جلسه ۶۰۵
2اشكالی كه مرحوم آخوند در اینجا به ایشان میكنند میگویند اگر به این سبب میخواهید سلب را مقدم كنید، این تقدیم سلب كاری انجام نمیدهد. چرا؟ زیرا منظور شما این است كه ذاتیات خود ماهیت و آن عوارضی كه بر ماهیت حمل میشود را هم بتوانید بر ماهیت حمل كنید، به اقتران به وجود در حالیكه فقط انتساب عوارضی كه ما داریم در ماهیت، به زمان و مكان و مقولات كه نیست بلكه امكان هم یكی از عوارضی است كه بر ماهیت وارد میشود، وجوب هم یكی از عوارض است، كیفیت هم یكی از عوارض است در حالتی كه اینها با اینكه عارض بر ماهیت میشوند در عین حال داخل درذات ماهیت نیستند آن وقت شما در اینجا سلب را مقدم كردید تا اینكه اینها را خارج نكنید، بلكه آنهایی كه به شرط حمل وجود میشوند را خارج كنید بسیار خوب آنها را خارج كردید امّا این عوارضی كه بر ماهیت با اقتران به وجود و با ملاحظه وجود، نه به شرط وجود، با ملاحظه وجود این عوارض بر ماهیت حمل میشوند شما این عوارض را با قید حیثیت به موضوع میتوانید حمل كنید لذا میتوانید بگویید الانسان من حیث هو هو ممكنٌ در صورتیكه و ما میگوییم انسان بما حیث هو لیس بممكن، این قید من حیث، حیثیت انسان را میبرد در مرتبه، از مرتبة لحاظ وجود خارج میكند. وقتی از لحاظ وجود خارج كرد، شما دیگر نمیتوانید ممكن را به آن حمل كنید، ممكن را در وقتی به انسان میتوانید حمل كنید كه هو هو را نیاورید، بگویید الانسان ممكن، الانسان ممكن الوجود، شریك الباری ممتنع الوجود، اللَه واجب الوجود، زیدٌ شئٌ، الانسان شئٌ، كه شیئیت هیچوقت به لحاظ ذات و ذاتیات نیست بلكه شیئیت به لحاظ همان هویت خارجی است. شئٌ یعنی ما یشاء، مایراد، ما یشار الیه، این معنای شیئیت است، ماشاءاللَه كان ولم یشاء لم یكن، یعنی آنی كه اراده به آن تعلق گرفته است، به اشیاء هم كه میگویند شیء یعنی آن جنبة اشاره انسان و توجه انسان است. تا یك ماهیتی به مرتبه وجود نیاید اراده انسان و مشیت انسان به او تعلق نمیگیرد از این نظر به ماهیت خارجی میگویند شیئ، این شیئیتی كه شما میخواهید بر انسان حمل كنید، هو هو را دیگر نباید بیاورید بلكه باید بگویید الانسان شیء، یعنی به لحاظ وجود خارجی شیء من الاشیاء، همانطوری كه ذات پروردگار هم شیء من الاشیاء، منتهی شیء یفترق مع سایرالاشیاء ولكن یراد و یشاء و یختار، اینها همه صفات و اوصافی است كه بر ذات پروردگار هم به لحاظ تعین و به لحاظ تشخص آن در آنجا حمل میشود، پس همین كه شما میگویید الانسان من حیث هو هو، این انسان را شما از ملاحظة وجود خارجی، خارج كردید وقتی كه از لحاظ وجود خارجی خارج كردید دیگر نه میتوانید برای این انسان اوصاف ماهیت به شرط وجود بیاورید مثل نوم و اكل و كتابت و علم و انتساب به زمان و به مكان و به أب و ام و غیر ذالك، اینها همه اوصاف و عوارض بشرط الوجود است ونیز نمیتوانید اوصافی كه با لحاظ وجود بر ماهیت حمل میكنید را بیاورید مثل امكان، وجوب، وجود، شیئیت. شما كی میتوانید بگویید ماهیت موجودٌ؟ كی میتوانید بگویید انسان موجودٌ؟ در وقتی كه انسان باشد، ولی خود ذات انسان فی حد نفسه كه همان حیوانیت و ناطقیت است نمیتوانید وجود را بر آن حمل كنید وجود شیء آخر است در هیچ كدام از این دوتا شما نمیتوانید حمل كنید ولی اینطوری كه صاحب مواقف در اینجا گفت كه ما سلب را مقدم بر حیثیت میكنیم تا عوارض بشرط وجود خارج شود پس معنایش این است كه عوارض با اقتران بوجود میتوانند داخل بشوند و میتوانیم بگوییم الانسان من حیث هو هو ممكن، در حالتی كه این را هم ما نمیتوانیم بگوئیم. پس همانطوری كه مرحوم آخوند میفرمایند فساد كلام صاحب مواقف از اینجا مشخص شد و همینطور نسبت به قضیة موجبه، كه ما سلب را بر حیثیت مقدم میكنیم تا اینكه به قضایای معدوله نتوانیم پاسخ بدهیم فرض كنید بگوییم الانسان من حیث هو لا جالس، كه لا جالس كه معدوله است و قضایای معدوله در واقع همان قضایای موجبه هستند، زیرا در قضیه موجبه سلب وصف نیست بلكه اثبات است منتهی لقمه را از پشت خوردن است، یك وقتی من لقمه را همینطور میبرم از جلوومی خورم، یك وقت دور سرم میگردانم. یك وقت میگویم فلانی قائم، زید قائم، یك وقتی میگوییم زیدٌ لا جالس كه منظور از لاجالس، قیام است. چون دووصف مقابل هم و وصف ثبوتی هستند منتهی آن وصف ثبوتی به وسیله نفی اثبات میشود. در مقام محاوره گاهی انسان نمیخواهد یك مطلبی را بگوید و مطرح بكند میخواهد در این مورد ساكت باشد فرض كنید میخواهند محاكمهاش كنند میگویند كه فلان كار را كردی؟ همینطور ساكت مینشیند و بر بر نگاه میكند میپرسند: آیا این كار را كردی؟ همینطور نگاه میكند، بعد هم میگوید من كه چیزی نگفتم، شما میخواهید بهانه بدست بیاورید! من حرفی نزدم و مطلبی نیاوردم، ولی همین كه یك حرفی میزند فوراً گریبانش را میگیرند و آن هم در پرونده اش ثبت میكنند كه شما این مطلب را گفتید و این در خیلی كشورها مثل آمریكا همینطور است مثلا در محاكمات شخص میتواند اصلا حرف نزند میگویند آیا این كار را كردی؟ همینطور نگاه میكند، عین گوسفند نگاه میكند هر چه میگویند حرف بزن یك چیزی بگو، همینطور نگاه میكند دیگر نمیتوانند محاكمهاش كنند الّا از یك راه دیگر، ولی وقتی حرف زد دیگر نباید دروغ بگوید اگر دروغ بگوید پدرش را درمیآورند. خوبست لااقل در آنجا اگر دروغ بگویند پدرش را در میآورند نه اینكه اینجا و بعضی جاها دروغ كه میگویند میآیند از دروغ دفاع میكنند مثلا طرف میگوید من باب مثال مدرك دكترا دارم! تازه از او دفاع هم میشود. خوب بعضی اوقات اینطوری می شود از دست آدم در میرود تقصیر كه ندارد حالا گاهی اشتباه میشود. خلاصه میگویند دروغ نباید بگویی اگر دروغ بگویی پدرت را درمیآوریم باز هم خدا خیرشان بدهد. لذا گاهی از اوقات انسان نمیخواهد حرف بزند میگویند تو نشستی؟ بالاخره چكار میكردی؟ تو در فلان مجلس حضور داشتی یا حضور نداشتی؟ همینطوری نگاه میكند. نشسته بودی یا ایستاده بودی؟ همینطور نگاه میكنید حرف نمیزند، اینجا میگوید اگر بخواهم بگویم در آن مجلس نشسته بودم میگویم: أنا لست بجالس، من نشسته نبودم، آیا میگویند ایستاده بودی؟ خیر زیرا ننشستن، اثبات ایستادن وقیام را نمیكند. در آنجا اگر گفتند نه خودت گفتی كه من ایستاده بودم، میگویم نه من نگفتم، اینكه گفتم ننشسته بودم، ممكن است خوابیده بودم، یا ایستاده بودم، یا راه میرفتم، و یا هر كاری میكردم، ولی یك وقتی میگویم نه من در مجلس لا جالس بودم لا جالس بودن خوب معنای مقابلش فرض كنید قیام است منتهی نمیخواهم بگویم ایستاده بودم با این لفظ میگویم. پس قضایای معدوله همان موجبه است منتهی با تعبیر دیگر و با غرض دیگر حال غرض گوینده و متكلم هر چه هست، خودش میداند كه كلام را به چه نحو بیان كند. بعضیها اصلا مرض دارند كه حرف را بپیچانند و صاف نگویند واین طرف و آن طرف كنند. این یك نوع مرض است. پس در قضیه معدوله به این كیفیت است. بعضیها آمدند گفتند كه مقصود از تقدیم سلب بر حیثیت این است كه ما جواب خودمان را در قضایای ثبوتیه به معدوله نگوییم بخاطر این ما آمدیم سلب گفتیم، اگر عارضی را به عنوان و صیغه معدوله بودن بیاوریم و من باب مثال بگوییم لا نائم، باعث اثبات بشود كه یعنی الانسان من حیث هو هو بمستیقظ. در حالتی كه ما این را میخواهیم نفی كنیم. مرحوم آخوند میگویند شما به این كیفیت نمیتوانید این كار را بكنید، همین كه من حیث هو هو را آوردید دیگر این انسان را از اتصاف به وجود خارج كردید حتی اگر معدوله هم بیاورید یا معدوله نیاورید، حتی اگر سلب را هم بیاوریدو بگویید لیس بنائمٌ در واقع عدم نوم را برای انسان ثابت كردید یعنی گفته اید كه انسان من حیث هو هو متصفٌ بعدم النوم، در حالی كه متصف نیست، اصلا نه متصف به نوم است و نه متصف به یقظه است به هیچ كدام اتصاف ندارد این مشكل در اینجاست، نه اینكه بخاطر فرار از معدوله بودن آمدید سلب را بر آن مقدم كردید بلكه برای اینكه آن كار را بكنید باید آن هو هو را نفی كنید تا بتوانید اوصاف وجودی را یا حمل كنید یا سلب كنید. ولی همینكه هو هو را آوردید كار را از ریشه خراب كردید، لذا مقدم كردن سلب بر موضوع دردی را دوا نمیكند و هیچ فرقی بین سلب و بین معدوله نیست الا اینكه در معدوله آن رابط مقدم بر عدول است ولكن در قضیه سالبه رابط متأخر است فرض كنید الانسان من حیث هو هو لیس بنائم یا لیس بآكل، كه این هو هو قید حیثیت است الانسان من حیث هو هو لیس بآكل در اینجا شما سلب را مؤخر از حیثیت آوردید و آن رابط بعد است الانسان لیس هو بنائم، لیس هو بآكل، ولی در قضیه معدوله اینطوری نیست بلكه میگوییم الانسان من حیث هو هو، هو لا نائم این هو میآید مقدم میشود كه رابط بر لا و قضیه را قضیه معدوله میكند، فقط فرق بین معدوله و بین سالبه در مقدم شدن رابط است یعنی آن هو اگر مقدم بر سلب شدو گفتیم الانسان لیس بنائم این میشود قضیة سالبه یعنی آن هو در آن مسستر و اسم لیس است كه طبعا متاخر از فعل خواهد بود و متأخر از خود نفی خواهد بود ولی در قضیه معدوله، هو، قبل از نفی میآید فقط فرق همین است ولیكن هردو یك معنا را افاضه میدهند و هردومعنا، معنای نفی یك وصف است منتهی در نفی یك وصف، اثبات وصف مقابل است در سلب اثبات وصف مقابل نیست فقط نفی است ولی هردو یك معنا كه رفع آن وصف است را میرساند. وقتی كه میگوید در قضیه معدوله لاجالس، لاجالس را دارد رفع میكند منتهی وقتی جالس را رفع میكند اثبات قائم را برایش میكند ولی در قضیه سلب كه میگوید لیس بجالس، جالس را برمیدارد ولی در مقابل چیزی را دیگر اثبات نمیكند. این مساله معدوله كه در جواب نائم یا در جواب مستفیظ و یا آكل یا عدم آكل در اینجا آورده می شود، از این نقطه نظر یك مقداری به ما نزدیك است ولی از نظر خود این موضوع من حیث هو هو مشكل وجود دارد و آن اینكه شما سلب را بر موضوع حمل كردید در حالی كه موضوع آبی از سلب و ایجاب است و لذا اشكال وارد میشود و به موجبه معدوله بودن مساله درست نمی شود. به این كه با این اوصاف بخواهید معدوله را ثابت كنید و موضوع را بردارید به این وسیله قضیه حل نخواهد شد دیگر خیال نمیكنم مطلب دیگری نباشد. یك مساله دیگر هست كه حالا از روی كتاب میگوییم وآن مسالة اتصاف به وحدت است كه آن مساله قابل توجهی نیست.

