جلسه ۶۰۳
4حالا ببینیم ایشان این مطالبی كه در اینجا دارند با آنچه را كه ما گفتیم مطابق هست یا نیست؟ ممكن است آدم یك چیزی دیگر بگوید در حالی كه مؤلف یك چیز دیگر نوشته حالا تطبیق كنیم ببینیم درست گفتیم یا نه؟ لانّ خلوّ الشیء عن النقیضین فی بعض مراتب الواقع غیرمتسحیل خالی بودن شیء، موضوع از طرف نقیضین در بعضی از مراتب واقع، كه خود مرتبه ذات آن موضوع است غیرمستحیل است آنچه كه مستحیل است چیست؟ بل انما المستحیل خلوه فی الواقع این است كه این موضوع از واقع خالی باشد، واقع یعنی حیثیت خارجی. از واقع كه خارج است خالی باشد یعنی به لحاظ وجود. لان الواقع اوسع من تلک المرتبة چون واقع وسعتش از این مرتبه بالاتر است واقع به دو معنا گفته میشود یعنی شامل دو معنا میشود یكی به موضوع به لحاظ نفس مرتبه ماهیت، یكی به موضوع به لحاظ وجود خارجیش هر دو اینها را شامل می شود. البته من خیال میكنم اطلاق واقع در اینجا یك مقداری مسامحه باشد نفس الامر بهتر است چون واقع محل وقوع است و وقوع به معنای ثبوت است در حالی كه ما در مساله ماهیت و ذاتیات ماهیت در آن مرتبه از ثبوت و از وقوع و وجود بحث نمیكنیم، صحبت در ماهیت به خود مرتبه ماهیت تعلق میگیرد و ما نه كاری به ثبوتش داریم و نه به عدمش داریم، لذا من خیال میكنم اگر به جای واقع ایشان نفس الامر میگفتند من این شبهه را نداشتم علی كل حال اصطلاح است. ألا تری أن الاشیاء التی لیست بینها علاقة ذاتیة ما این مساله را در مورد موضوعات خارجی هم میبینیم، اشیائی كه بین آنها علاقه ذاتیه نیست به لحاظ علت و معلول، اینها بینشان هیچ علقهای وجود ندارد لیس وجود بعضها ولا عدمها فی مرتبة وجودا الاخر او عدمه اصلًا وجود و عدم آنها در مرتبة وجودی دیگر و عدمش لحاظ ندارد. یعنی وجود یك امر در خارج متوقف بر عدم امر دیگری نیست وجود این لیوان در اینجا متوقف بر عدم این ضبط صوتها نیست یا نه مترتب بر آن است و نه غیرمترتب است اصلا هیچ ارتباطی ندارد چرا؟ چون بین این موضوعات خارجی، علقهای وجود ندارد یعنی علیتی در آنجا وجود ندارد یا سلبیت و معداتی در خارج وجود ندارد نسبت به یكی بر دیگری، همینطور نسبت به خود ماهیت، ذات در مرتبه ذاتیات ذات در آنجا هم مساله به همین كیفیت است. خوب این یك مطلب است، دلیل دیگر علی ان نقیض وجود الشیء فی مرتبة من المراتب دلیل دیگری كه در اینجا هست نقیض وجود شیء، نقیض وجود كتابت در مرتبهای از مراتب دفع وجود، این فیها است كه وجود شیء در آن مرتبه دفع شود یعنی وجود الشیء در آن مرتبه راه ندارد بان تکون المرتبة ظرفا للمنفی لا للنفی به اینكه مرتبه ظرف برای منفی باشد نه اینكه ظرف برای نفی باشد وقتی كه ما میگوییم لیس الانسان من حیث هو بكاتب در اینجا نفی كتابت از انسان بلحاظ آن اقتضای ماهیتِ كتابت نیست بلكه به لحاظ عدم الاقتضاء آن انسان است نسبت به كتابت، یك وقتی میگوییم انسان اقتضای عدمالكتابة را میكند لیس الانسان من حیث هو حالا فرض كنید ما در اینجا لیس را مقدم كردیم، اشكال هم ندارد لیس الانسان من حیث هو بطائر این رفع طیرانی كه داریم از انسان میكنیم این رفع طیران این در ماهیت انسان فرض كنید كه وجودِ انسانِ خارجی خوابیده است وقتی انسانی را در نظر بگیرید كه دارای رأس است و ید است رجل است و این بدن ظاهری، خوب این انسان اقتضای عدم الطیران میكند بله وقتی كه حمامه و كبوتر را در نظر بگیرید خوب این حمامه اقتضای طیران میكنید خوب وقتی كه شما نگاه به این حمامه میكنید میگویید كه این وجود و این موضوع مقتضی برای طیران است ولی وقتی كه به انسان نگاه میكنید میگویید این اقتضا نمیكند پس این انسان فی حد نفسه اقتضای عدم را میكند، نفی عدم را میكند ولی ما در بحث انسان كه در آن مرتبه میخواهیم آن كتابت را از انسان در خود مرتبه برداریم و میخواهیم بگوییم كه انسان ذاتیاتش چیزهای دیگر است، ذاتیات انسان فرض كنید حیوانیت است و ناطقیت است و ذاتیات خاصی دارد این كتابت در انسان راه ندارد ولی خوب یك وقتی به شما میگویند پس چطور ما میبینیم این انسان در خارج دارد مینویسد و كتابت دارد؟ میگوییم استعداد و قوه كتابت را انسان دارد نه اینكه ذات انسان اقتضای كتابت را بكند اگر ذات انسان اقتضای كتابت را میكرد پس همه افراد از هنگام تولد، همین كه از شكم مادر درمیآیند باید مشغول نوشتن بشوند، شروع كنند مشق بنویسند! در حالتی كه خوب این خیلی كار دارد حالا باید كمكم بیایند شیر بخورند، بزرگ شوند، چموشیها این وسط دارند مدرسه بروند، یاد بگیرند بعد بعضی از اینها مینویسند بعضیهایشان هم تا آخر عمر میگویند برو بابا اینها نه به درد این طرفمان میخورد نه آن طرفمان، این همه نوشتند چه شدند كه حالا ما بیائیم بنویسیم ما میرویم یك مشقهای دیگر مینویسیم ما نمیآییم این مشقهای كه باعث اتلاف وقت است اینها را بنویسیم، درست شد لذا در اینجا میآییم این كتابت را از ذات انسان به طور كلی نفی میكنیم نفی كتابت از ذات انسان به معنای اثبات كتابت نیست به معنای این است كه ذات انسان مطلق است به نسبت به كتابت و عدمالكتابة این دیگر در اینجا مرتبه ظرف برای منفی میشود منفی در اینجا كتابت است آن مرتبه انسانیت است در انسانیت كتابت راه ندارد نه اینكه انسانیت اقتضای عدمالكتابة را میكند نه اینكه مرتبه ظرف برای نفی باشد یعنی مرتبه انسانیت هست آن مرتبه انسانیت در آن لاكتابی است این در اینجا مرتبه ظرف برای نفی شده است ولی اگر بگوییم مرتبه ظرف برای منفی است یعنی انسانیت در آن مرتبه لااقتضاء است ما خود انسانیت را نفی میكنیم تا با نفی خود انسانیت، طبعاً كتابت و عدم كتابت هردویش نفی میشود. وقتی ما انسانیت را از دائره حكم بیرون آوردیم گفتیم اصلًا این انسانیت از دائره این نفی خارج است و وقتی خارج شد هم اثبات میرود بیرون و هم نفی هردویشان بیرون میرود دیگر مثل اینكه فرض كنید دو نفر دارند توی سر هم میزنند یكی میگوید فلانی این خصوصیت را دارد آن یكی میگوید نه خیر فلانی این خصوصیت را ندارد خلاف آن را دارد یكی میگوید عادل است به این دلیل به این دلیل یكی میگوید نه این فاسق است به این دلیل یك شخص ثالثی میآید میگوید این اصلًا یكسال است مرده است این نه عادل است نه فاسق است. برای چه توی سر هم میزنید؟ اصلا اصل قضیه را خارج میكند وقتی خارج كرد دیگر اصل دعواها هم برطرف میشود ولهذا قالوا لوسئل بطرفی النقیض اگر از یكی از دو طرف نقیض سوال بشود كه آیا كتابت برای انسان هست یا نیست؟ جواب صحیح این است كه هردو آنها نیست سلب كل شیء هیچكدام نیستید بتقدیم السلب علی حیثیة كه از نظر ادبی ما باید در اینجا سلب را بر انسان مقدم كنیم بگوییم لیس الانسان من حیث هو بكاتب خوب فلو سئل ان الانسان من حیث هو موجود او معدوم؟ اگر سوال بشود انسان من حیث هو، ذات انسان من حیث هو هو، آیا این وجود خارجی دارد یا ندارد؟ میگوییم نه موجود است و نه معدوم. چرا؟ چون وجود و عدم عارض بر ذات انسان میشود نه اینكه خود ذات انسان فی حد نفسه اقتضای وجود یا اقتضای عدم را كند. یجاب بانه لیس من حیث هو موجود ولا معدوما ولا غیرهما من العوارض نه موجود بر او حمل میشود و نه معدوم حمل میشود و نه سایر عوارض بمعنی أنّ شیئاً منها لیست نفسه ولا داخلًا فیه هیچكدام از اینها نه خود انسان است و نه داخل در انسان است یعنی نه ذات انسان و نه ذاتیات انسان است «و ان لم یکن خالیا عن شیء منها او نقیضها فی نفس الامر» اگرچه در نفس الامر خالی از اینها نیست. ایشان نفس الامر را بردهاند روی وجود خارجی در وجود خارجی در عالم خارج یا انسان موجود است یا معدوم است یا این عارض را دارد یا ندارد یا كاتب هست یا نیست ولا یراد من تقدیم السلب علی الحیثیة، أنّ ذلک العارض لیس من مقتضیات الماهیه حتی یصح الجواب بالایجاب فی لوازم الماهیة کما فهمه بعض لظهور فساده. از تقدیم سلب بر حیثیت اقتضا نمیشود ما گفتیم از نظر ادبی از مقدم كردن سلب بر حیثیت منظور این نیست كه أنّ ذلک العارض لیس من مقتضیات الماهیة این عارض از مقتضیات ماهیت نیست حتی یصح الجواب بالایجاب فی لوازم الماهیة تا اینكه صحیح باشد جواب به ایجاب در لوازم ماهیت، یعنی در لوازم ماهیت ما به ایجاب جواب بدهیم همانطوری كه صاحب مواقف فرمود صاحب مواقف چه فرموده است؟ صاحب مواقف فرموده است كه همه جا شما سلب را بر ماهیت مقدم نمیكنید. در كجا سلب را بر ماهیت مقدم میكنید؟ در آنجائی كه این منظور شما این باشد كه آن منفی از لوازم ماهیت نباشد، آن منفی لازمه ماهیت نیست كه اگر شما بخواهید جواب به ایجاب بدهید در مواردی جواب به ایجاب میدهید كه آن لازمه برای ماهیت است یعنی در جواب سوالاتی كه میشود اگر جواب صحیح بخواهد داده بشود آن جواب صحیح این است كه از لوازم ماهیت است یعنی این شیء از لوازم ماهیت است پس بنابراین منظور صاحب مواقف در اینجا این است كه شما كه سلب را مقدم میكنید در این سلب دو خاصیت دارد خاصیت اول این است كه هم میشود در مواردی كه آن موارد لازمة ماهیت نیست. در آن موارد شما سلب میكنید و سلب را مقدم میكنید بر موضوع مثلًا فرض كنید مثل كتابت و شعر و تعجب و غیرذلك كه اینها از لوازم ماهیت نیستند آنی كه از لوازم ماهیت است مثل زوجیت برای اربعه است مثل فردیت برای ثلاثه است یا ثلاث زوایا برای مثلث است یا اربع قواعد برای مربع است یا مثلًا ذاتیات آن حیوان و به اصطلاح انواع اگر شما آمدید و خواستید بگویید كه این ماهیت ما دارای این قید نیست در آنجا باید این فرد را مقدم بر آن مقید بكنید كه انسان باشد، میگویید لیس الانسان من حیث هو هو بكاتب خوب منظور ما در اینجا است كه كاتب در اینجا از لوازم این ماهیت نیست ولی اگر شما آمدید از لوازم ماهیت استفاده كردید باز اشكال ندارد كه شما سلب مقید كنید به اینكه الیس الانسان من حیث هو هو بمتعجب یا بگویید: ألیس المثلث من حیث هوهو بثلاثة زوایا میگوییم كه نعم: المثلث من حیث هو هو هو مركب من ثلاثه زوایا، یا الیس الانسان من حیث هوهو بناطق پاسخ این است كه نعم الانسان من حیث هو هو ناطقٌ، در اینجا پاسخ ما پاسخ مثبت است چرا؟ چون آن قیدی كه در اینجا آمده از لوازم ماهیت است پس در اینجا در دو مورد ما میتوانیم در مقدم شدن سلب بر آنجا بر این مقید، نسبت به مواردی كه بخواهیم او را از دائره ذاتیات خارج بكنیم سلب را مقدم میكنیم مثل اینكه بگوییم لیس الانسان من حیث هو بكاتب، الان كتابت را ما از دائره ذاتیات آن مقید خارج كردیم اما در آن قیودی و محمولاتی كه اینها ذاتی برای این ماهیت هستند در آنجا اشكال ندارد كه ما سلب را در حین اینكه مقدم بكنیم جوابمان جواب مثبت باشد. این را مرحوم آخوند میفرماید كه ظاهر الفساد است چرا؟ چون تقدیم سلب بر مقید خود آن مقید را اصلًا بیرون میآورد! شما چطور میخواهید ذاتیات را بعد اثبات كنید؟ دیگر نمیشود. وقتی كه خود موضوع را شما از دائره حكم بیرون آوردید نه ثبوت ماهیات در اینجا دیگر حمل میشود و نه نفیاش در آنجا حمل میشود دیگر هیچكدام. لذا در تقدیم سلب بر حیثیت فقط در مواردی آورده میشود كه آن قید ما اصلًا در دائره ذاتیات آن موضوع قرار ندارند اصلًا در آن دایره نیستند یعنی لااقتضاء است نسبت به او. ولا یراد من تقدیم السلب علی الحیثیة أن ذلک العارض لیس من مقتضیات الماهیة، اینكه این عارض از مقتضیات ماهیت نیست مثل كتابت حتی یصح الجواب بالإیجاب فی لوازم الماهیة تا اینكه ما در مقتضیات ماهیت بتوانیم جواب به ایجاب بدهیم وکما فهمه بعض همانطوری كه بعضی از تقدیم سلب بر ماهیت این را متوجه شدند لظهور فساده جوابش هم روشن شد چون وقتی شما سلب را مقدم میكنید خود آن موضوع را از دائره خارج میكنید وقتی خودش را خارج كردید چطور میتوانید ذاتیات را حمل بر ماهیت كنید؟ شما خود موضوع را خارج كردید چون آن مقید تلو كرده سلب را و بعد از سلب آمده وقتی بعد از سلب بیاید خود آن مقید را برداشتید وقتی برداشته شد با خودش هم آنچه كه با مقید بود برداشت، هم آنچه را كه مربوط به ماهیت نیست برداشت و هم آنچه كه مربوط است. در حالی كه شما پس آنچه را كه مربوط است اگر ماهیت است باید شما بعد از آن حیثیت بیاورید ولاالغرض من تقدیمه علیها أن لا یکون الجواب بالإیجاب العدولی غرض تقدیم سلب الحیثیی، این نیست كه جواب، به جواب عدولی باشد اینكه شما میگویید ان الانسان حیث هو لیس بكاتب این معنایش این نیست كه شما بگویید الیس الانسان من حیث هو بكاتب شما جواب میدهید كه: لیس الانسان من حیث هو بلاكاتب، لاكاتب در اینجا قضیه معدوله است این قضیه معدوله در حكم موجبه است لا كاتب در اینجا یعنی مثل لا جالس یعنی قائم لا كاتب یعنی عدمالكتابی بعنوان یك اثبات سلب است نه به عنوان نفی الربط، اثبات عدمالربط است در قضیه معدوله ولی در قضیه سالبه ما سلبالربط میكنیم لأن مناط الفرق بین العدول و التحصیل فی السلب تقدیم الرابطة علیه و تأخیرها عنه لا غیر، مناط سلب بین عدول و تحصیل هیچ فرقی با هم نمیكنند فقط در كیفیت رابطه است آن رابطه را كه هو باشد ما مقدم برآن بكنیم یا مقدم نكنیم فلو سئلنا بموجبتین هما فی قوة النقیضین اگر از ما سوال بشود به دوتا موجبهای كه در قوه دوتا نقیض هستند مثل جالس و قائم، او بموجبة و معدولة مثل جالس و لاجالس، کقولنا الإنسان إما واحد أو کثیر و إما ألف و إما لا ألف لم یلزمنا أن نجیب البتة، لازم نیست ما در اینجا جواب بدهیم چون بالاخره یا این است یا آن است ولی اگر جواب دادیم وإن أجبنا أجبنا بلا هذا و لا ذاک، نه این و نه آن هیچكدام چرا؟ چون انسان در اینجا منظور خود همان ماهیت انسان است.

