جلسه ۶۰۰
1اعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و لیس إذا لم یكن للممكن فی مرتبة ماهیة وجود، كان له فیها العدم لكونه نقیض الوجود لأن خلو الشیء عن النقیضین فی بعض مراتب الواقع غیر مستحیل بل إنما المستحیل خلوه فی الواقع لأن الواقع أوسع من تلك المرتبة
در بحث ماهیت و اتصاف ماهیت به لوازم و عدم اتصاف مرحوم آخوند فرمودند كه خود ماهیت در مرتبه هویت ذات خود لا اقتضا است نسبت به عوارض وجود و چه عوارض خود ماهیت و چون ذات ماهیت فی حد نفسه عبارت است از همان حدی كه ذاتیات ماهیت را تشكیل میدهد مثلا فرض كنید كه روشن تر از این مثال شاید پیدا نمی كنید كه مطلب به نحو دقیق بیان شود و بعد هم مثالهای دیگر راحت تطبیق داده میشود حّتی اربعه كه زوجیت لازمه اربعه است، نمی توانیم ماهّیت زوجیت را در تعریف اربعه بیاوریم خود ماهیت، چون این زوجیت گرچه از لوازم اربعه است ولكن با خود مفهوم اربعه من حیث هی هی از حیث همان خود اربعه منافات دارد پس می توانیم بگوییم، إنّ الاربعی من حیث هی هی لا زوجیه لا فردیه لا زوج و لا فرد اربعه من حیث هی هی یعنی مفهوم اربعه خودش فی حد نفسه این با مفهوم زوجیت در این جا منافات دارد و دو تا است این مثالی است كه از این صریح تر برای این مطلب نیست چه برسد كه به این كه اربعه را متصف به وجود كنیم یا متصف به عدم كنیم یا این كه اربعه را متصف به وحدت كنیم یا متصف به كثرت كنیم اینها مسائل و عوارض خارج از مفهوم اربعه است، ماهیت به طور كلی دو لحاظ در او می شود یكی لحاظ مرتبه كه در اصطلاح حیثت مرتبه است لحاظ دوم حیثیت وجود است ماهیت را گاهی به لحاظ خودش در نظر میگیریم كه لحاظ مرتبه است كه همان هویت ذات خودش بدون لحاظ وجود و انطباقش در خارج خود آن مفهوم در نظر میاید در این صورت این ماهیت چیزی نیست جز همان ذاتیات خود شیء انسان عبارت است از حیوان و ناطق نمی توانیم حیوانیت و ناطقیت را از انسان سلب كنیم و بگویم الانسان لیس بناطق و لیس بحیوان این نادرست است یا ناطقیت بر انسان صادق است یا لا ناطقیت صادق بر انسان است كه نقیض ناطق است یكی از این دو صادق است ولكن ما میتوانیم، فرض كنید كه تعجّب را از انسان سلب كنیم الانسان لیس بمتعجب الانسان لیس بضاحك، الانسان من حیث هو هو خود انسان بدون وجودش لیس بضاحك ضحك ندارد و خود این اقتضا می كند كه همان ماهیت خود انسان فی حد نفسه در این جا مورد نظر باشد یعنی این ماهیت انسان فی حد نفسه متعجب نیست حیوانیت و ناطقیت است به ضحك چه كار داریم به تعجب چه كارداریمبه كتابت و شعر و مانند اینها چه كار داریم انسان من حیث هی هی ناطق، حیوان، حساس، متحرك بالاراده اینها چیزهایی است كه به مفهوم حیوانیت برمی گردد ولكن آن چه را كه به لحاظ وجود به لحاظ خود وجود، به ماهیت انسان برمی گردد در این جا ما نمی توانیم انسان را به او متصف كنیم بگوییم الانسان واحد الانسان جزئی، الانسان كلی، الانسان واجب، الانسان ممكن، الانسان ممتنع، الانسان متحیز، این ها نمی شود بر انسان حمل شود چون در این جا مفهوم انسان مورد نظر است الانسان من حیث هو انسان لا متحیز و لا لامتحیز نه تحّیز برمی دارد و نه عدم تحیز به این می گوییم اتصاف شیء و تقید شیء به یك وصف یا رفع وصف از شیء در یك مرتبه لحاظ دومّی كه بر ماهیت میشود آن لحاظ به جهت تحقق خارجی و وجود خارجی او است به آن لحاظ به این ماهیت توجه می شود یعنی به لحاظ ماهیتّی كه قابلیت وجود دارد كأن وجود در این جا همراه با ماهیت مورد توجه است می گوییم الانسان كلی در این جا كه می گوییم الانسان كلی یعنی این ماهیت انسان از حیث انطباق بر افراد خارجی قابل سعه است، قابل توسعه است، ضیق برنمیدارد توسعه برنمی دارد، یعنی الانسان جزئی یعنی انسان خارجی جزئی است و قابل توسعه نیست الانسان ضاحك یعنی ضحك عرضی است كه فقط اختصاص به انسان دارد و حیوانات دیگر نمی خندند این ضحك برای انسان است نه مال ماهیت انسان بلكه برای انسانی كه موجود است در خارج و در خارج تحقّق پیدا میكند البته این مطالبی كه ایشان بیان می كنند مطالب خوبی است وخیلی مهم است و در موارد دیگر این كاربرد دارد یعنی فقط صرفا در مباحث فقهی نیست در مباحث اصولی مسئله لحاظ خود ماهیت و من حیث هی هی یا ماهیت به شرط وجود این دو لحاظ خیلی كاربرد دارد و در بسیاری از مطالب مسائل دیگری خواهد شد و نتایج استنباط تفاوت خواهد كرد و فهم انسان را در كیفیت ارتباط با مطالب و روایات به طور كلی تغییر خواهد داد این مسئله لحاظ مرتبه و لحاظ واقع این همان چیزی است كه حكما و فلاسفه نسبت به این موضوع دقت داشتند یعنی در جایی كه میخواستند در آن جا سلب مرتبه كنند آن سلب را بر حیثیت مقدم میكردند مرحوم حاجی دارند كه وقَدّ من سلبا علی الحیثیی حتی یعم عارض المهیی در جایی كه بخواهند نفی سلب كنند و رفع سلب و نفی قید كنند از آن حیثیت به نحوی كه نه وجودش و نه عدمش هیچ كدام لازمه برای ماهیت نباشد در آن جا سلب را مقدم می كنند در جایی كه بخواهند، نفی یك صفتی را بكنند و در نفی یك صفت به لحاظ امتناع نفی ضحك، اثبات مقابل بخواهد شود در آن جا سلب را متأخر از حیثیت می آوردند من باب مثال در جایی كه بگوییم الانسان من حیث هو انسان، لیس به ناطق در اینجا خلاف است در این جا در لیس بناطق در هر دو صورتش خلاف است در این لیس به ناطق مسألة خلاف می شود انسان من حیث هو انسان لیس بناطق، كلام غلطی است وقتی این غلط است خلافش هم كه نقیض این است، باید اثبات شود كه الانسان من حیث هو انسان ناطق این اوصاف ذاتیات برای ماهیت، حالا در اوصاف وجود مسأله هم همینطور است الانسان من حیث هو انسان ضاحك در این جا این تقید انسان به ضحك و اتصاف انسان به ضحك این مربوط به مسئله وجود است یعنی به لحاظ تحقق وجود خارجی ماهیت ما توانسته ایم ضحك را به عنوان یك قضیه موجبه صادقه بر انسان حمل كنیم نظیر این میشود الانسان من حیث هو انسان لیس بضاحك اگر اصل قضیه موجبه صادقه است پس نقیض او خلاف است اگر لیس بضاحك كاذب است پس بنابراین الانسان ضاحك خلاف است در این جا ارتفاع نقیضین است آن چه كه فرمودند كه ارتفاع نقیضن محال است، این در مورد واقع است در مورد واقع یعنی در مورد انطباق ماهیت با تحقق خارجی در آن جا یا یك صفت ثابت است یا این كه خلافش در آن جا ثابت است نمی شود در واقع یعنی در عالم اعیان كه عالم واقع است و عالم حقیقت است در آن جا وجود و عدم علی حد سوی تحقق داشته باشد و اما در خود مرتبه اگر بخواهیم چه یك صفتی را از خود مرتبه سلب كنیم به این لحاظ كه خود آن مرتبۀ ماهیت آن، لا اقتضا است به نسبت به اتصاف صفت یا عدم اتصاف صفت، در هر دو در این جا سلب را مقدم می آوریم همانطوری كه مرحوم حاجی می فرمودند بنابراین اصطلاحی كه در این جا قرار داده شده، و الا خود ما هم می توانیم كه فرض كنید در فارسی هم می توانید یا عربی فرق دارد و یا در انگلیسی همین طور است كه جمله ای را كه می خواهید بیاورید یا باید ادات استفهام را بیاورید یا نیاورد مثلا در فارسی می گویید آیا شما ایستاده اید؟ آیا را در اول می آورید هل انت قائم؟ این آوردن لفظ استفهام در اول جمله بخواهید یا نخواهید جمله را به استفهام برمی گرداند ولیكن گاهی اوقات ممكن است با این عبارت فارسی مسئله را بیان كنید تو وایستادی؟ آیا را نیاوردی ولی همین برگرداندن لحن، این جمله برمیگردد از اخباری به استفهامی در انگلیسی همین طور است لازم نیست كه اولش do بیاوریم تا استفهامی بشود میتوان جمله را به نحو استفهامی بیان كنیم ولی عربی این طور نیست باید الفاظ استفهام آورده شود پس این به اختیار متكلم است كه خود لفظ را بیاورد یا نه اصطلاحی كه در این جا است این اصطلاح این است كه اگر سلب متأخر از حیثیت باشد این در این جا اثبات و نفی صفت از آن موضوع برمیگردد به واقع یعنی به لحاظ وجود خارجی در این جا دیگر اگر ثبوت یك وصف برای موضوع صادق است رفع آن وصف از آن موضوع كاذب میشود واگر ثبوت آن وصف از موضوع كاذب باشد پس بنابراین نقیضش باید بشود كاذب امّا اگر سلب را بر حیثیت مقدم كردیم جمله برمی گردد از حالت واقع برمی گردد به مرتبه مرتبه در اصطلاح فلاسفه عبارت است از حاق ذات و هو هویت ذات بدون ملاحظه وجود خارجی وقتی كه می گویم الانسان من حیث هو هو یعنی به وجود خارجی او كار نداریم به مفهوم و ماهیت كار داریم سوال ما از انسان در مرتبه است نه از انسان در واقع لذا در این جا كه ایشان فرمودند كه بعض مراتب واقع فكر میكنم كه مسامحه باشد خوب بود كه واقع را در این جا نمی آوردند چون واقع به اعیان خارجی و به تحقق ماهیت به مصداق خارجی برمی گردد ما مراتب واقع نداریم اگر ایشان می فرمودند اتصاف الشیء به ماهیه و اتصاف الشیء به مرتبه كه بهتر بود و مطلب را می رساند لازم نیست بگویند بعض مراتب الواقع چون در واقع مراتب نداریم در واقع

