اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۶۰۵

0
اسفار

المرحلة الرابعة في الماهية و لواحقها و فيه فصول فصل(1) في الماهية 27-10-1429

نسخه عربی

جلسه ۶۰۵

4
  •  خدا رحمت كند مرحوم آقای غروی استادمان ایشان راجع به بعضی‌هاكه اسم نمی‌برم شاید بعضی وقتها بردم! قرار گذاشتیم اسم نبردیم خوب نیست انسان اسم ببرد! بالاخره مؤمنین احترام و آبرو دارند می‌گفتند ما می‌رفتیم درس مرحوم محقق داماد، می‌گفتند یك دیوانه هم آن هم می‌آمد درس ایشان حالا نمی‌دانم یكی بود یا بیشتر بود بعد می‌گفت یكی از افرادی كه فعلا معروف است هم مباحثة آن فرد دیوانه بود یعنی این دوتا با همدیگر شروع می‌كردند بحث كردن و می گفتند من و یك بنده خدایی، این آقایی جلیلی كه الان هستند و رفته مشهد، من پیش ایشان منطق جوهرالنضید و یك مقداری از مطول و رسالة تصور و تصدیق ملاصدرا، را من پیش ایشان خوانده بودم و شخص فاضلی است ظاهرا الان دیگر ترك كرده، دیگر ارتباطاتش را ترك كرده و مشهد است و خیلی هم دیگر پیر شده است، بعد می‌گفتند كه مادوتا با هم می‌رفتیم واینها كه بحث می‌كردند ما كنار می‌نشستیم و برایمان خیلی جالب بود البته آن به خط كشی نمی‌رسید ولی شبیه همان بود و حالا آن آقا شده از آقایان، حالا اگر خصوصی خواستید اسمش را می‌گویم، بعضی فتاوی كه می‌شنوید از همان درسها مثل اینكه نشأت گرفته است بخلاف ما اذا سئلنا بطرفی النقیضین اما اگر ما بطرفی النقیضین مسئول واقع شدیم یعنی نه اینكه به ما گفتند جالس یا لا جالس، بلكه گفتند جالسُ او لیس بجالس، در اینجا سوال مربوط می‌شود به عوارضی كه آن عوارض به ماهیت با اقتران به وجود برمی‌گردد چون واقع كه از مساله نقیضین خالی نیست، یا اجتماع نقیضین محال است یا اتفاق نقیضین پس اگر از اوصاف موضوع به صورت نقیضین سوال شد در آنجا مقصود، مرتبه نیست بلكه مقصود لحاظ آن موضوع است به خارج ورعایت وجود این موضوع، كه ما سوال از نقیضین كردیم لأن معنی السؤال بالموجبتین بحسب العرف انه اذا لم یتصّف بهذا اتصّف بذاک‌، چون سوال از موجبتین به حسب عرف این است كه انه لم یتصف هذا اتصف بذاك اگر این نشد دیگری می شود، اگر این متصف نشد حتما دومی خواهد بود والاتصاف لا یستلزم الاتحاد اتصاف استلزام اتحاد ندارد، لازم نیست كه در اتصاف، اتحاد هم باشد. وقتی كه شما می‌گوید الانسان اما واحد او كثیر در اینجا سوال از موجبه است البته اگر من حیث هو هو بیاورید ولی اگر گفتید: الانسان اما واحد حالا در اینجا انسان واحد یا كثیر، قید حیثیت را در كمون گرفتند، اگر بگویید الانسان إما واحد اولیس بواحد، یعنی بعنوان نقیضین بیاورید. نقیض واحد لیس بواحد است در اینجا در مورد انسان باید بگویید اما واحد او كثیر، چون بالاخره واقع از نقیضین نمی‌تواند خالی باشد، واقع یا متصف به وجود است یا متصف به سلب است، ولی وقتی پاسخ می‌دهید كه الانسان كثیر در اینجا خود انسان دیگر نمی‌تواند واحد به عنوان واحد عددی باشد كه آن واحد عددی دارای مصادیق مختلفی است كه هركدام از آن مصادیق حصه ای از این انسانیت در مصداق را دارا هستند، اتصاف استلزام اتحاد و وحدت در آن موضوع را ندارد ولیس أنّ الانسانیی الکلّیی انسانیی واحدی بالعدد موجودی فی کثیرین اینطور نیست كه انسانیت یك انسانیت كلیه و واحده ای باشد كه در همه هست کما أسلفنا ذکره این بحث را قبلا در ماهیات كردیم فأن الواحد العددی لا یتصور أن یکون فی أمکنی کثیری‌. یك واحد عددی نمی‌تواند در مكانهای متعدد باشد. اگر این كتاب واحد است یا باید در دست من باشد یا در دست شما باشد، نمی‌شود در آن واحد همین كتاب در دست من باشد هم در دست شما، نمی‌شود این كتاب در آن واحد هم در این حجره باشد هم در حجره دیگر باشد این واحد، واحد عددی است بله واحد غیرعددی، آن واحدی است كه، واحد بصرافه است و آن واحد، واحدی است در همه اشیاء حضور دارد و حضورش در همه اشیاء به معنای ظهور است نه بمعنای وجود خارجی، كه آن شیء را منحازكند از یك شیء دیگر، چرا كه دراینصورت واحد عددی می‌شود لذا امیرالمؤمنین علیه‌السلام در وصف باری تعالی می‌فرماید: واحدٌ لا بعدد این واحد لا بعدد معنایش همین است كه چون خود عدد معنایش شمارش است و شمارش در جایستكه قابلیت اثنین و ثلاث و رباع وجود داشته باشد وقتی كه شما یك ذاتی را متصف به واحد می‌كنید یعنی قابلیت برای اثنین را دارد، یعنی نظیر او می‌شود اثنین و نظیر او ثالث بشود و همینطور فرض می‌شود ثلاث و اربع و خمسه همینطور ... عدّ یعنی شمارش، واحد عددی یعنی واحدی كه قابل شمارش است ومی‌شود برای او ثانی فرض كرد. در چه مواردی برای یك شئ ثانی فرض می‌شود؟ در آنجائی كه آن شئ محدد به حدود باشد اگر محدد به حدّ بود و قابل امتیاز از مقارنات و محیط خود و اطراف خود بود در آنجا این عدّ وشمارش مصداق پیدا می‌كندو مطرح می‌شود ولی اگر شما واحدی را پیدا كردید ـ هرچه می‌خواهد باشد ـ كه آن واحد قابلیت عدّ را ندارد گرچه وحدت دارد ولی قابل شمارش نیست و این عدم قبول شمارش به واسطه كیفیت هویت ذاتیه اوست، ذات او به یك نحوی است كه اقتضای شمارش نمی‌كند، ذات او به یك نحوی است كه اقتضای اثنینیت نمی‌كند، نظیر برای او نمی‌توان آورد مثال و مانند و ندّ برای او نمی شود تصور كرد، این از صنف واحد عددی خارج است. همین مطلب را شما می‌توانید در مورد انسان فرض بكنید. شما واحد هستید یا متكثر؟ واحد هستید هركدام از ما یك واحدی هستیم كه قابل برای شمارش نیستیم، یعنی فرض كنید نه در ارتباط با بقیه در ارتباط با خودیت خود، خودیت خود را وقتی ما در نظر می‌گیریم، یك واحد هستیم، ما دو برنمی‌داریم خود نفس ما در حدّ ما دو برنمی‌دارد، حالا این وجود ما و این نفس ما وقتی كه نگاه بكنیم می‌بینیم دارای ظهورات مختلف است فرض كنید یك نفر می‌آید می‌نشیند یك ساعت با شما می‌خندد می‌گویید عجب آدم خنده‌رویی است عجب آدم متبسمی است مبتسم و منبسط و آدم خلیط و آدم با اخلاق و جلیسی است كه انسان با آنها هم صحبت بشود قشنگ با او صحبت می‌كنید، فردا میروید می‌بینید اخم كرده است با اخم دارد با شما صحبت می‌كند معلوم نیست دیشب از دست زنش كتك خورده یا دعوایش شده، خلاصه الیوم، یوم البُئسی برای او بوده، دیشب را نتوانسته به خوبی و خوشی به روز آورد، آمده این بئسیت و اخم را بر سر رفقایش دارد خالی می‌كند، می‌گویید عجب آدم بی‌اخلاقی است، عجب آدم تندخویی است در اینجا شما می‌توانید بگویید الان دووجود در اینجا، وجود دارد یك وجود دیروز و دیگری وجود امروز؟ و این اختلاف در مظاهر باعث اختلاف در اصل است، كه الان دوواحد است دیروز یك واحد بود، الان یك واحد است به صورت دیگر دربیاید در حال درس و تعلیم باشد واحد دیگر است، به صور مختلف دیگری دربیاید كه بهتر از من می‌دانید اینها می‌شود آن ظهورات و مظاهر مختلف، طبعا نمی توانیم. پس همین مطلب را ما در مورد خودمان پیدا می‌كنیم با اینكه ما شخص واحد هستیم و انسان واحد و مصداق واحد هستیم ولی دو مظهریت مخالف و سه مظهریت مخالف، موجب تعدّد آن اصل و موجب تعدّد آن واقع نمی‌شود با حفظ واقع، ظهور مختلف است این مساله در مورد باری تعالی با حفظ آن اصل می تواند بیاید، شما مظاهر مختلفه‌ای را از وجود می‌بینید كه آن وجود به مظاهر مختلفی ظهور كرده است، یك مظهرش انسان شده، یك مظهرش ملائكه شده، یك مظهرش جنّ شده است، یك مظهرش شیطان شده، یك مظهرش حیوان شده، حیوانات مختلف است، زمین شده، آسمان شده، مجرد شده، غیرمجردشده، این مظاهر مختلفه در وجود، موجب انسلاخ آن وحدت از ذات باری و عروض تعدد و كثرت در ذات باری نمی‌شود این مثالی را راجع به خودتان زدید، راجع به باری همین مساله در آنجا وجود دارد. ولو کانت انسانیی أفراد الناس أمراً واحداً بالعدد آن انسانیت یعنی حیوانیت و ناطقیت در افراد امر واحدهِ عددی بود لزم کونه عالماً جاهلًا، أبیض، أسود، متحرکاً ساکناً باید انسان عالم باشد در عین حال جاهل باشد ابیض باشد در همان حال أسود باشد متحرك باشدو ساكن باشد الی غیر ذالک من متاقبلات چرا؟ چون مصادیقِ انسان متفاوت است این مصداق أسود است، این مصداق ابیض است، این مصداق عالم است، این مصداق در این مكان است، این مصداق در آن مكان است و یك انسانیت در همه است و آن انسانیت در عین وحدت عددی، مصادیق متعدد دارد، این جمع بین متقابلین است پس آن وحدت در انسان، وحدت عددی نیست بلكه یك امر كلّی است كه به تعداد افرادِ انسانِ خارجی به آن تعداد وجود دارد اینجاست كه می‌گوییم انسانیت نه وحدت برمی‌دارد و نه كثرت، و بخاطر این مساله است اگر وحدت بردارد در عین عالمیت باید در همان حال جاهل باشد چون بحث این است كه همان وحدتی كه در آن است باید در این هم باشد پس یك امر واحد در عین اینكه متصف به علم است در همان لحظه متصف به جهل است و این جمع بین متناقضین است ولیس نسبی المعنی الطبیعی الی جزئیاته نسبی أب واحد الی اؤلاء کثیرین کلّهم ینسبون الیه نسبت یك حقیقت طبیعیه و كلّی طبیعی، یك ماهیت به جزئیات خودش، به مصادیق خارجی خودش نسبت أب واحد به اولاد كثیرین نیست چون اب واحد یك امر واحدی است كه اولاد كثیرین از او تصدیر می‌شوند، خارج می‌شوند فرض كن یك نفر پنج تا بچه دارد این پنج تا بچه از او بیرون می‌آید و متولد می‌شود و این وحدت در حال خودش باقی می‌ماند، فقط یك انتسابی دارند این بچه به اینكه این پدر اوست ولی خود او حضور ندارد در آن شیء خارجی، اگر خود پدر در این پسر حضور داشته باشد دیگر عدد می شود بالاخره پدر واحد است معنا ندارد یك واحد هم در اینجا حضور داشته باشد هم بگوید من در اینجا حضور داشته باشم هم در جای دیگر حضور داشته باشم، این یك امر واحد نمی شود، پس نسبت این ماهیت نسبت به یك پدر به افراد كثیرین نیست كه همه به او نسبت دارند چون الان اینجا بینشان اختلاف و بینشان تمایز است، چه یك فرزند داشته باشد چه صدتا فرزند داشته باشد ارتباطی بینشان نیست، پدر كه وحدتش از بین نمی‌رود سرجایش است بلكه نسبت آباء است نسبت به ابناء مرحوم حاجی هم دارد كنسبی الاباء الی الابناء مثل نسبت آباءاست به ابناء، یعنی هر ابی یك ارتباطی با ابن داشته باشد كه آن همان جهت آن انتساب در اینجا محفوظ باشد اگر بخواهیم تقریب كنیم حضور ماهیت را در مصادیق خارجی اینجور می‌توانیم تقریب كنیم نه اینكه مثال بزنیم زیرا این مثال غلط است و فقط جهت تقریبی دارد، یعنی چطور وقتی كه شما چندپدر در نظر بگیرید هركدام از این پدرها یك پسر داشته باشد این یك پسر، و این یك پسر، پس این جنبه ابوت و بنوت این یك ارتباط واحدی است كه این ارتباط واحد اختصاص به این دارد و مال دیگری نیست، ارتباط مال این است و باز مال آن دیگری نیست، ارتباط بین این پدر مال این است، مال پدر دیگر نیست هركدام از این پدر و پسر یك ارتباط دارند و آن منحصر به خود آنها است ولی یك پدر و چند فرزند، نه، یك پدر و چند فرزند ارتباطی به هم ندارد این یك ارتباط با آن دارد اصلا غیر از آن و پس جنبه ابوت در اینجا امر واحد بسیطی است كه بین هر پدری بر فرزند هست ما هیت هم همین است، ماهیت، همان حیوان ناطقیت، همان حقیقت ماهیت شیء و ذاتیت شیء، یك امری است كه به تعداد مصادیق خارجی خودش وجود دارد، نه اینكه یك امر واحده و عددی است كه در هر مصداقی وجود دارد به تعداد مصادیق خارجی، شما انسانیت دارید، انسانیتی را كه شما دارید، ایشان ندارند انسانیتی كه ایشان دارند شما ندارید، انسانیتی كه شما دارید دیگران ندارند، هر شخص برای خودش یك انسانیت دارد كه آن انسانیت ذاتیات او را تشكیل می‌دهد این در اینجا از آن مساله واحد بالعدد خارج می‌شود نعم المعنی الذی یعرض له أنه کلّی فی الذهن یوجد فی کلّ واحد آن معنای كه عارض می‌شود به این، یعنی همان حیوانیت می گوییم الانسان كلّی این را در ذهنمان می‌گوییم ظرف برای كلیت خارج است یا ذهن است؟ ذهن است دیگر، ظرف برای آن كلیت انسان در كدام ظرف متصل به كلّی می‌شود در خارج كه متصف به جزئ است مثل زید و عمرو و خالد. در ذهن است كه متصف به كلّیت می‌شود آن معنای كلیت را شما به آن عارض می‌كنید كه آن عبارت از انسان كلی كه در ذهن است آن یوجد فی كلّ واحد آن در هركدام از اینهاهست. یعنی آن انسانیت هم در این است هم در این است و هركدام از انسانیت‌ها با دیگری فرق می‌كند چون وجود خارجیش فرق می‌كند. ولیس کل واحد انسانا بمجرد نسبته الی انسانیی تُفرض منحازی عن الکل اینطور نیست كه هركدام از آنها انسانی باشند به مجرد اینكه نسبت به انسانیت دارند و این همان انسانیتی كه در ذهن به عنوان كلی تصور شده بعد الکل واحد منها انسانیی أخری هی بلعدد غیر ما للاخر. هركدام از این افراد خارجی یك انسانیت منحصر به خودشان دارند كه آن انسانیت با انسانیت‌های دیگر تفاوت می‌كند پس به تعداد افراد روی زمین ما انسانیت داریم وأمّا المعنی المشترک فهو فی الذهن لا غیر. اما معنایی كه به نحوی مشترك است به همان معنا كه كلی به آن حمل می‌شود آن فقط در ذهن است كه می‌گوییم الانسان كلی آن فقط در ذهن پیدا می‌شود.