جلسه ۶۲۵
8ـ تلفن كرده، آقا شما فلان كتاب را دارید؟
ـ ما اصلًا این كتاب را نمیدانیم چی است! نه، اصلا این كتاب نیست! و شما هم اصلا دنبالش نروید! و تحریف شده است! و مال ایشان نیست! و مشهد نیست و دنبالش نگردید!
حالا این ور و آن ور سه كتاب فروشی دور همان پشت ویترین زدند. آقاجان نمیخواهی، بگو نداریم، راست بگو اشكال ندارد، مگر آدم باید هر كتابی را بیاورد. شما قرآن هم میتوانی نیاوری، مفاتیح را هم نیاور، خیلی خب كسی كارت ندارد. من قرآن ندارم. آقا من این كتاب را ندارم. بروید از جای دیگر تهیه كنید، حرف راست بگویید.
این كتاب مال ایشان نیست و تحریف شده و در مشهد پیدا نمیكنی و ... ـ البته غریبه بوده از همین طلبه های مشهد و عمومی بوده، نه، اینكه ارتباط داشته باشد، ولی آمده به فلانی گفته این قضیه چیست؟ گفت: این هم از چیزهایی است كه باید ببینی، دیدی دیگر، هشتادسال از سن گذشته آقای انصاری، آقای حداد، مرحومآقا را دیده، این همه را دیده، این همه روضه خانهاش انداخته، نتیجهاش این!، آمدند به من گفتند: آقا یك كتابی چاپ شده، نوشتند راجع به آقا، آیت نور، یك همچنین كتابی بخریم یا نخریم؟ گفتم: ده تا بخرید در هر اتاق یكی بگذارید، البته من خودم تورق كردم، نخواندم متوجه شدم نویسنده كی بوده، از طرز انشاء پیدا بود، چه اشكال دارد؟ چرا انسان بخواهد از مطلب فرار كند؟ ما اگر خود بدنبال نرویم، پس كه باید به دنبال این حرفها برود؟ ما اگر خود استقبال نكنیم، حرف زدند، كتاب نوشتند، بسیار خب، حرف خوب در آن هست، حرف خلاف هم در آن است، خلافش را بگو خلاف است، خوبش را هم بگو خوب است، چه اشكال دارد؟ چرا ما باید بسته باشیم؟ چرا ما باید حصار بیاندازیم؟ این میشود چی؟ میشود مسخ شدن، حالا همان آقا كه نگاه میكنی مسخ است:

