جلسه ۵۹۸
3إن الأمور التی تلینا لكل منها ماهیة و إنیة و الماهیة ما به یجاب عن السؤال بما هو اموری كه برخورداریم و در دور و بر ما هست هر كدام ماهیتی دارد و انیتی دارد. انی یعنی همان هستی و الماهیی ما یجاب به عن السوال عن ماهو این ماهیت معنایش این است آن عبارتی كه در سوال از ما هو می آوریم ماهیت است، كما أن الكمیة ما به یجاب عن السؤال بكم هو فلا یكون إلّا مفهوما كلیا، كمیت چیست؟ ما به یجاب عن السوال بكم هو، چند عدد است؟ میگویی ٥٠ عدد است، بنابراین این ما یجاب یك مفهوم كلی است، مفهومی عام است و یك فرد خاص را شامل نمی شود شما در مفهوم كمّیت از یك می توانید تصّور كنید تا بی نهایت در مفهوم ماهیت هم همینطور، ماهیت بر همه مصادیق شامل می شود حیوان ناطق ما هو حیوان ناطق، زید، عمر، بكر، خالدو همه دنیا از حضرت آدم تا روز قیامت همه اینها مصداق ماهیت میتوانند قرار بگیرند. مفهوم كلی است. و لا یصدق علی ما لا یمكن معرفته إلّا بالمشاهدة، صدق نمی كند این ما یجاب مگر بر آنی كه ممكن نیست معرفتش مگر به مشاهده فقط بر او صدق میكند و نه هر چیزی. و قد یفسر بما به الشیء هو هو فیعم الجمیع و التفسیر لفظی فلا دور، همان طور كه گفتیم در پاسخ این سوال آورده میشود فیعم الجمیع هم شامل وجود میشود و هم ماهیت و تفسیر لفظی فلا دور و تفسیر حقیقی نیست زیرا در تفسیر حقیقی ماهیت شئ برای یك تعریفی آورده شود در حالی كه در این جا ماهیت نداریم فقط در این جا یك مفهوم است. وقتی ماهیت را تفسیرمی كنیم خود ماهیت هم ماهیت دارد خود همین جنس و فصل دارد معنی ندارد كه مفهوم ماهیت جنس و فصل داشته باشد ماهیت یعنی ذات خود ذات، بنابراین پس تفسیر ما، تفسیر مفهومی و لفظی است و دور لازم نمی آید چون كسی ممكن است كه بگوید در تفسیر ماهو همین ماهیت را می آورید می گویید ما هو چیست؟ می گویید ماهیت است شما همین لفظ را تكرار كردید. معرفت ما هو مترتب است بر معرفت ماهیت، معرفت در خود ماهیت هم ماهو در نظر گرفته میشود. این دور نیست و تفسیر لفظی است و نقل لفظ به لفظ است و دور معنی ندارد. و الماهیة بما هی ماهیة أی باعتبار نفسها لا واحدة و لا كثیرة و لا كلیة و لا جزئیة و الماهیة الإنسانیة مثلا، بعداً توضیح داده می شود كه چرا گفتیم كلی است ولی در این جا می گوییم كلی نیست. كلی كه در آن جا گفتیم یعنی از حیث انطباق بر مصادیق جزئی نیست. این كه در این جا گفته می شود كلّی و جزئی نیست یعنی صفت ماهیت كلّی نیست. مثلًا انسان كلّی ماهیت كلّی بر نمی دارد ماهیت كلّی بر نمی دارد بلكه خود ماهیت منطبق بر الی ما لا نهایه. لما وجدت شخصیة و عقلت كلیة علم أنه لیس من شرطها فی نفسها أن تكون كلیة أو شخصیة و لیس أن الإنسانی را تصّور می كنید ولی خودش را به نحو كلّی تعقل می كنید. وقتی می بینید انسانیت زید را انسانیت جزئی می بیند ولی خود انسانیت كلّی است نتیجه این است كه در خود ماهیت و ذات ماهیت كلیت وجزئیت نخوابیده بلكه عارض بر آن می شوند نه این كه از لوازم ذاتی ماهیت هستند.

