
ماهیت و فعلیت احکام در قضایای طبیعیه
تحلیل نسبت میان وجود موضوع و تنجز تکلیف شرعی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق ماهیت قضایای طبیعیه و نحوه تعلق احکام شرعی به موضوعات میپردازند. بحث با بررسی تفاوت میان سلب مقید و دفع سلب آغاز شده و به این پرسش اساسی میرسد که آیا احکام شرعی به ماهیتِ اشیاء «فیحدنفسه» تعلق میگیرند یا به موضوعات «مقارن با وجود». ایشان با نقد دیدگاههای رایج اصولی، استدلال میکنند که جعل حکم برای موضوعات مفروضالذهن که هیچگونه امکان تحقق یا فعلیت در اختیار مکلف ندارند، با حکمت شارع سازگار نیست. در ادامه، تفاوت میان تنجز و فعلیت تکلیف تبیین شده و این نکته مورد تأکید قرار میگیرد که احکام شرعی همواره ناظر به افعال اختیاری مکلف در ظرف اقتران با وجود هستند. در پایان، با اشاره به تغییرات فرهنگی و بینشی در زمان ظهور امام زمان (عج)، تفاوت میان احکام فعلی و احکام متناسب با مراتب عالیترِ فهم و بصیرت انسانی تشریح میشود.
ماهیت و فعلیت احکام در قضایای طبیعیه
1درس ششصد و دوم
بحث ماهیت و تفسیر ماهیت (7)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
لأنَّ الواقعَ أوسع مِن تلک المرتبة ألا ترىٰ أنَّ الأشیاءَ التى لیست بینها علاقةٌ ذاتیة لیسَ وجودُ بعضها و لا عدمها فى مرتبةِ وجودِ الآخر أو عدمِه على أنَّ نقیضَ وجود الشیء فى مرتبة مِن المراتب دفع وجودِه فیها بأن تکون المرتبة ظرفاً لِلمنفى لا للنفى أعنى رفعَ المقیَّد لا الرفع المقیَّد.1
در مباحث گذشته عرض شد كه اصطلاحى كه براى سلب مقید وضع شده این براى دفع خود سلب مقید است یعنى انسان در سلبِ یك قید از یك موضوع، یك وقتى خود آن موضوع را فىحدّنفسه خارج از تعنون و تقید به عنوان این مقید و متصف به وصف مقید در كلام قرار میدهد و یك وقتى با اثبات موضوع رفع قید از آن میکند یعنى موضوع و ذات موضوع را آبى از اتصاف به وصف و از تقیّد به قید میداند و این دو مسئله است. البته شبیه این مسئله و نظیرش مسئلۀ سالبه به انتفاع محمول یا به انتفاع موضوع است. یك وقتى شما میگویید كه فلانى اینچنین وصفى را ندارد و متصف به این وصف نیست و گاهى اصلاً بهطوركلى میگویید كه فلانى وجود ندارد تااینكه متصف به این وصف باشد یا متصف نباشد و موارد فرق میکند و اینطور نیست كه انسان در محاورات خود ناظر به این جهات نباشد. در بعضى از جاها انسان نمیخواهد شخص اطلاع بر عدم موضوع داشته باشد كه اصلاً چنین موضوعى نیست بلكه صرفاً میخواهد نفى یك وصفى را بكند، اگر به شخص بگوید که این موضوع از اصلش غلط است، ممكن است در محاذیرى واقع شود. مثلاً بگوید كه آنچه را كه برای این شخص میگویید که آیا این متصف است یا متصف نیست و برای اثبات یا عدم اثباتش به هم میپرید و در سر هم میزنید اصلاً وجود خارجى ندارد، اصلاً زیدى نیست كه عالم باشد یا نباشد، لذا میگوید: زید عالم نیست یعنى شما دنبال كسى دیگر برو و به این قضیه نمیرسید. مثلاً در تشخیصِ شخصی، فلان آقا اعلم از فلانى است و میگوید که باید از او تقلید كنید. شما میگویید که نه او اعلم نیست، حالا او اصلاً ده سال است كه فوت كرده است ولی شما فقط میگویید که اعلم نیست. اگر بگویید که او مرده است، ممکن است شخص ناراحت شود چون به او تعلق اکید و عجیبی دارد! انگار بدون او نماز و روزهاش قبول نیست! موارد فرق میکند و در محاورات متفاوت است، انسان در موارد مختلف استفاده میکند مثلاً بهجای سلب مقید، السلبُ المقید را در آنجا میآورد یا بهجای سلب مقید باشد كه به عنوان ظرف باشد.
- . الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 7.
