اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(2) في الكلي و الجزئي 16-11-1429

نسخه عربی

جلسه ۶۱۵

4
  •  عرض كنم حضور انور فیض‌آثار مقصود از كلام بهمنیار، منظور از تشخص المیز المفارق بین الشیئین ممیزی است كه بین دو شیء بین دو تعیین می‌آید و بین آنها فاصله می‌اندازد لا ما یجعل الطبیعة شخصیة نمی‌آید منظور این نیست كه بیاید طبیعه را شخصی‌اش كند عینی‌اش كند در خارج نشان بدهد او نیست آن كه وجود است و لذا همین ایشان در اینجا فرمودند كه حیث رأی الوضوع مع الزمان متبدلًا مع بقاء الشخص وضع با زمان تبدیل می‌كند وضع باقی است ولكن وضعش فرق می‌كند فرمودند بأن الشخص هو وضع ما من الأوضاع الواردة علی الشخص آن كه مشخص است كیفیت شخص است وضع و آن هیئت وضع یعنی هیئت، هیئت شخص است از هر هیئتی كه می‌خواهد به او وارد بشود بر شخص در زمان وجود این وجود را در اینجا آورده یعنی در آن زمان وجودش آن هیئتی كه دارد، او را از بقیه ممتاز می‌كند الان ما در اینجا وجود داریم خوب شما وجود من را نمی‌فهمید از كجا می‌فهمید نگاه به هیئتم می‌كنید این هیئت مرا كه نگاه می‌كنید مقایسه می‌كنید با خودتان و عقل و كمال و درایت خوب دوتاست، خوب این یكی است و آن یكی دیگر است این یك وجود است و آن وجود دیگر است ولولا أن مراده من المشخِص علامة الشخص اگر منظور ایشان از مشخص آثار تمیز نبود آثار تشخص نبود علامة الشخص و لازم وجوده کیف یصح منه هذا الحکم چگونه یك همچین حرفی را می‌زدم این كه ایشان می‌فرماید وضع ما در وقت وجود یعنی آن اثری كه در وجود الان دیده می‌شود آن اثر چیست؟ آن هیئت، آن اثر است كه مشخص از اوست پس خود مشخص چیز دیگر است اسم مؤثر را آوردند روی اثر گذاشتند و اسم محكی را روی حاكی آورده قرار داده است فان الشخص المادة کزید مانع من فرض الشرکة فیه این خودش منع از شركت می‌كند بدون اعتبار وضعه اصلا ما كاری به هیئتش نداریم اصلا هیئتش را ندیدیم قیافه‌اش را ندیدیم خودش وجود دارد یا ندارد همین كه نفس وجود دارد چه ما ببینیم چه ما نبینیم درهر وضعی می‌خواهد باشد در هر هیئتی می‌خواهد باشد اصلا به هیئتش كاری نداریم به هیچكدام از اینها ما كار نداریم ولی خود این زید فی حد نفسه منع شركت می‌كند به وضع كاری ندارد این وضع آثار است آثار تشخص است. تفسیر دیگری كه شده است در مراد از تشخص گفتند وکذا المراد من قولهم یحوز أن یمتاز کل واحد من الشیئین بصاحبه تشخص این است كه هركدام از دو شیء به صاحبش به قرین خودش امتیاز پیدا كند فإن توقف امتیاز الطائر علی الولود توقف امتیاز طائر بر ولود بر آن كسی كه در كنارش هست و امتیاز ولود بر آن طائر، لیس بدور، این بدور نیست آدم از این می‌فهمد آن چیست؟ از آن می‌فهمد این مونث است یا آن مذكر است اگر تنهایی باشد نمی‌فهمد باید دوتایی باشد دیگر آنهایی كه خیلی خبیر هستند و نگاه می‌كنند می‌فهمند آدم ا ین دور نیست إذا المتنع توقف ذات کل منهما علی ذات الاخر ایشان می‌فرمایند ممتنع این است كه ذات یكی از اینها بر ذات دیگری متوقف باشد در حالی كه ذات هركدام اختصاص به خودش دارد ربطی به دیگری ندارد چه با همدیگر پرواز كنند چه نه، خیلی عجیب است من این قضیه را برای رفقا گفتم ولی بسیار موضوع مهمی است یك بنده خدایی بود الان حیات دارد وآن ناقل این قضیه فوت كرده می‌گفت ما یك بار داشتیم در باغی می‌رفتیم و جاده‌ای در كنار باغ بود سیدی بود بسیار ساده، هفته قبل رفتیم همان باغ رفتیم و جاده‌ای خاكی بود طی كردیم رسیدیم به آن محل، هفته بعد كه آمدیم برویم آمدیم كه خوب این مال آنجا اهل آنجا بود این سید با اینكه مسافر بود و مهمان بود می‌گفت نه باید از این طرف برویم می‌گفتیم از كجا می‌دانی باید از این طرف برویم می‌گفت من دلیل دارم هی می‌گفتیم بابا ما اهل اینجاییم تو می‌گویی من دلیل دارم گفت هفته قبل كه ما از اینجا می‌رفتیم دوتا كبوتر بالا سر ما بودند و همراه ما آمدند الان همان دوتا كبوتر دارند از آن طرف می‌روند حالا شما بگویید این قضیه، قضیه حسن و حسین وهر سه دختر معاویه اند!!! اصلا تو مهمانی این مال این شهر است این باغش اینجاست تو داری راه را به او نشان می‌دهی بعد هم همان دوتاكبوتر مگر همانها هستند ثانیا مگر حالا كبوتر باید از یك جا برود حالا امروز آمده از یك جای دیگر دارد می‌رود جدا ببینید ما خودمان اینطوری نیستم ما در قضایا و حكمی كه می‌كنیم اینطوری نیست به همین راحتی به همین چیزی یك حرفی یك نقلی اصلا نه روی آن فكر می‌كنیم نه تامل! بر اساس ذهنیتمان می‌آبیم و وقتی ته آن را نگاه می كنیم می‌بینیم نبوده این قضیه اصلا اینطور نبوده و آمدیم و رفتیم و حكم كردیم و اساس تمام كارهایمان را روی همین گذاشتیم الا و باللَه همین است آقا همین كه من می‌فهمم همین است و غیر از این هم نیست حالا بیا درستش كن هی می‌گوییم به خدا به پیغمبر این نیست نخیر همین است هیچی می‌گفت آخر نمی آمد بالاخره گفتیم بابا برویم اگر آنجا نبود برمی‌گردیم یك مقدار راه نیم‌ساعت بیشتر برویم رفتیم دیدیم همان باغ پیدا شد همان در پیدا شد همان فضا پیدا شد چه بود؟ ما كه هفته پیش كبوترها بالای سرمان آن طرفی می‌رفتند حالا سر از كجا درآوردیم آن وقت این آقا با این طرز تفكر می‌خواهد با مردم زندگی كند ـ ای ددم وای ـ حالا بیا ببین چه خواهد شد! حالا مگر كسی می‌تواند با این رفیق شود یك كسی مگر می‌تواند با این آشنا شود یك كسی مگر می‌تواند با این آدم با این طرز تفكری كه كبوتری كه دارد از بالا می‌رود می‌گوید این راه همان است یك دفعه ما رفته بودیم یك جایی رفته بودیم بدرقه، بدرقة مرحوم آقا می‌خواستند بروند مشهددر آن سفری كه هجرت كردند و دیگر رفتند بعد یكی از رفقا بود یك طیاره‌ای در آنجا بود ایستاده بود بعد این گفت كه این مال كجاست گفت: مال یك كشوری است بعد گفت: از كجا می‌گویی؟ گفت: هرروز این طیاره از بالا سر می‌آید می‌رود و در روزنامه هم نوشته كه این طیاره از فلان كشور می‌آید در اینجا پس این شكلش مثل آن است پس این مال آن باید باشد گفتم ببین تمام چیزها آن وقت این آقا همین آقایی كه دارم می‌گویم جدی دارم می‌گویم همین آقایی كه دارد این حرف را می‌زد كه همه ما داریم می‌خندیم نه صغری صغری است نه كبری كبری است هم مرده‌شور صغرایت را ببرند هم كبرایت را ببرند هم آنی كه از این صغری و كبری درآمده ببرند كه همان نتیجه است آن می‌شود تئوریسین یك جریان! آن وقت باید چكار كنیم؟ این سر را باید به كجا بزنیم؟ به درخت بزنیم؟ به دیوار بزنیم؟ این می‌شود تئوریسین یك جریان! این آقا عجیب است وقتی مولانا می‌گوید خدا رحمتش كند واقعا یكی از این حرفهای مولانا بین سایر حرفها پیدا می‌شود واقعا یكی از این حرفها چقدر می‌گوید به افكارتان توجه كنید چقدر می‌گوید به این خیالات فكر نكنید بر خیالی جنگشان خیال صلح یك خیال یك اخم می‌كند جنگ می‌شود یك لبخند می‌كند صلح می‌شود آدم خوبی است، اشتباه كردم دیروز گفتم آدم بدی است چون به او خندیده است همین تمام شد یك كاری انجام می‌دهد همش خیال در خیال در خیال. عجیب است انسان یا اینكه چشمش باز شود باطن افراد را ببیند كه خوب مشكل از بن حل می‌شود وقتی باطن را نگاه بكند دیگر نگاه به حرف نمی‌كند ممكن است حرف حرفی باشد نامناسب ولی باطن، باطن چیست؟ غرض ندارد وقتی غرض ندارد عكس‌العمل نشان نمی‌دهد خیلی اوقات اصلا حرف را عوضی می‌زند ولی منظوری ندارد بنده خودم خیلی از اوقات اشتباه می‌كنم در تلفظ در كردار در الفاظ در یك منظور دیگری هستم حرفم یك منظور دیگری می‌رساند خوب شبهه پیش می‌آید اما اگر انسان باطن را نگاه بكند برایش این شبهات نیست یا اینطور باید باشد یا از نظر عقلی حداقل به یك جایی برسد كه بتواند روی مطالب، آن حساب صحیح خودش را بار كند نه از نظر باطن چشممان باز است كه هیچ! نه از نظر ظاهر یك وزان عقلی و یك متانت عقلی و نفسی ما رسیدیم كه بتوانیم مطالب را باز كنیم خیال می‌كنیم خیال در خیال در خیال و تصور، این اوضاعی كه داریم می‌بینیم این جنگل مولایی كه دارید می‌بینید أو توقف امتیاز منها علی امتیاز الاخر و أما توقف امتیاز کل منها علی نفس الاخر توقف امتیاز هركدام بر یكی دیگری اشكال ندارد شما به او نگاه می‌كند می‌بینی این با او فرق می‌كند خیلی خوب امتیاز این متوقف بر او است مساله ای نیست فلایلزم منه محذور این دور لازم نمی‌آید کما سیجیء فی حال التمضایفین متضایفین هم همین است متضایفین یكی از آنها هم كه خوب امتیاز یكی از آنها بر دیگری و در مورد اضافه ابن، اب، تحت، فوق، سماء، یمین و یسار اینها این وجود هركدام متوقف بر دیگری نیست ولی اتصاف یكی متوقف بر دیگری است درست است وجود سماء متوقف بر عرض نیست سماء برای خودش است وجود عرض هم متوقف بر سماء نیست این برای خودش است ولی عرضیت و سمائیت و تحتیت و امثال ذلك یعنی این فوقیت و اینها، اینها عناوینی هستند كه اینها معلول برای متضایفین نفس هستند تا تضایفی نباشد این عناوین انتزاع و استخراج نمی‌شود.