اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ماهیت و نقش آن در درک مراتب هستی

تأثیر تعلق نفس به ماده در ادراک حقایق ماوراءالطبیعه

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه ماهیت در نظام هستی می‌پردازد و بر این نکته تأکید می‌کند که ماهیت، امری انتزاعی و عدمی نیست، بلکه حقیقتی است که ذهن انسان را به اختلاف مراتب وجود رهنمون می‌سازد. بحث با بررسی چگونگی ادراک مراتب مختلف هستی توسط نفس آغاز شده و به این نقطه می‌رسد که تعلق نفس به ماده و غلبه ظلمت بر آن، مانع اصلی درک حقایق ماوراءالطبیعه است. استاد با اشاره به وقایع تاریخی همچون صلح حدیبیه و مواجهه مردم با معجزات، نشان می‌دهد که چگونه انانیت و دلبستگی به دنیا، قدرت پذیرش حقایق را از انسان سلب می‌کند. در نهایت، راهکار برون‌رفت از این حجاب‌ها، تهذیب نفس، مراقبت و هجرت از محیط‌های آلوده به مادیات معرفی می‌شود تا با صفا یافتن باطن، حقایق هستی بر قلب انسان طلوع کند.

ماهیت و نقش آن در درک مراتب هستی

9
  • سلاطین هم دلیل دارند كه نمى‌روند، باید برایشان واجب بشود! سلاطین و رئیس‌جمهورها تنها كه نمى‌توانند بروند! چون اگر تنها بروند شَل مى‌شوند چُلاق مى‌شوند به كمرشان بیل مى‌خورد! آجر در سرشان مى‌خورد! این سلاطین و رئیس‌جمهورها این‌طور هستند! باید حتماً پنجاه‌نفری با ایشان بروند! این‌طرفشان را بگیرند، آن‌طرفشان را بگیرند، جلویشان را بگیرند، عقبشان را بگیرند، گرفتنی‌ها را بگیرند!! تااینكه اینها بروند اعمال حج‌شان را کاملاً انجام بدهند!

  • ما وقتى مى‌رفتیم مى‌دیدیم که رئیس‌جمهور فلان کشور با پانزده نفر، بیست نفر آمده است! دوروبرشان را باید محافظت كنند! اینها با افراد عادی فرق مى‌كنند! خب اینها به همین راحتی مستطیع نمى‌شوند چون باید با پنجاه نفر بروند که خب این‌قدر مال خمس دررفتۀ حلال كم گیر مى‌آید! آن‌وقت شیطان شروع مى‌كند راه جلویش مى‌گذارد، مى‌گوید: بسیارخوب! زورت نرسیده است که آن روایت را عوض كنى؟! زورت نرسید فلان صفحه را برداری؟! زورت نرسید؟! من الآن برایت راه مى‌گذارم! الآن برایت مسیر تعیین مى‌كنم! مسیر این است؛ بله، این بسیار چیز خوبى است و قابل طرح است و همین را جلو مى‌آورد!

  • من در زمان سابق در مشهد در یك مجلسى بودم بعد در آنجا یك معمّمى بود که از علماى معروف مشهد بود و فوت كرده است ولى شخصی که قضیه‌ را نسبت به او نقل مى‌كرد الآن در قید حیات هست. مى‌گفت: ما چند سال پیش با فلان آقا براى عمره رفتیم و وارد جدّه شدیم و به جُحفه رفتیم و به مسجد آمدیم و احرام بستیم، تا احرام بستیم یک‌مرتبه من دیدم رنگ این آقا پرید و یك حالت اضطراب عجیبى او را گرفت و اصلاً نمى‌دانست چه كند! این‌ شخص پیر هم بود، به لكنت زبان افتاد! [ناقل] مى‌گفت كه من جلو رفتم و فهمیدم كه این قضیه براى چیست! من متوجه شدم! چون زمیل و همراه ایشان بوده و [از حالاتش خبر داشته است] می‌گفت که جلو رفتم و گفتم که آقا چه شده است؟! بعد از یک‌مدتی گفت: حالا چه‌کار كنم كه احرام بسته‌ام؟! گفتم که منظورتان چیست؟! گفت که چطورى از احرام مى‌توانم دربیایم؟! گفتم كه آقا كارى ندارد! من با شما هستم! من شما را كمك می‌کنم و با‌هم اعمال را انجام مى‌دهیم تااینكه مشکلی پیش نیاید.