جلسه ۶۱۰
3همانطوری كه در مباحث گذشته عرض شد وجود منبسط قابل ظهور نیست قابل ارائه و اظهار و ادراك نیست در مقام ظهور خارجی و در مقام ابراز باید به یك تعینی صورت پیدا كند این تعین یا عبارت است از مرتبه وجودی كه در مجردات می باشد یا عبارت است از صورت و ماده كه همان جنس حدود ماهوی است كه در اشیاء خارجی و مادی این مساله تعین پیدا میكند آن وجود برای ابراز و اظهار، چارهای ندارد از اینكه یك ماهیتی را به خود ببندد و بدون آن امكان ندارد كه به تشكّل مادی در خارج، دارای تشخّص و تعین بشود و ذات باریتعالی گرچه دارای حدود ماهوی نیست ولی آن ذات، وجودش وجود مادی نیست وجود حضرت حق وجود مجرد است لذا نفسالوجود خودش نفس التعین و التشخص است در ذات باری مساله تعین عبارت است از ماهیتّه انیتّه این مربوط به ذات باری است. در مراتب مجرده ﴿ماهیتهم عباری عن مراتبٍ تشكیكیی فی ذاتهم و هویی وجودهم﴾ خود آن مرتبة وجودی كه یكی بالاتر از دیگری است برای آن موجود خارجی تعین میسازد و هویت خارجی درست میكند و همان موجب میشود كه ما او را از دیگری امتیاز بدهیم. اسم این را یك و اسم دیگری را دو بگذاریم به این عنوان او را معنون كنیم ودیگری را معنون به عنوان و متصف به وصف دیگر كنیم این قضیه مربوط به مراتب است و اما در مورد مسائل و اشیاء مادّیة خارجیه در آنجا چارهای جز این تلبّس به لباس صورت و ماده كه حدود ماهوی ذاتی وجود هست اینها ندارند و همینطور سایر اعراض خاصه و مشتركات عامه كه اینها همه در آنها حمل میشود پس بنابراین خود وجود فی حد نفسه از نقطهنظر تعین خارجی و هویت خارجی چارهای ندارد جز اینكه ماهیتی را به استخدام خود دربیاورد تا بواسطه استخدام این ماهیت و تلبّس وجود به این ماهیت خودش را در مرئی و منظر سایرین قرار بدهد بدون تلبس به لباس ماهیت وجود در مرئی و منظر قرار نمیگیرد. حال صحبت در این است كه این وجود كه خود را به این كیفیت درمیآورد این ماهیت را از كجا برای خود آورد؟ و از كجا این ماهیت را به استخدام گرفت؟ و از كجا این ماهیت را بر خود عارض كرد این دیگر سوأل ندارد چرا كه خود آن وجود فی حد نفسه، آن تغییر و تحولی را كه لازمة وساطت وجود و تجرد و صرافت وجود است در خود ایجاد میكند بعد التغیر و التحول و بعد از التبدیل و تغییر آن صورت و آن نمودِ خارجی كه به واسطه این تغییر و تبدیل به تقید و تبدّل مقید میشود، اسم آن را میگذاریم ماهیت، قبل از تغییر ماهیتی وجود ندارد، شكلی وجود ندارد، حد و رسمی وجود ندارد، اعراض و اینها وجود ندارد اما این وجود این قدرت را دارد كه این تغیر و تبدل را برای خود به وجود میآورد به واسطه جنبة فاعلیت مغیریت و مبدّلیت، آن جنبه فاعلی مغیریت، در نفس ذات وجود است كه این خود را به این شكل و به این قسم ارائه میدهد و ظاهر میكند بعد از اینكه ارائه داد آن وقت شما میتوانید او را مشاهده كنید قبل از اینكه این تغییر و تبدیل را در خود به وجود بیاورد شما هرچه چشمتان را به این طرف و آن طرف بگردانید چیزی نمیبیند، وجودی مشاهده نمیكنید هرچه شما لمس میخواهید بكنید یك چیزی را، دست شما فقط روی هوا میگردد به چیزی برخورد نمیكنید هرچی شامه خود را به كار میگیرید تا بو و عطر و رائحه آنرا استشمام كنید چیزی استشمام نمیكنید چه وقتی این بو و رائحه به مشام شما میرسد وقتی كه آن وجود لباس یك گل معطر را به خود بگیرد آنوقت شما اگر نگاه هم نكنید از فاصله چندمتری بو را احساس میكنید، اینجا بوی عطر میآید گلی در اینجا باید باشد یك چیزی باید باشد كه فضا را معطر كرده باشد به سمت بو میروید و آن شما را هدایت میكند تا دست شما به یك بوته گلی میرسد و میگوئید این گل است حالا با لمس، مساله برای شما مشخصتر میشود بعد چشم باز میكنید گل را در مقابل خودتان میبینید، باز مساله برای شما روشنتر میشود و آن حدود وجودی برای شما مشخّص میشود فقط تا به حال بویش را میفهمدید ولی آن رنگ قرمز گل را تا به حال ندیده بودید، الان اطلاع پیدا میكنید كه رنگش هم قرمز است اطلاع پیدا میكنید كه چند پر در این گل وجود دارد و ساقه و برگی هم در كنار این شاخه وجود دارد اینها یك به یك ظهوراتی است كه برای انسان به واسطة آن ماهیت و آن حدودی كه وجود به خود گرفته است پیدا میشود. اگر این وجود در بساطت و صرافت خودش باقی می ماند شما دیگر اصلا بوی عطری را استشمام میكردید؟ یا دیگر سبزی و قرمزی شاخه گل را میدیدید؟ و یا تعداد گلبرگها در آن موقع برایتان مشخص بود؟ هیچكدام از اینها برای شما مشخص نبود پس بنابراین همانطوری كه حدود برای وجود خارجی خودشان احتیاجی به وجود دارند و بدون وجود حدّود و ماهیت فقط امر عبث و لغو و باطل و بیهوده و عدم هست همینطور وجود برای ابراز خودش، نه برای بودن، در بودن خودش وجود اشكالی ندارد مشكلی با خودش ندارد مشكل این است كه میخواهد خودش را در مرئی و منظر دیگران دربیاورد تعدد از خود به وجود بیاورد تشخّص از خود به متمایزات مختلف از خود ایجاد كند آن وقت این وجود هیچ راه گریزی و هیچ مفرّی ندارد از اینكه بیاید و خود را به شكلی دربیاورد خودش را، وجود بكشد نمیتواند بدون ماهیت در جلوی چشمان ما ظاهر بشود امكان ندارد حتی جبرئیل هم اگر بخواهد به صورتی در بیاید كه افراد او را ببینند، باید تمثّل به یك فردی وبه یك موجودی پیدا بكند گرچه وجود جبرائیل، وجود روحانی و مجّرد است ولكن در مقام ابراز و اظهار بالاخره باید تمثّل به صورت داشته باشد پس این حدودی كه الان برای خود میگیرد آیا این حدود لازمه ذات جبرائیل است؟ نخیر جبرائیل كه اصلا سر و پا و دست ندارد دحیة كلبی را افراد میدیدند در كنار رسول خدا و وقتی كه میرفت حضرت میفرمود این جبرائیل بود افرادی كه او را میدیدند فرق نمیكند در اینجا چه با چشم میدیدند كه خیلی از افراد اینطور تصور میكنند یا با چشم مثالی میدیدند كه در اینجا تصرف در مثال افراد شده است و آنها به صورت مكاشفه فردی را مثل دحیة كلبی دیدند و به این صورت كه این هم یك قسم توجیه برای این تمثّل است به هر دو قسم، جبرائیل كه صورت ندارد جبرائیل كه سر ندارد جبرائیل كه بینی و ابروی كمان و قد رعنا ندارد ولی برای اینكه به صورت مثالی ظاهر بشود یا به صورت جسمانی و مادی ظاهر بشود هركدام از این دو، چارهای ندارد. یعنی رتبة ما در ادراك و معرفت رتبه مثالی است و بالاتر نه فقط در رتبه مثالی اگر ادراك در رتبه مادی هست جبرائیل چارهای ندارد جز اینكه متلبس به لباس مادی باشد با آن همه قدرتی كه خدا به او داده با آن ید بیضائی كه خدا به او داده كه شرق و غرب عالم را در تحت ولایت جبرائیل است این جناب جبرائیل قادر نیست بدون تجسم به صورت مادی كه مادة او را مشاهده كند از جبرائیل برنمیآید و حتی اگر خودش را هم بكشد نمیتواند ثانیاً اگر بخواهد همین جناب حضرت جبرائیل به صورت مثالی برای ما تجسم كند باز چارهای ندارد از اینكه خود را به صورت مثالی دربیاورد ثالثاً اگر ما از مرتبه مثال پا فراتر بگذاریم و بالاتر برویم برای ادراك ملكوت جبرائیل آنجا دیگر نیازی به صورت مثالی نداریم آنجا آن حقیقت نورانی جبرائیل به صورت یك حقیقت نوریه ولی دارای شكل برای ما ظهور پیدا میكند و دیگر در آنجا نه مؤنث نه مذكر و نه چشم و ابرو و بینی و دهانی وجود دارد كه آن صورت مثالی برای ما تجلّی پیدا كند بعد در مرتبه بالاتر دیگر آن تشكل نوری هم در آنجا نیست بعد به مرتبه بالاتر به جنبه معنا میرسد و از اینجا به بعد و فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْني1 از آنجا به بعد كه رفع حدود وجودی هست آنجا دیگر جبرائیل متوقف می شود و رسول خدا بالا میزند واز آنجا بالاتر میرود اینها مراتب ادراك ماست به میزان مراتب سعه وجودی ما از نقطه نظر تجّرد این مراتب را داریم ممكن است فردی در مرتبه اول باشد، ممكن است فرد مرتبة اوّل و دوّم را داشته باشد، ممكن است فرد اول و دوم و سوم چهارم ودهم و پنجاهم را داشته باشد یعنی در آن واحد نسبت به پنجاه مرتبه اشراف دارد كجای كاری آقاجان نسبت به پنجاه مرتبه اشراف دارد یعنی در حال واحد هم چشمش دارد این میكروفون را میبیند هم قلبش دارد جای دیگر را میبیند هم ضمیرش دارد جای دیگری را میبیند و هم سرّش متصل به عالم قدس است. در تمام این مراحل مختلف هركدام جایگاه خودش را دارد ما الان كه در اینجا داریم صحبت میكنیم شما كه حواستان به من هست و به جای دیگر نمیتوانید فكر كنید تا فكرتان برود در خانه كه اهل بیت مكرمه از شما چه خواسته كه ظهر تشریف میبرید ماست و سبزی و كاهو خواسته است، دیگر نمیتوانید به عرایض چرند و پرند ما آنطوری كه باید و شاید توجه كنید و بنده كه این عرایض را خدمت شما عرضه میكنم اگر فكرم این باشد اگر نروم به خانه با لنگه كفش و دمپائی و این چیزها سروكارمان هست امر فرمودند، دستور فرمودند كه امر و دستور آنها از امرودستور پروردگار هم بالاتر است خدای بیچاره این خدائی كه ما داریم از همه مظلوها مظلومتر است و هیچ كس به مظلومیت این خدای ما نمیرسد هر بلائی سرش درمیآورند سرش را میاندازد پائین میگوید بكنید هر كاری میخواهید بكنید ولی نعوذ باللَه اگر بعضیها هستند كه من نمی گویم چه كسانی هستند بعضیها اگر كمترین مخالفتی بشود پناه بر خدا دیگر آسمان است كه به زمین میآید و زمین است كه به آسمان میرود بجای اینكه انسان برود خانه باید سر به بیابان بگذارد چون در خانه دیگر از او استقبال نمیكنند فلان چیز را نیاوردی یا باید بخری و اگر نخری هیچ پایت را در خانه حق نداری بگذاری دیگر آنجا چارهای نیست كه انسان مطیع صرف باشد! اگر من به فكر دستورات و اوامر مخدرة محللّه مجمّله مطوّله و امثال ذلك باشم خوب نمیدانم به شما چه بگویم لذا اگر بعضی از اوقات دیدید مطالب ما تغییر پیدا كرد بدانید كه حال و هوای ما عوض شده است، معلوم نیست به شرق یا به غرب رفته است. علی كل حال انسان است ولی وقتی انسان تجرد نفسی پیدا میكند در عین اینكه حفظ برقوانین و ضوابط و لوازم این عالم ماده را دارد در عین حال بر سایر مراتب اشراف و سیطره و ولایت دارد آن وقت ما آمدیم و دیگران را همچون خود پنداشتم، خیال میكنیم امام علیهالسلام مثل ما میماند. برو بابا ما به اندازه چغندر نمیفهمیم آن وقت میگوئیم امام هم مثل ماست و آن هم خبر ندارد، اگر خدا بخواهد میفهمد و اگر خدا بخواهد نمیفهمد، قربان عمهام بروی!! خوب لبو فروش هم همین است اگر خدا بخواهد میفهمد اگر نخواهد نمیفهمد، پس چرا اسمش را امام زمان گذاشتند اسمش را چغندر فروش نگذاشتند اگر این است من هم همینطورم اگر خدا بخواهد میفهمم اگر نخواهد نمیفهمم درست شد این مساله به این كیفیت نیست بهتر است كه ما برویم یك مقدار به معلومات خودمان اضافه كنیم و نیائیم امام را مثل خود كنیم، خود كه عرضه نداریم به آن مرتبه برسیم بلكه او را پائین میآوریم و به مرتبه خودمان تنازل میدهیم و در رتبه خودمان قرار میدهیم تا آن آبروی خود را بدین وسیله جبران كنیم میآیند كتاب مینویسند كه امام علم غیب ندارد، امام هیچ نمیفهمد امام مثل ما میماند هی مینویسند هی كاغذها را سیاه میكنند اسراف میكنند و وقت خودشان را ضایع می كنند، مینویسند امام هم اشتباه میكند مثل بقیه افراد تفاوت نمیكند بعد هی آیه قرآن قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ2 ای كوفت و زهرمار، انگار فقط همه قرآن أنا الا بشرمثلكم، است نمیفهمد، خوب احمق تو برو یوحی الیه، بشو به تو هم وحی بشود را هم بخوان آن وقت دیگر خفه میشوی دیگر نمیگویی أنا بشر مثلكم آن وقت میفهمی چه خبر است بله یوحی الیه است حالا خیال میكند وحی چیست؟ خدا جبرئیل را مثل دحیة كلبی میفرستد در گوش پیامبر زمزمه میكند و میگوید امّا دیگر حقیقت وحی را نمیفهمد كه آن كسی را به او وحی میشود جبرائیل بلند نمیشود بیاید پائین بلكه این بلند میشود میرود بالا اینها نفهمیده اند كه در وحی ارتقاء است نه انزال، انزال به مرتبه نفس متعلقه به بدن است ارتقا از نقطه نظر تلقی است و این دو جنبة نزول و صعود باید در وحی ملاحظه بشود تا اینكه بتواند آن وحی به عصمت باقی باشد والا به چرندیات ما تبدیل میشود اینها نمیفهمند كه وجود دارای این حدود باید باشد تا بتواند در مرئی و منظر دربیاید و به این تشخصّ گفته میشود پس آنچه كه عامل برای تشخّص است چیست؟ عامل عبارت از وجود است آنچه كه عامل و علّت برای جزئیت است وجود است آن فقط این مساله را دارد و ماهیت این مطلب را ندارد.
- سورة النجم ٥٣ آيه ٩
- سورة الکهف (١٨) صدرآيه ١١٠

