جلسه ۶۰۱
1اعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ألا تری أن الأشیاء التی لیست بینها علاقی ذاتیی لیس وجود بعضها و لا عدمها فی مرتبی وجود الآخر أو عدمه. علی أن نقیض وجود الشیء فی مرتبی من المراتب دفع وجوده فیها بأن تكون المرتبی ظرفا للمنفی لا للنفی أعنی رفع المقید لا الرفع المقید
در بحث سلب وصف و غیر از ماهیت عرض شد كه در مرتبه ماهیت كه همان مرتبه ذاتی است كه نفس الامر گفته می شود در آن جا ماهیت لا اقتضا است نسبت به اوصاف وجودی كه اوصاف مع الوجود چه اوصاف به شرط وجود در هر دوی این ها ماهیت نسبت به اینها لا اقتضا است، بله ماهیت نسبت به ذاتیات خودش متصف به اقتضا است و مقتضی ذاتیات خودش است اما نسبت به ظرف وجود یا اقتران به وجود یا اشتراك وجود، ماهیت لا اقتضا است لذا می شود سلب شیء و سلب سلب شیء از آن صفات و قیدهایی كه ماهیت متصف و مقید به آن است شود در لحاظ حیثیت در اینجا ما را به این مرتبه راهنمایی می كند الماهیی من حیث هی خودش لا الماهیی الموجودی و لا الماهیی بشرط الوجود خود ماهیت فی حد نفسه در اینجا اقتضای عدم تعجب را می كند لا اقتضا است به نسبت به عدم تعجب و همین طور لا اقتضا است به نسبت به تعجب، عرض شد كه مسئله امتناع نقیضین و قاعده نقیضین و متناقضین همیشه در اوصاف وجودیه است نه در اتصاف شیء به ذات ماهیت در همان مرتبه خودش، فرض كنید كه شما در اشیاء وجودی هم همین مطلب را تصور می كنید الان دو شیء وجودی را تصور كنید یكی این كتاب و یك میكروفون این دو امر وجودی هستند و هیچ ارتباطی هم به هم ندارند چطور این كه وجود كتاب كه از نقطه نظر تحقق خارجی لااقتضا است نسبت به این شیء، این تحقق داشته باشد یا نداشته باشد، این كتاب ارتباطی و علاقه ای ندارد هیچ علاقه ای بین وجود كتاب و این دستگاهها نیست اینها باشند یا نباشند كتاب برای خودش حكم خاص خودش را دارد این نسبت به مسائل وجودی است، موضوعات است كه موضوعات موجوده هستند ولكن بین آنها علاقه علیت و سببیت نیست. بله در مسئله علیت بین علت و بین معلول آن علاقه هست كه وجود یكی اقتضای وجود دیگری را می كند و نفی یكی اقتضای نفی دیگری را می كند اگر علت نباشد معلول نیست و اگر علت باشد معلول هست یعنی علت تامه كه جزء اخیرش تام باشد و در آنجا قاعده تناقض می آید كه یا علت در آنجا موجب تحصل معلول است و یا عدم العلی موجب رفع معلول است اینكه در یك زمان هم وجود علت موجب باشد و هم عدم العلی موجب وجود معلول باشد در این صورت مسئله، مسئله تناقض است اضافه بر این مرحوم آخوند در اینجا می فرماید: اصلا در بحث تناقض در آنجا مسئله سلب به رتبه برمی گردد یعنی رتبه ما در این قضیه برگشتش به اتصاف و سلب اتصاف به یك شیء است. ما در سلب همان طور كه دیروز عرض كردیم در سلبی كه به مرتبه می خواهد بخورد آن سلب را ما به مقید می زنیم نه این كه خود سلب را مقید كنیم، وقتی كه می گوییم: الانسان من حیث هو هو لیس بمتعجب این رفع تعجب از انسان مقید به آن مرتبة خودش است نه از انسان فی حد نفسه و لو این كه این انسان مقارن با وجود باشد، انسان مقید به مرتبه، انسانی است كه مقصود از او فقط ماهیت در نظر است انسانی كه منظور از مطرح كردن او فقط ذاتش مورد نظر است آن انسان لیس بمتعجب، بنابراین در فردی كه برای این قضیه آورده می شود كه می گوییم لیس الانسان من حیث هو هو بمتعجب یا لیس الانسان من حیث هو هو بضاحك، لیس الانسان من حیث هو هو بكاتب در اینجا این لیس به انسان مقید خورده است نه این كه لیس به انسان بدون لحاظ شیء خورده است یعنی لحاظ ذات اگر انسان من حیث هو هو را در نظر بگیریم كه همان ماهیت انسان باشد پس بنابراین لیس انسان مقید را برمی دارد كه به او می گویند رفع المقید، مقید چیست؟ همان انسان است انسانی كه قید حیثیت آمده و برای ما مشخص كرده است كه منظور من چیست از این انسانی كه در اینجا مطرح می كنم آیا انسان ولو بشرط وجود است؟ نه، انسان به شرط وجود ضاحك است الانسان اما ضاحك او لا، یا انسان مقارن با وجود است، الانسان الموجوده یعنی مقارن با وجود است انسان یا متعجب است یا نیست یعنی علی كل حال انسانی كه آبی از وجود نیست انسانی كه آبی از وجود نیست یعنی مقترن با وجود است گرچه خودش در اینجا به شرط وجود نیست. پس در صورتی كه برای انسان شرط وجود آورده شود در آنجا مسئله مشخص است كه اوصاف حتما باید اوصاف وجودی باشد. انسان به شرط وجود متحیز، انسان به شرط وجود متعین در زمان است. انسان به شرط وجود اما اسود او ابیض او احمر او اصفر انسان به شرط وجود، له وزن و له كم و كیف و مقدار و وضع، انسان به شرط وجود این است یك انسان هم داریم انسان مع الوجود یعنی انسان ملایم با وجود نه اینكه انسان به شرط وجود انسان غیرآبی از وجود، آن انسان، انسانی است كه می تواند در خارج وجود پیدا كند نه این انسانی كه در خارج هست زیرا در واقع سه مرتبه نفس الامری می توانیم بیاوریم: یكی مرتبه هویت ذات است من حیث هو هو كه این در اینجا بدون لحاظ وجود و بدون شرط وجود است هر دو، در اینجا وجود دارد كه بحث در اینجا به خود ذات ماهیت برمی گردد همین كه ما داریم بحث می كنیم كه انسان من حیث هو هو، بقر من حیث هو هو، فرش من حیث هو هو، كتاب من حیث هو هو، جنس من حیث هو هو، در اینجا نه شرط وجود در موضوع لحاظ شده است و نه اقتران با وجود لحاظ شده است اقتران یعنی عدم ءالاباء عن التحقق و عدم ءالاباء عن التصور، هیچ در اینجا لحاظ نشده است خود انسان فی حد نفسه، این انسان همینی است كه در آن صحبت می شود كه ذات شیء در اینجا مورد نظر است من حیث هی هی، خود ذات بدون لحاظ شیء دیگری. در این بین چیزی به نظرم رسید كه اسم ذات مثل كتابی كه ترجمه شده از مرحوم آقا به نام روح مجرد به الروح المجرد زمانی اشكالی شد كه روح مؤنث است و باید الروح المجرده باشد و در لغت هم اتفاقا روح را به معنای تأنیث آورده اند در مورد نفس داریم كه ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾ یا مثلا داریم كه ﴿يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلي رَبِّكِ﴾ و در این جاها تأنیث آورده شده ولذا باید الروح المجرده باشد و در ادبیت هم برای روح صفت تأنیث آورده شده است. من گفتم كه نه این مسئله اشتباه است ما دو برداشت نسبت به روح داریم یكی برداشت روحی كه متعلق به ماده است یعنی در كیفیت مقام تنزل در آن جا تعلق به ماده و تدبیر بدن و ادارة بدن و امور بدن گرفته كه در این جا همان تعبیر به نفس می شود و نفس هم مؤنث است در قرآن هم داریم و این جا جهت تأنیث در او آمده است ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾ ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ یا ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ﴾ دراینجا از دو نقطه نظر می توان به این مسئله دقت كرد یكی این كه به طور كلی رسم است قاعده عرب و ادبیات عرب این است كه در آن اشیائی و اجزایی كه زوج هستند در بدن، مونث آورده می شوند مثل عین یا اذن ﴿أُذُنٌ واعِيَةٌ﴾ یا عین، ید، رجل، ولی آن اجزایی كه فرد هستند مثل قلب مذكر است و همین طور راجع به كبد و رأس كه مذكر هستند و صفت تذكیر آورده می شود. اما در نفس از باب این كه خود نفس در بدو خلقت زوج است، نفس مرد و نفس زن در واقع این جنبة زوجیت كه بین نفس مرد و زن هست باعث شده است كه به خود نفس كه حقیقت انسان است و قوة تدبیر است، خدا صفت تأنیث برگرداند چون دراصل خلقت اینگونه بوده.

