جلسه ۶۱۲
2اعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فما نقل عن الحکماء أن تشخص الشیء بنحو العلم الإحساسی أو المشاهدة الحضوریة یمکن إرجاعه إلی ما قلناه فإن کل وجود خاص لا یمکن معرفته بذاته إلا بنحو المشاهدة.
آنچه كه از حكما نقل شده است در خصوص تشخّص چون ما گفتیم تشخص شیءبه وجود است وآن اینكه این آقایان میفرمایند كه تشخص شیء به علم است و آن علم هم به دو قسم است یا علم احساسی است یعنی برای انسان علم حصولی است و از خارج برای انسان حاصل میشود بواسطه احساس حواس و آلات مُدرِكه با اتصال به معلوم بالعرض خارجی و مابهازاء خارجی، احساسی كه انسان میكند نسبت به شیء، آن علم حصولی است كه برای انسان است یا به نحو علم حضوری است یعنی علم یا بواسطة مشاهدة حضوریه است و حضور مُدرَك عندالمدرِك بنحو اتحاد وجودی نه فقط صرف انتقاش صور ماهویه در ذهن، نه، نفس وجود، همانطوری كه در جلسة قبل عرض شد خود وجود شیء در قلب مُدرِك حضور دارد و دیگر نیاز به استعمال آلات واسطه نیست برای ادراك و برای انتقاش صور، وقتی انسان خودش را احساس میكند آن وجود را احساس میكند و این برای انسان پیدا میشود حتی برای افراد عادی هم نسبت به بعضی از موارد احساس میشود مثلا افرادی كه علاقه مفرِّطی دارند نسبت به یك فردی، در بعضی از حالاتشان احساس آن علم حضوری مشاهده شده است نه علم حصولی كأنّ خود آن محبوب را در نفس خود احساس میكند و نیازی به آن توجه نظر ندارد كه فكر را متوجه كند و نظر را به او برگرداند. در حالات بعضی از اشعار مجنون هم در آنجا این حالات دیده میشود كه از او میپرسند چرا به دیدن لیلی نمیروی؟ میگوید من نیازی ندارم من همیشه پیش او هستم این همان علم حضوری است كه بواسطه اتحاد نفس و بواسطه رقّتی، كه در نفس پیدا میشود آن محبت، وجود محبوب را در نزد خود نه وجود مادی، مادی كه خوب این وجود مادی خودش را دارد و این قابل اتحاد نیست قابل انضمام هست ولی قابل اتحاد نیست نمیشود متحد بشود بالاخره هرچه باشد یك قدری انفصال پیدا میشود ولی در آن وجود نه، در مجردات نیست در مجردات مساله اتحاد در آنجا حاصل میشود و این یكی از عجائب وجود است كه به این وسیله انسان میتواند به مساله وحدت وجود پی ببرد كه از همین قرائن و مصادیق و شواهد انسان میتواند آن جنبه وحدت را بنحو اعلی و بنحو الطف و بنحو ادّق در آن مساله وحدت وجود میتواند این مساله را تقسیم كند حالا صرفنظر از برهان عقلی از نقطهنظر احساس نفسی میتواند انسان یك همچین مسالهای را برای خودش احساس كند مثلا در اشعار او داریم كه او میگوید مثلا من با او غیبت و حضور ندارم من دیگر نیازی به دیدن محبوب، لیلی ندارم این كه میگوید نیاز ندارم یعنی با او هستم میخواهم بروم چكارش كنم او دارد در قبیلهاش زندگی میكند من هم دارم در قبیلهام زندگی میكنم او اصلا پیش من است و اصلا توی قلب من است میخواهم برای چه او را ببینم؟ آدم این احساسی را كه میكند و انتظار رؤیت و شوقی كه دارد بخاطر فراق است وقتی فراق نباشد دیگر او چه را میخواهد ببیند؟ مگر اینكه باز به جنبه كثرت توجه كند كه آن جنبه عادی مساله است كه در آن صورت باز برایش این حالت رؤیت ظاهری هم پیدا بشود و انسان در سلوك هم این مساله را احساس میكند در مراتب سلوكی انسان در بعضی موارد دیگر خودش را با اشیاء متحد میبیند نه اینكه صورتی از آنها در وجودِ خودش هست، در وجود خودش این را احساس میكند آن احساس میكند الان این حقیقتی كه در وجود است سرش درد گرفته در همان لحظه سر خودش درد میگیرد احساس میكند كه این حقیقت كه در وجود است به فلان چیز متعلم شده است الان او متعلم میشود یعنی یك وحدت میآید و برای هردو یك حالت را میبیند و بعد خودش مشاهده میكند كه آن نفحات و فیضی كه میآید آن بارقه هایی و انواری كه میآید و میخورد، این به یك حقیقت میخورد، منتهی یك حقیقت واحده حالا چه آن فرد طرفش بفهمد این را یا نفهمد ولی اینكه دارای این مساله است می فهمد این حقیقت واحده دو مصداق پیدا میكند یكیش این است و یكی آن شخص و طرف دیگر كه وجود دیگری دارد ولی به یك واقعیت و به یك هدف. این را میگویند علم حضوری.

