جلسه ۶۲۴
2عمر چكار كرد؟ آمد در صلح حدیبیه صریحاً به پیغمبر گفت كه هیچ وقت مثل امروز در تو شك نكرده بودم كه حرفت دروغ دربیاید، به ما وعده رفتن به مكه دادی فتح مكه دادی و الان این مساله تغییر پیدا كرد حضرت فرمود وقتش را هم تعیین كردم؟ شما كه شك كردی وقتش را هم تعیین كردم؟ یعنی اصلا خدا این صلح حدیبیه را به وجود آورد تا به آنها و ما بعد از هزار و چهارصد سال بفهماند كه میزان اعتقاد ما به ماورای طبیعت چقدر است!، میزان اعتقاد ما به كلام ولی چقدر است!، میزان اعتقاد ما به كلام پیغمبر و امام چقدر است!، باید همه چیز را با همین چشممان ببینیم؟ با همین وجودمان باید لمس كنیم و حس كنیم؟ خب این تا وقتی كه هست، وقتی پیغمبر نیست خب دیگر حسی هم نیست، دیگر لمسی هم نیست، دیگر مشاهدهای هم نیست این كه پیغمبر میآید و سنگریزه را به صدا درمیآورد برای ما خیلی معجب است هان چی شد؟ چون نمیبینیم در خود كه نمیتوانیم این كار را بكنیم این مطلب را چون احساس نمیكنیم لذا این عمل غیر عادی رسول خدا را برای ما باعث شده است كه برویم پشت سر پیغمبر نماز بخوانیم این عمل غیرعادی بودن باعث شده كه ما برویم و به این سمت جذب بشویم و از این مرحله عبور نكردیم نیامدیم این پوسته را كنار بزنیم و بگوییم حالا كه این عمل، عمل غیرعادی است پس یك حقیقتی ماورای این است پشت این یك مطلبی است ما باید سراغ او برویم چه این عمل عادی تكرار بشود یا نشود چه این قضیه اتفاق بیفتد یا اتفاق نیفتد ما در همین پوسته توقف میكنیم و تا وقتی كه این پوسته موجود است ما هم هستیم، پوسته وقتی كه نبود، بالاخره یك روزی هم عُمرِ پیغمبر به سر میآید، یك روزی هم عمر امیرالمؤمنین سر میآید، عمر امام حسن باید یك روزی سربیاید وقتی كه این پوسته سر آمد ما همانیم دوباره منتظریم كه بیاید درخت را به صدا دربیاورد، دوباره منتظریم كه از دل كوه شتر بیرون بیاورد، دوباره منتظریم ببینیم ... تازه اگر شك نكنیم كه شعبده نكرده است و الا در همان زمان پیغمبر آمدند گفتند كه سحر و فلان است در آن آیه اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ1 و نعوذباللَه وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ2 در آنجا كه آمدند حتی نسبت به او هم شك كردند، دیدید دیگر!، نصف كردم ماه را، به خدا نصف كردم، همه چشمهایتان هم دید یكی دوتا تازه به این هم باور نكردند گفتند میرویم از قافلههای كه آمدند دیشب و حضور نداشتند از آنها سوال میكنیم مطلب را كشف میكنیم اگر آنها گفتند بله معلوم است یك خبری بوده رفتند و آنها هم گفتند كه یك چیز عجیبی دیشب دیدیم، باز قبول نكرده! یعنی چی قبول نمیكند؟ یعنی مساله یك مقداریش مساله استنكار و استكبار و انانیت است یعنی انانیت و آن مواجه بودن و خلاصه به هم ریختن دم و دستگاه دیگر و اینها دم و دستگاه كیها به هم میریخت؟! ابوسفیان و ابوجهل به هم میریخت وقتی كه یكی بیاید جلو تا وقتی پیغمبر سر و صدایش درنیامده كسی هم با او كار ندارد دم و دستگاه ما طوری نمیشود اگر پیغمبر صد سال میآمد میایستاد جلوی باب كعبه نماز میخواند كسی به او كار نداشت فوقش میگفتند گرما یك مقداری بالاخانه را تغییر داده! غیر از این كه حرفی نمیزدند اگر صد سال هم میآمد كسی كارش نداشت زنش هم اگر میآمد پشت سرش نماز میخواند و امیرالمؤمنین سه تایی مساله ای نبود اما همین كه گفت این مساله از من باید خارج بشود و به شما برسد از این محدوده پا باید فراتر بگذاریم یك دفعه همه به هم ریختند گفتند تا حالا هر كاری كردی حرفی نداشتیم هرچی تا حالا كردی كاریت نداشتیم آمدی نماز خواندی سجده به بتها نكردی حالا از این حد قرمز میخواهی عبور كنی و در حریم ما و حكومت ما و بیاوبروی ما میخواهی داخل بشوی اینجا دیگر كارت داریم اینجا دیگر باهات برخورد میكنیم خب این عده آمدند و شروع كردند به وسوسه و مردم را هم جمع كردن وقتی قضیه به آنجا رسید گفتند این سحرش عجیب است این نه فقط سحرش اطراف و محیط اطرافش را میگیرد بلكه قافلهها را هم آنها را هم میگیرد یعنی به هر وسیله آن نفسی كه به ماده تعلق دارد نمیخواهد روزنهای در دل خود باز كند كه آن روزنه بیاید و ظلمت را كنار بزند آن ماده پوشانده و تعلقات آمدند پوشاندند و این دیگر در اینجا خیلی مساله است! این دستورات و مطالب و فلان و این چیزها همه بخاطر همین است، محیط خیلی عجیب تاثیر دارد در این قضیه كه مرحوم آقا میفرمودند انسان همیشه باید به بلاد اسلام هجرت كند و در بلاد كفر نماند مساله محیط یك نقش اساسی در بوجود آمدن این مشكل دارد، آدم نماز میخواند ولی نمازش نماز رُبات است، نفسِ محیط، فكر انسان را كمكم میكشاند در سمت ماده و مادیات و آن نفسی كه قابلیت برای این مطالب، نه تنها این مطالب اینها كه چیزی نیست بحث ماهیت و ماهیات و اینها كه چیزی نیست، قابلیت پیدا میكند نفس كه حقایقی را درك كند كه برای آن حقایق هنوز در المنجد لغتی نیامده حالا تو دیگر میخواهی چكار كنی یعنی هنوز واضع لغت نه در انگلیسی نه در فارسی نه در عربی نه در فرانسه هنوز برای آن لغتی نتوانسته وضع كند چرا؟ چون هنوز نمیفهمد شرط اول وضع لغت ادراك مفهوم است وقتی كه كسی مفهومی را نفهمد خب لغت نمیتواند در مقابلش بیاورد آن كسی هم كه این مفهوم را فهمیده نمیتواند بیان كند! لذا مراتبی در وجود است كه حتی خود رسول اللَه و ائمه هم نتوانستند آن مراتب را به زبان بیاورند چرا؟ چون نه آن مرتبه به زبان میآید و نه لغتی برای تفهیم آن وضع شده است هیچكدام مگر اینكه همینطوری نگاه می كنند به مردم مگر یكی خودش بیاید برسد بگویند در آنجا چه خبر است؟ مطالبی بود از آقا سوال میكردیم به یك جایی كه میرسیدیم و به یك نقطهای كه میرسیدیم ایشان میگفتند اینجا دیگر خودت باید بروی! حالا خیلی از آن پایینتر پایینترها را وقتی كه ما یك روز بالای منبر در مشهد میگفتیم آن شب برایمان صفحه میگذاشتند ها! خیلی پایینترهایش، نه اینكه حالا ... كه آیا این مطالب صحیح است؟ بابا اگر صحیح نبود خود آقا آنجا حضور داشتند میگفتند، آدمی نبود كه همینطور آنجا بنشیند هر كی برود بالا چرت و پرت بگوید و ایشان هم نگاه كند. منتهی گاهی مطلبی گفته میشد و ایشان مچ ما را میگرفتند نخیر آقا اینطوری نیست و یا این است مساله و مطلب این است.
- سورة القمر (٥٤) آيه (١)
- سورة القمر (٥٤) آيه (٢)

