جلسه ۶۲۹
3یعنی جنس یك حقیقتی است كه این حقیقت، حقیقت مشترك و عامی است و بین همه حقایق نوعیه ساری و جاری است بسته به جنس غریب و جنس بعید و بواسطه آن فصل منوّع آن جنس صورت نوعیه پیدا میكند، نوع میشود، اسم این را انسان میگذاریم، غنم میگذاریم، اسم این را حمار میگذاریم، اسم او را اسد میگذاریم و امثال ذلك این فصل آمده است جنس را از معنای خود تغییر نداده بلكه این جنس را صورت فصلیه بخشیده است در حالی كه فصل دیگر همین جنس را صورت فصل نوعیه دیگر نمیبخشد پس آن حیوانیتی كه الان در همه اشیاء وجود دارد آن حیوانیت تغییر پیدا نكرده، حیوانیت است نه اینكه حیوانیت انسان بالذات با حیوانیت بقر مختلف باشد، حیوانیت بقر اختلاف ذاتی داشته باشد و اختلاف مفهومی و تمایز كنهی و ذاتی با حیوانیت غنم و هلم جراً. پس بنابراین آن حیوانیت به عنوان جنس است این بواسطه ضمّ فصل به یك صورت نوعیه خاص و مختص به آن خواهد آمد و همان جنس با فصل دیگر بصورت نوعیه دیگر در میآید و همان جنس باز با فصل دیگر به صورت نوعیه دیگری در میآید و در همه آنها آنچه كه حقیقت خارجی و واقعیت او را تشكیل میدهد واحد است همین مثال را ما در باب وجود میتوانیم تصور كنیم منتهی جنس از نقطه نظر مفهومی و از نظر معنای عام و سعی وجود از نظر چیست؟ وجود از نظر تشخص است از نظر عینیت خارجی است وجود یك حقیقت واحده است كه آن حقیقت واحده نه شكلی دارد و نه رنگی دارد و نه لونی دارد و نه ثقلی دارد و نه مادهای دارد و نه صورتی دارد هیچ ندارد ولی آن حقیقت تشخصّیه خارجیه در عین حال كه آن وجود اینها را ندارد تشخّص بالذات دارد وجود تشخّص خود را از اشیاء منضمّ الیه نمیگیرد بلكه تعین خود را از آن افتراقات و آن صوری كه بر آن وجود عارض میشود كه همان صور نوعیت میگیرد و بین تشخّص و تعین چنانچه قبلًا مرحوم آخوند فرمودند در اینجا اختلاف است در مساله تشخّص عرض شد كه مساله تشخّص خود قوام خارجی شیء است و از صورت مفهوم به صورت عینی ظهور پیدا كردن است این را تشخّص میگویند قبل از اینكه اراده حق بر خلقت مخلوقات تعلق بگیرد خود حق وجود خارجی نداشت؟ خود خدای متعال وجود خارجی نداشت؟ وجود، وجود خارجی نداشت؟ وجود، موجودیت نداشت؟ خود وجود، یك حقیقت بالاصاله نبود اگر نبود پس این مباحث اصالی الوجود و بحث وحدت وجود و تشكیك وجود و تشخّص وجود و اصالت وجود و اشتراك وجود از كجا آمده؟ تا یك عین خارجی نباشد، انسان نمیتواند راجع به عین خارجی صحبت كند، عین خارجی سنگین است، سبك است، صورت دارد یا ندارد، ماده دارد باید یك تعین خارجی باشد آن تعین خارجی چه شكلی است شكل ندارد، آن تعین خارجی چه رنگی است رنگ ندارد، آن تعین خارجی ماده است آن ماده ندارد تمام اینها آثاری است تمام اینها منضماتی است منضم به وجود میشود حالا در هر مرتبهای از مراتب بسته به آن مراتب تشكیكی یك صورتی بر این وجود عارض میشود و آن را به این مرتبه در میآورد، پس تشخّص لازمه اصل وجود است پس این را بدانیم ما كه بواسطه ماهیت وجود را متشخّص نكردیم بلكه وجود خودش تشخّص تشخّص ذاتی است هركجا میرود پا در هر مكانی میگذارد با خودش تشخّص را میبرد و در هر جا كه قدم میگذارد، اول تشخص را میبرد و بعد اختلاف را میبرد، وقتی كه شما چشمتان بسته است و میبینید در باز شد دارید كتاب میخوانید یك دفعه میبینید در باز شد و یك چیزی آمد تو، احساس میكنید یك جنبدهای آمد داخل، اول جنبنده حالا كتاب بر نداشتید ببینید این چیست؟ چون در بیخود باز نمیشود بالاخره یك كسی در را باز كرده و این جنبده وارد اتاق شده حالا این جنبده انسان است بعد نگاه میكنید میبینید بله این آدم است یا اینكه این متحرك گربه است بله فرض كنید مثلا گربه آمده یا اینكه مرغ و خروس است یا اینكه گوسفند و الاغ است بالاخره یك چیزی این وسط وارد این حجره شده دیگر در اینجا این اول با خودش جسمیت را ارائه میدهد، جسمیت متحرك را شما احساس میكنید وجود در هرجا كه تحقق عینی پیدا میكند اولًا بلا اول تشخّص را در آنجا میبرد حالا این تشخصی را كه برده ما نمیدانیم از چه تشخّصاتی است نوعش را نمیدانیم خصوصیاتش را نمیدانیم امتیازش را با بقیه نمیدانیم یك نگاه میكنیم میبینیم انسان است بیشتر نگاه میكنیم میبینیم زید است میبینیم عمر است بین عمر و بین زید اختلاف است پس اول تشخّص آید بعد تعین میآید تعین یعنی همان صورت قوام ماهوی به خود گرفتن میآید پس در تعین مساله، مساله اختلاف بین یك و بین دو است، در تشخّص مساله، مساله استقلال ذاتی خود خارجی است بله تا شیء استقلال خارجی نداشته باشد و قوام ذاتی و تعینی عین خارجی نداشته باشد تعین هم در آنجا منتفی خواهد بود پس مرتبه تعین همیشه متاخر از مرتبه تشخص است لذا وجود یك جنبه سعی دارد كه بواسطه آن جنبه سعی باعث میشود كه در همه اشیاء حضور خارجی پیدا بكند آن حضور خارجی وجود را تشخّص میگویند. حالا سواء كان این حضور فی باری تعالی باشد یا اینكه این حضور فی الناس و حیوان وسایر اشیاء باشد این حضور، حضور تجرد باشد یا حضور، حضور ماده باشد از این نقطه نظر تفاوتی نخواهد بود پس از این مساله ما میتوانیم بگوییم بین وجود و بین جنس از این نقطه نظر اشتراك است پس همانطوری كه جنس همان نوع است كه ظهور پیدا كرده است به یك شكل وجود هم همان شخصیت اشیاء است كه ظهور پیدا میكند به مسائل مختلفه و حقایق مختلفه و انواع مختلفه و اصناف مختلفه آن جنبه لابشرطی دارد، جنبه عامی دارد این جنبه بشرط شیئی دارد كه در وجود باشد بشرط عمرو یا بشرط لا بشرط اینكه وجود زید قابل سرایت برای عمرو نیست وجود عمر قابل سرایت برای بكر نیست وجود اینها قابل سرایت برای حجر و ماء و اینها نیست كه در همه اینها بشرط لائی و همینطور در بعضی جاها بشرط شیئی در اینجا اخذ شده است این فقط نقطه مشتركی است كه ما میتوانیم اخذ كنیم اما اینكه وجود را به معنای جنس بگیریم خب این دیگر خیلی از مساله پرت است ولی پاسخی كه ایشان در این شبههای كه به ذهن میرسد از كلام مرحوم شیخ در اینجا میدهند این است كه ان المراد من الماخوذ الوحده کونه کذلک منتهی بحسب الذات و الماهیه اینكه در اینجا میگوییم جنس را به تنهایی ملاحظه میكنیم و جنس باید خودش به تنهایی معنای خودش را برساند این است كه این به حسب ذات و ماهیت اینطور باشد ماهیت جنس، ارتباطی به فصل ندارد ماهیت جنس نیاز به ضمّ ضمیمه ندارد خودتان جنس را میفهمید نه فصل را در اینجا آوردید و نه عوارض دیگری در اینجا مدخلت دارد ای لا یحتاج فی تمیم ذاته الی شی اخر در اینكه خود این معنای جنس معنای ناقصی باشد و برای تمیم این نقصان احتیاج به ذاتی دیگر باشد یا احتیاج به عارض دیگری باشد نه جنس اینطور نیست حتی لو انضم الیه شیء، صار ماهیه اخری غیر الاولی اینكه اگر به این اگر یك شیئی منضم كنید این یك ماهیت دیگری خواهد شد كه ماهیت اول در این صورت نخواهد بود این كه غیرالاولی این را دقت كنید اینكه میگوید غیرالاولی آن ابتداءً خود حیوان بود منظور نه اینكه آن حیوان لابشرط چون آن حیوان لابشرطی كه شما فرض كنید هرفصل نوعی كه بر آن حیوان باشد آن حیوان تغییر نمیكند، همان ماهیت است آن ماهیت است به یك ظهوری درمیآید همان ماهیت است به ظهور دیگری درمیآید این در اینجا منظور غیرالاولی یعنی همان به اصطلاح بشرط لا گرفتن وحدت یعنی جدا گرفتن فهی فی حد نفسها کامله تامه این ماهیت خودش كامل است و تام است، خود حیوان كامل است و تام است خود جسم كامل است و تام است خودش فی حدنفسه، خود ماده كامل است و تام است بخلاف الماخوذ لا بشرط اما اگر شما همین را لابشرط فرض كردید فانه ماهیه ناقصه تحتاج الی تمام. اگر شما این حیوان را تصور كردید كه این حیوان یك ماهیت مبهمه است واقعاً هم مبهم است حیوان یك ماهیت مبهم است نه ابهامش ابهام مفهومی است ابهام مفهومی ندارد ما میفهمیم حیوان چیست؟ ولی ابهامش ابهام خارجی است ابهام عینی، شما در خارج حیوان بدون فصل نشان بدهید نداریم شما در خارج برنج یا گندمی كه هیچ كدام از این انواعی كه در این بازار است نشان بدهید ندارید بطور كلی اسماء اجناس اینها مفهومشان مفهوم ابهامی است بواسطه آن ضمّ فصل است كه در خارج یك صورت خارجی پیدا میكند این ابهام، ابهام چیست؟ ابهام خارجی است آن بشرط لا گرفتن، آن منظور همان تعریف خود ذاتی و خود استقلالی خود جنس است و بین این دو باید ما تفاوت بگذاریم فانه ماهیه ناقصه تحتاج الی تمام. فصل باید بیاید ولا ینافی ذلک کونه جزءاً له و لما یزید علیه، لان المجموع ماهیه اخری. منافات ندارد كه ما این را بشرط شیء بگیریم و از یك طرف این را ما بشرط لا گرفتیم خود آن حیوان تنها درنظر گرفتیم از یك طرف در اینجا جزءبشود برای خودش و به آن فصلی كه اضافه بشود وقتی كه شما نوع را در نظر میگیرید این جزئش حیوان میشود، پس حیوان جزء خودش شد نه جزء مركب است یك مركبی كه این مركب با آن لحاظ اولی فرق میكند شما آن حیوان اولی را به شرط لا گرفتید خود حیوان را در نظر گرفتید این حیوان دومی، حیوان لابشرط است كه با فصل تمام میشود پس این نوعی كه در اینجا الان در اینجا هست این از دو چیز تركیب شده یكی از آن حیوانی كه شما بشرط لا گرفتید یكی هم از آن فصلی كه خودش بشرط لا هست این دو تا بشرط لائی با هم جمع میشوند البته نه بشرط لائی وقتی كه بخواهند با هم جمع بشوند آن حیوان بشرط لائیاش حذف میشود میشود لابشرط یعنی همان معنای ابهامی میشود مفهوم مبهمی میشود كه میتواند در صورت مبهم بودن خودش را همرنگ كند پس اگر انسان بخواهد خودش را با بقیه همرنگ كند نمیتواند مستقل باشد جناب سیدنا اگر بخواهی مستقل باشی كسی باهات همرنگ نمیشود باید این استقلال از بین برود تا اینكه انسان بتواند همرنگ بشود باید این انانیت از بین برود تا بتوانیم با دیگران بر سر یك سفره بنشینیم باید این خود محوری و این فرعونیت و این نفس مباركی كه تا عرش هم دستش رسیده و خدا را در مشتش گرفته و خدا را در تحت فرمان خودش در میآورد خیلی عجیب است! آدم بیاید برای خدا تكلیف تعیین كند! خدایا تو تقدیرت آنگونه قرار بده كه من میخواهم، هیچ تا بحال به این قضیه فكر كردید؟ هیچ وقت گفتید خدایا تقدیرت را قرار بده كه من با تقدیر تو منطبق باشم اینجور باشد؟ یا نه خدایا من این را میخواهم تو هم باید ملائكه را موكّل كنی كه این میل مرا در اینجا تنفیذ كنند، اجرا كنند! ما اینطوری نیستیم؟ مردم اینطوری نیستند؟ دنیا اینطور نیست؟ این همه میلها، این همه نفسانیات، این همه شیطنتها، این همه انانیتها این همه استقلالها مال چیست؟ همهاش مربوط به همین میشود كنهش را بشكافید بروید داخل یكی یكی در این صندوق را باز كنید، این صندوق، در آن صندوق، در آن صندوق، تهاش آن بغچهای كه هست تهش نفس است، آن نفس در این صندوق گره خورده گرفتیم در آن را هم بستیم همینطور تا اینكه یكی یكی این درها باز شود و انسان به آن مساله حقیقت خودش برسد كه آنجا چه خبر است؟

