جلسه ۶۲۴
4صریح روایت امام صادق را چه میفرمائید؟ بعد حالا دیدید؟ حالا بفرمائید؟ این خیالِ ناراحت است جواب صاحب وسائل را چی باید بدهد؟ جواب محمد بن مسلم را چی باید بدهد؟ جواب ابیبصیر را چی باید بدهد؟ جواب آن چیزهای كه تا بحال خوانده چی باید بدهد؟ این جوابها برای او دغدغه نفس ایجاد میكند و یك دفعه یك راه وارد میشود یك راه، بسیار خب شما كه الان میخواهید از اینجا بروید تنها كه نمیشود باید یك سیتایی همراهت باشند موقعیت هم ...، این هم كه بذل مال برای یك نفر كرده.
این سلاطین وقتی با هم میروند یك جا اینها هم دلیل دارند، دلیل دارند كه نمیروند، سلاطین هم باید برایشان واجب بشود! این سلاطین، رئیسجمهورها تنها كه نمیتوانند! چون تنها بروند شل میشوند چلاق میشوند كمرشان بیل میخورد توی كلهشان آجر میخورد این سلاطین رئیس جمهورها اینطورند باید حتما یك پنجاهتایی با اینها بروند اینها این طرفشان را بگیرند جلویشان را بگیرند عقبشان را بگیرند، تا اینكه اینها بروند مكهشان را كاملا انجام بدهند.
ما وقتی میرفتیم میدیدیم رئیسجمهور آمده با پانزده نفر بیست نفر دوروبری باید محافظت كنند، فرق میكنند اینها با آدم عادی! خب اینها مستطیع نمیشوند مال خمس دررفته حلال با پنجاه نفر باید بروند خب این كم گیر میآید! آن وقت شروع میكند شیطان، میآید و راه میگذارد در جلو، میگوید بسیار خب زورت نرسیده آن روایت را عوض كنی؟ بسیار خب، زورت نرسید فلان صفحه را برداری؟ بسیار خب، زورت نرسید؟ من الان برایت راه میگذارم الان برایت مسیر تعیین میكنم مسیر چی است؟ این است خب بله این بسیار چیز خوبی است و قابل برای طرح است و همین را میآورد جلو.
من در مشهد بودم در زمان سابق در یك مجلسی بودیم بعد در آنجا یك معممی بود و آن معمم الان هست ولی قضیهای را كه از او نقل میكند آن شخص فوت كرده، یكی از افراد معروف بود كه او هم در مشهد بود و از علمای معروف مشهد بود ولی فوت كرده است، ولی این شخص ناقل هنوز هست میگفت كه ما با فلان آقا رفتیم برای عمره، چند سال پیش رفتیم برای عمره و وارد جده شدیم رفتیم به جحفه و آمدیم در مسجد و احرام بستیم تا احرام بستیم یك مرتبه من دیدم رنگ این آقا پرید، و شروع كرد و یك حالت اضطراب عجیبی گرفتن و اصلا نمیدانست چه كند، میگفت عبارت ایشان این بود كه به لكنت افتاد به لكنت زبان افتاد این شخص پیر هم بوده و میگفت كه من رفتم جلو و من فهمیدم كه این قضیه برای چیست من متوجه شدم خب همراه ایشان بوده، رفتم جلو و گفتم آقا چی است؟ بعد از یك مدتی گفت: حالا چكار كنم كه احرام بستم؟ گفتم كه خب آقا كاری ندارد منظورتان چیست؟ گفت چطوری از احرام میتوانم دربیایم؟ گفتم من با شما هستم، خلاصه من شما را كمك می كنم با هم اعمال را انجام میدهیم تا اینكه چیز نشود، یعنی این تصور كرده در آنجا كه یك مرتبه یك غل و زنجیری بر گردن او افتاد و دیگر نمیتواند این غل و زنجیر را بردارد یعنی اصلا با خودش فكر نكرده با این احرامی كه بسته وارد حرم خدا شده اصلا توی ذهنش نیامده این احرامی كه بسته یك قدم به خدا نزدیك شده اصلا به خودش نیامده كه الان مشمول عنایات ولایت شدی! اصلا هیچی اینها نیامده نیامده فقط آنی كه آمده دَدَم وای چه خاكی به سرم آمده!!! درست شد و همین آقا میآید برای مردم فتوا میدهد! برای مردم حكم میدهد! برای مردم میآید تكلیف تعیین میكند! چه جور دیگر از آب درمیآید؟ یك كسی هم مثل پدرمان كه میرود مكه احرام را كه میبندد ماتم میگیرد كه فردا از این احرام درمیآید ای كاش این احرام به ما ماهها میماند ای كاش ماهها ما توی این احرام میماندیم، ولی چاره نداریم، ماتم آن طرفی میگیرد كه حالا كه رفته توی احرام اعمال انجام بشود مجبور است از احرام بیاید بیرون!! ببینید تفاوت ره از كجاست تا به كجا و این چطوری برای مردم فتوا صادر میكند؟ این چطوری برای مردم حكم را میگوید؟ این چطوری مردم را سوق می دهد؟ این به كجا میدهد؟ او به كجا سوق میدهد؟ آن به چه نحوه است و آن به چه كیفیتی؟ حالا دیگر ما خیلی دوریم حالا وقتی شما میبینید ما مسائل را مطرح میكنیم یك جور دیگر خواهد شد، یك قسم دیگری خواهد شد، بیحساب كه نیست خیلی دور افتادیم از آن فضا كه برای ما شوكآور شده طرح اینگونه مطالب و تبدل واجب از مشروط به مطلق خیلی برای ما عجیب شده است، خیلی برای ما مساله نامانوس شده و ... چرا؟ چون ما در این فضا زندگی میكردیم در این فضا رشد كردیم در این ارتكازات بار آمدیم مثل اینكه یكی بیاید اصلا دینش را بگیرند امروز یكی بیاید مثلا از امروز دیگر ... چی میگفتند بابیه و بهائیه میگفتند باب آمدند و نماز را برداشتند، شریعت محمدیه را نسخ فرمودند با حضور شریعت جدید شریعت قدیمه نسخ شد و چون هنوز شریعت جدید نیامده است لذا مردم در اباحه هستند یا علی! خلاصه حسابی رسیدند از آن مخدرة مكرمه، اصلا شریعت برای ایشان خیلی خوب تمام شد، یعنی خیلی برایش مفید بود، آخر میگویند كه قضیه، قضیة آن دزده است كه چند نفر رفتند توی خانه ای برای دزدی، آن شب رفتند دزدی، بدبخت یك بزی هم آنجا آویزان بود آقا هم با خانمش ظاهرا داشت استراحت میكرد، دید با هم دارند دزدها حرف میزنند میگویند چكار كنیم؟ یكی گفت اول مرد را میكشیم بعد هم میرویم این بزه را كباب میكنیم بعد میرویم خدمت مخدره، مرد به زنش گفت شنیدی؟ گفت آره گفت حالا چكار كنیم؟ گفت چارهای جز صبر نیست، گفت این صبر برای من و آن بز بدبخت هیچ صرف ندارد ولی برای تو خیلی صرف دارد!!

