
مفهوم تشخص و حقیقت صورت ذهنی
نقش ادراک صحیح در شناخت حقایق و اولیاء الهی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مسئله «تشخص» در فلسفه متعالیه میپردازند. ایشان با بررسی تفاوت میان اعتبار و انتزاع، توضیح میدهند که چگونه ذهن انسان صورتهای کلی را به صورتهای ذهنی مبهم تبدیل میکند و چرا این صورتهای ذهنی، برخلاف تصورات اعتباری، ریشه در واقعیت دارند. در ادامه، بحث به آسیبشناسی ادراک ناقص انسان از اولیاء الهی و حقایق عالم ملکوت کشیده میشود. استاد با نقد رویکردهای سطحی و گزینشی در فهم دین، بر اهمیت جرئت در مواجهه با حقیقت تأکید کرده و بیان میکنند که بسیاری از اختلافات کلامی و انحرافات فکری، ناشی از عدم انتزاع صحیح صورتهای ذهنی و حب و بغضهای نفسانی است. این جلسه با تأکید بر لزوم بازگشت به سنت اصیل نبوی و پرهیز از تعصبات کورکورانه، راهکارهایی برای دستیابی به فهمی عمیق و غیرمغرضانه از معارف وحیانی ارائه میدهد.
مفهوم تشخص و حقیقت صورت ذهنی
3منبابمثال امروز یک نفر فرّاش یک سازمان است فردا اعتباراً او را رئیس سازمان میکنند یکدفعه پانزده درجه به او میدهند! آدم فرّاش که اکابر هم نرفته است یکدفعه رئیس و استاد دانشگاه میشود! یکمرتبه پانزدهتا درجه یا بیستتا و سیتا درجه میگیرد و این از قابلیتهای ذهن است! ذهن اینقدر وقّاد و نقّاد است که چنین کاری را میتواند انجام بدهد و این از مسائل آخرالزمان است سابق اینطور نبود! قدرت تفکر بشر در هنگام ظهور به چنین جایی میرسد که چنین کارهایی را میتواند انجام بدهد! این اعتبار است؛ امروز [براساس] اعتبار فرّاش، رئیس یک مؤسسه میشود؛ یعنی آن کسی که فقط غیر از اینکه سطل دستش بگیرد و با جارو جلوی در را آبپاشی کند هیچ چیزی حالیاش نیست و هرّ را از برّ نمیفهمد یکدفعه رئیس یک سازمان عظیم میشود! فردا یکمرتبه میبینند بهبه! این عجب کاری کرده! آمده همۀ دنیا را که سهل است، افلاک را هم بههم ریخته است.
میگویند: یک بنده خدایی بود خیلی فقر کشیده بود این همیشه شلواری را که پدرش برای او میخرید شلوار پاره بود و وصله و پینه داشت و لباسهایش پاره بود پول نداشت، اتفاقاً در زمانهای سابق که مثل امروز دموکراسی نبود که یک رئیسجمهور را براساس عقل و فهم و درایت انتخاب کنند! نه همینطوری بود قرعهکشی میکردند شیر یا خط میانداختند یا یک کبوتر را رها میکردند! حالا دیگر جبرئیل آن کبوتر را روی سر هرکسی میآورد و مینشست او رئیسجمهور میشد! البته سلطان میشد چون آن موقعها رئیسجمهور نبود چون انتخابات نبود! الآن انتخابات است؛ انتخابات آزاد! آن موقع انتخابات نبود آن موقع سلطنت بود و اتفاقاً این کبوتر آمد، روی سر این آدم بی شلوار نشست! کار جبرئیل است دیگر! کاریاش نمیشود کرد!
این شخص فردا رفت، اول کاری که کرد تمام سرمایۀ مملکت را شلوار خرید! گفتند: بابا مگر این مردم چقدر شلوار میخواهند؟! ماهی یکی هم بس است! گفت: میدانی چیست؟! من اینقدر بی شلوار بودم که تا وقتی که سلطان این مملکت هستم فقط میروم شلوار میخرم و از درخت و کارخانه ـ حالا آنموقع کارخانه نبود! ـ و بِناء چیزی نمیفهمم! این را شما بدانید! حالا بعضیها بیشتر از شلوار نمیفهمند! اصلاً تمام فهمشان فقط در همین مسئله خلاصه شده است و دیگر همۀ مطالب برایناساس دور میزند! بسیار خوب اینهم شوخی و مزاح! ببینید این آخوند ما را از کجا به کجا برده است!
