جلسه ۶۲۹
4یك وقتی خیلی چیزها توی كله ما بود اینطور بشود اوضاع اینطور بشود هی گذشت و دیدیدیم نه بابا بیخود سركاریم به جای اینكه بگوییم بشود بگوییم خب خودمان میشویم بالاخره یك شیم باید تویش باشد یا شیم بشود كه آن بشود یا شین بشیم است دیدیم بشیم راحتتر است ما بشیم ما اینطور بشویم نه اینكه آن اینطور بشود آن نمیخواهد بشود سالها می گوییم باید فلان شخص برود، میبینی نرفت میخواهم بمانم كی گفته میخواهم بروم؟ سالها میگویی باید فلان شخص بیاید نمیخواهد بیاید باید سرجایش باشد سالها میگذرد باید تقدیر عالم بر این تقدیر باشد خدا میگوید تو داری تقدیر تعیین میكنی یا بنده؟ به ظاهر میگوییم نه خدایا هرچه تو بخواهی هرچه تو مصلحت بخواهی ولی در باطن چیست؟ در باطن این است كه ای وای چرا آنچه راكه ما میگفتیم نشد این ای وای چیست؟ مال اینكه از اول ما میخواهیم برای خدا خریطه بدهیم ما میخواهیم برای خدا نقشه بدهیم نه اینكه نقشه او را بگیریم و اجرا كنیم. امیرالمؤمنین میرود جنگ میكند، او برای خدا نقشه نمیدهد، او نقشه را اجرا میكند بلند میكند، حرف میزند مردم ببینید این معاویه چی است فلان است «سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکوس»1 من این دنیا را از این انسان واژگون خلاص می كنم، این تكلیف است، بلند میشود میرود و میجنگد و هیجده ماه یك دفعه میآید بایستید، تمام شد، بایستید نه خدای را بابامان درآمد، پدرمان درآمد برگردیم مدینه این مردم چه میگویند؟ وقتی پیغمبر فرمود: بروید به سمت مكه ﴿لَقَدْ صَدَقَ اللَه رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَه آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً﴾2 آیه آمد كه این باید انجام بشود، خیلی عیجب است! چطور خدا آدم را امتحان میكند! كه این مساله باید انجام بشود، پیغمبر حركت كرد، انشاءاللَه به سمت مكه برویم و مكه را فتح كنیم، به سمت مكه برویم، آنها كه راه افتادند همه توی این نیت بودند كه میآیند و حركت میكنند و می روند و میزنند و مشركین را همه را داغون میكنند و حج انجام میدهند و تقصیر و حلق و برمیگردند و پیش زن و بچه و سینه را می دهند جلو و می گویند: این شمشیر را میبینید دهتا باهاش كشتیم این شمشیر را میبینید بیست تا كله را پراندیم فلان یك پُزی به زن و بچه بدبخت یك دروغی هم بگویی كی میفهمد؟، آن عمر و عثمانی كه با ابوبكر فرار كردند از احد بیرون رفتند حالا خوب است مردم دیدنشان و الا در تاریخ میگفتند: هركدام نود نفر را كشتند!، اگر در نمیرفتند پشت كوههای جزایر فرندیب قایم بشوند الان همین سنیها میگفتند اینها اصلًا دور پیغمبر بودند هركدامشان نود زخم مثل علی خوردند! دروغ است دیگر، كنتور كه نمیاندازد، شماره ندارد، حالا الحمدلله همه دیدند كه چطوری در رفتند و گرد وخاكشان هم از آن ته میآمد این پیغمبر وقتی كه به اینها میگوید بروید همه با چه نیت راه میافتند؟ با این نیت، یك دفعه میروند ورق برمیگردد ای ددم وای اه اه اه ما الان داریم تاریخ را بعد از هزار وچهارصدسال میخوانیم نمیدانیم ما همین هستیم واللَه قسم، قسم جلاله میخورم اگر ما زمان پیغمبر بودیم، جزء افرادی بودیم كه به پیغمبر ایراد میكردیم قسم میخورم چرا؟ چون دیدم، چون به مرحوم پدرمان همین رفقا اعتراض كردند همینها كه او را ولی خدا میدیدند و همینها كه كلام او را حجت می دیدند همینها اعتراض میكردند و در جریان همه بودم، پرونده همه دست ما است، لذا میگویم واللَه خودمان هم جزءشان، میگویم خدا درستمان كن و ما همین هستیم، چطور اینكه خیلیها كه این كار را كردند درست شدند بالاخره اشتباه میكنیم توبه میكنیم و خدا میبخشد، رفتند آنجا، آنكس كه میگوید برو به سمت مكه تو به نیت خودت راه افتادی یا به حرف او، همان میگوید بایست، مگر او نگفته برو به سمت مكه و محلقین و كلهتان را بتراشید ما سرمان را بتراشیم جلوی زن و بچه چی بگوییم، بگوییم دست از پا درازتر آمدیم نه مكهای را فتح كردیم نه كسی را كشتیم چرا كله را تراشیدیم؟ عقده داشتیم میخواستیم كله بتراشیم، اینجاست كه این اوامر، اوامر جلالیه عبوردهنده است یك اطاعت از این اوامر از صدتا فتح مكه و صد نفر را كشتن آدم را جلوتر میبرد، چون آنها با یك شیرینی نفس توأم است. بزنیم ابوسفیان را بكشیم كه مكه را بگیریم بتها را بزنیم بیندازیم حتی شكستن بت هم التذاذ نفس است بتها را بیندازیم كه خودمان دور كعبه بگردیم، نگذاریم آنها بیایند اینجا را درست كنیم بخاطر اینكه جای ما باشد، حالا اگر یكی از آنها بیاید یا رسول اللَه این بلند شده آمده، اینها كه میآمدند پیش بزرگان خب برو در خانه خودت بنشین به تو چه ربطی دارد یكی دیگر میآید؟! نخیر یا جای من است یا جای او، او همان است، همان عمر است عمر آنجا در حدیبیه آن حرف را زد كه من تا بحال شك نكرده بودم اینجا این كار را میكند اگر من اینجا هستم چرا فلانی در خانه شماست؟ تو باید تكلیف تعیین كنی؟ یا او باید تكلیف تعین كند؟ تو باید استفاده كنی؟ یا او باید استفاده كند؟ تو باید مسئول امور باشی؟ یا او باید مسئول امور تو باشد؟ هر روز آقا این مساله هست هر روز این جریان هست و هر روز این قضیه دارد انجام میشود ما میآئیم برای خدا تكلیف تعیین می كنیم خدایا ما جهاد میكنیم برای اینكه اینطور بشود و باید بشود و غلط میكنی نشود غلط میكنی كه بر خلاف میل ما بخواهی انجام بدهی! دلیلش چیست؟ دلیلش این است كه وقتی به خواستهمان نرسیدیم آسمان بر سرمان خراب میشود یكی یكی این كراتی كه میبینید، این زهره میآید گام به كلهمان میخورد، خورشید میآید محكم به مغزمان میخورد، عطارد میآید تق میخورد، اینها همه برای چی است؟ بخاطر این است كه ما از اول برای خدا تكلیف تعیین كردیم اگر میخواستیم طبق تكلیف خدا برویم نشد كه نشد خداحافظ شما، بلند میشویم میرویم در مسجد نماز میخوانیم، بلند میشویم میرویم در خانهمان تعریف میكنیم، تعریف كاری ندارد، بلندمیشویم میرویم چه میكنیم؟ به كار دیگر میپردازیم هزارتا كار است، انسان از هزارتا راه میتواند خدمت كند از هزار تا راه میتواند به وظیفهاش انجام بدهد در صورتی كه خالص كند و خدایش هم برایش در مغزش میاندازد و القاء میكند كه كدام راه را برود درست ولی اگر نه آمدیم خودمان برای خدا تكلیف كردیم اینها بخاطر چیست؟ بخاطر استقلال است بخاطر این است كه ما مستقلّیم آن جنبه لابشرطی را با فصلیت اشتباه گرفتیم جناب آقای ... آن جنبه لابشرطی را باید در خودمان همیشه حفظ كنیم خودمان را به شرط لا نكنیم، خودمان را به شرط شیء نكنیم، همیشه خود را با اینكه خدا برای ما فصل قرار داده، بگوییم خدا ما همان لابشرطیم فصل را گذاشتی برای خودت، آن فصل برای خودت، ما لابشرط هستیم و لابشرط هم كه یجتمع مع ألف شرط این آن مكتب عرفان است كه انسان را دعوت میكند به این وادی و به این حدائق و به این عوالم كه در جای دیگر پیدا نخواهد شد.
- نهج البلاغه نامه ٤٥ ص ٤١٨
- سوره فتح «٤٨» آيه ٢٧

