جلسه ۶۲۴
5من یك وقت كتابهای این بهائیها را میخوانم تقریبا اینقدر كتاب من خواندم از این بهائیها و اندازه دو متر كتاب، ـ و اصلا این قضیه را اینها رو نمیكنند و می گویند باید این قضایا را نسیا منسیا كرد ـ یكی از برگهای سفید تاریخ این بهائیها و اینها همین مساله حمام گرگان است كه این خانم آمد و شادیكنان و پایكوبان آمد گفت حضرت باب، شریعت قبل را نسخ فرمودند و هنوز شریعت جدید هم نیاوردهاند، ظاهرا چهل یا پنجاه نفر هم در آنجا حضور داشتند و خلاصه به یك فیض كاملی رسید این بندهخدا.
حالا اصلا تصور ما این است كه یك چیز جدید یك مسالهای جدیدی یك مطلب جدیدی هست! ولی وقتی كه انسان بیاید وارد بشود و در آن فضا قرار بگیرد كمكم آن حقایق میآید و در نفس او ظهور میكندو واقعیت میشود هر مقداری كه آن تجرد بیشتر بشود طلوع آن احكام و حقایق بر نفس قویتر میشود اینجاست كه محیالدین در آنجا دارد كه وقتی كه عارف به مقام تجرد برسد به آن محل و منشاء وحی اشراف پیدا میكند و از دریچه نفس رسول اللَه كه بر او این حقایق منتشر شد این به همان دریچة نفس اتصال پیدا میكند و مطالب را از آنجا میتواند اخذ بكند این بخاطر این مساله است لذا خیلی در این قضیه تاكید كردند بزرگان، كه انسان چطور باید خودش را در معرض این نحوه از استفاضه دربیاورد و موانع را كنار بزند چون همة اینها در این مساله دخالت دارند، فضا دخالت دارد، گناه دخالت دارد، توجه به دنیا دخالت دارد، عدم مراقبات دخالت دارد، صحبت زیاد كدورت میآورد دخالت دارد، رفتن در جاهایی كه از نظر فضا در نفس انسان تاثیر مثبت میگذارد اینها دخالت دارد، همه اینها در مطالب دخالت دارد. یك روایت امام صادق را بخوانید این دخالت دارد، روایت امام صادق را بخوانید یك صفحه كتاب هم از این نویسندگان چرت و پرتها بخوانید آن وقت فرق بین این دوتا را میفهمید، یك صفحه از اصول كافی را بخوانید بعد بروید یك مقاله هم از یك آدمی كه فرض بكنید كه آدم عوضی بردارید بخوانید، ده دقیقه از صحبت بزرگان و اولیاء خدا را گوش بدهید بعد بروید نیمساعت یا بیست دقیقه صحبت آنها كه اهل دنیا هستند گوش كنید، خودمان میفهمیم، تغییر را خودمان میفهمیم، این به اصطلاح اختلاف را خودمان احساس میكنیم و این را درك میكنیم این دو مساله را بدست میآوریم لذا در اینجا در مساله و قضیه رسیدن به این مطالب انسان باید غیر از اینها خودش را هم آماده بكند، اینجاست كه مرحوم بوعلی میفرمودند به شاگردانشان كه ـ البته ایشان دیگر اواخر عمر این مطالب را میگفتند كه یك تغییر و تبدلاتی در حالاتش بود و سالهای آخر عمرش خیلی فرق میكرد، حال تهجدّش زیاد شده بود ابتهالش زیاد شده بود مشخص بود ـ میگفت بدون خواندن نماز شب در درس من فردا نیایید! او چه چیزی را احساس میكرد؟ چه مسالهای را احساس میكرد كه این مطلب را میگفت؟ و عجیب اینكه وقتی كه شاگردان یكروز آمده بودند و ایشان سوال میكرد دید اینها امروز همینطور بیربیر دارند نگاه میكنند یا مثلا یكی حرف میزند خیلی ناراحت شد گفت حال شما را امروز دگرگون میبینیم دیشب چه كردید؟ منظورش نشستن به هرهر و كركر و فرض بكنید گعده صفاو .. گفت بابا این صفاها را بگذارید برای روز، شب بنشینید درستان را بخوانید، مطالعهتان را بكنید، حالا هر كسی مستحباتی اگر میخواهد، كتابی بخواند، دعایی، از شب استفاده كنید و روز هم میشود بنشینید و با هم چند كلمهای صحبت كنید. خلاصه آن احساسی كه برای تَفهُّم مطالب در وجود آنها آن احساس باید باشد آن احساس را ندید، آن تلقی را ندید، آن گرفتن مطالب را كه روی هوا میزنند آن را ندید، احساس نكرد و این یك مطلبی است كه خب شوخیبردار نیست انشاءاللَه كه خدا همه ما را حفظ كند.

