میآید هشام بن حكم را میفرست میگوید برو باهاش بحث فلسفی بكن خود امام رضا مطالب فلسفی میداند موسی بن جعفر اینها توحید صدوق را نگاه كنید در توحید صدوق این روایاتی كه راجع به مسائل توحیدی و اینها آمده كدام یك از این روایات را شما میتوانید با مسائل كلامی حل كنید با كلام كدامش را میتوانید حل كنید؟ هركی میتواند بیاید حل كند شبهه ابن كُمونه را با كلام میشود حل كرد؟ عرض كنم حضورتان آن وقت این اعتباری را كه انسان از این اجزاء خارجی بدست میآورد كه جنبه سعی و شمولی دارد این اجزاء، این اعتبار كه بشود نوع این ماهیت كه بشود نوع از نظر عقلی قوامش به چی است؟ قوامش به جزء است و هر چیزی كه قوامش به امر دیگری باشد پس آن امر طبعاً مقدم بر این است لذا از این نقطه نظر جنس و فصل مقدم بر ما هستند عقلًا و خارجاً. ومعروض الجنسیة و الجزئیة شیء واحد جنسیت و جزئیت هر دو معروضش یكی است منتهی آن جنسیت معروضش نوعیت است آن جزئیت هم معروضش ماده است وهو ماهیة الحیوان كه ماهیت همان حیوان است والتغایر إنما هو بحسب اعتباره فی الأول لا بشرط شیء و فی الثانی بشرط لا. تغایری كه هست این است كه در اولی لابشرط است و شما میتوانید حیوانیت را بر همه افراد سرایت بدهید در دومی بشرطلا است و فقط اختصاص به زید دارد ولی هیچ فرقی نمیكند اختصاص به زید داشته باشد این جنسیتش كه میشود ماده برای خود آن جسم خارجی، آن جزء خارجی است و قوامش به همان وجود خارجی است لابشرط باشد این همان اعتباری است كه آمده در ذهن شما و از این ماده یك مفهوم علمی در نفس خودش اخذ كرده آن مفهوم علمی را به همه سرایت میدهد و اسمش را میگذارد حیوان، فقط همین دیگر تفاوت از این نقطهنظر ندارند مطلب ششمی كه در اینجا در كلام مرحوم شیخ قابل تأمل مینماید این است كه أن ما هو الحیوان فی الخارج فهو بعینه الجسم آن حیوانی كه شما در خارج میبینید همان جسم است فکیف یکون الجسم بشرط لا موجوداً فیه مقدماً علیه. چگونه جسم كه در اینجا بشرط لا است موجوداً فی در حالی كه در آن موجود است در آن حیوان این چی باشد؟ این مقدم بر آن باشد از نقطهنظر باز گفتیم از نقطهنظر عقلی مقدم بر او باشد این هم همین مساله كه گفته شد و نیازی به چیز نداشت والجواب أن الجسم الذی هو مادة النفس موجود آخر غیر الجسم المحمول علی ما حصل من انضمام النفس إلیها در اینجا دو مطلب است كه به اصطلاح در همان صحبت عرض كردم جسمی كه ماده نفس است یك موجود است جسمی كه ماده برای نفس است یعنی نفس میآید و در این جسم حلول پیدا میكند یا اسمش را حلول بگذاریم كه غلط است یا بگوییم تعلق پیدا میكند كه این صحیح است یعنی نفس به این جسم تعلق پیدا میكند الان این نفس ما حلول در جسم نكرده ما ظرف نیستیم كه نفس بیاید حلول پیدا كند نفس مجرد است این لیوان ماده است شما در این شیشه را باز میكنید این آب را میریزید توی این لیوان میگویید این آب توی این لیوان حلول كرده این كه اینها نفهمیدند حرف عرفا را و حلول و اتحاد را به معنای آب و لیوان گرفتند از عدم ادراك آنهاست اینها خیال كردند كه وقتی یك كسی مثل بایزید كه می گوید لیس فی جبتی الا اللَه یعنی خدا آمده با آن عظمت و اطلاقیت خودش آمده توی جبّه من خب هر احمقی میفهمد این حرف چرت و پرت است این دیگر نیازی به تفسیر و فلان و مسائل ندارد این كه میگوید لیس فی فی جبتی الا اللَه با اینكه بگوید خدا توی جُبه من است دوتاست یك وقت من میگویم خدا آمده توی جُبه من از آن آسمان آمده پایین حالا تصور كنیم این آسمان بالای كهكشان این بالا است سرمان را میكنیم بالا اینها اینطوریاند سرمان را بكنیم بالا پایین خدا نداریم عین آن یهودی رفت مسجد پیغمبر دید یك پیرمردی بالای منبر نشسته و فقط همین، كلهاش را تكان میداد و گفت این كیست؟ گفت این جانشین رسول اللَه است گفت عجب! یك نگاه كرد و با خودش گفت ما كه نخوانده بودیم جانشین پیغمبر، نه پیغمبر نیاز به ریش دراز كردن ندارد این استحبابش فقط یك قبضه است حالا ما استحبابش هم نداریم گفت این یكی، یك مقدار نگاه كرد یك مقدار در و دیوار را نگاه كرد گفت چی است چرا در و دیوار را نگاه میكنی؟ گفت واللَه من گیج شدم گفت كجایی گفت من یهودی هستم، یهودی هستی نگفت بلند شو برو بیرون آقا این مسجد است برای چه آمدی، یهودی هستی ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ﴾2 بلند شو برو نه كاری نداشته باش نجس هم نیستی اشكالی ندارد لذا گفتند بمان این هم تا اینجایش بعد گفتند كه خب حالا برای چی آمدی اینجا در مدینه چكار داشتی؟ گفت واللَه من دیدم خدا به من عقل داده، فهم داده، ادراك داده، انصاف داده در كتابهایمان خواندم دیدم یك كسی یك پیغمبری آمده گفتم بدبخت نشوم آخرتم از بین نرود بیایم ببینم پیغمبر كیست؟ آمدند اینجا گفتند پیغمبر فوت كرده گفتند آنچه كه ما خواندیم پیغمبر جانشین دارد، خلیفه دارد، آمدم ببینم خلیفهاش كی است؟ گفتند: این خلیفهاش است گفت اه خیال كردی تا امتحانش نكنم قبول نمیكنم تا گفت امتحان نكنم یك دفعه همه رنگها پرید، شد گچ، خبر دارند بالاخره میدانند مساله چیست؟ رنگها شد گچ این كه من دارم میگوییم دارند قشنگ آن اوضاع را خوب متوجه بشوید تا وقتی كه پای امتحان نیاید مُلدرم مُلدرم میرود بالا تا میگویند آقا بیا بنشین مناظره، آقا بیا بنشین امتحان نه صلاح نیست! اصلًا صلاح نیست! اصلا نمیشود به هیچ وجه درست نیست و بزرگان هم هیچ وقت مناظره نمیكردند خب بسیار خب ایشان آمد و رفت.
- سوره الذاريات «٥١» آيه ٤٧
- سوره توبه «٩» آيه ٢٨

