
ماهیت و وجود در فلسفه اسلامی
تبیین حقیقت ماهیت و نسبت آن با وجود و آثار خارجی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی یکی از بنیادیترین مباحث فلسفی، یعنی نسبت میان «ماهیت» و «وجود» میپردازند. ایشان با نقد دیدگاههایی که ماهیت را امری صرفاً عدمی میدانند، استدلال میکنند که اگر ماهیت عدم محض باشد، نمیتواند منشأ آثار و تفاوتهای ملموس در عالم خارج باشد. در این گفتار، با بهرهگیری از مثالهای عینی و استدلالهای عقلی، تبیین میشود که چگونه وجود در مقام تنزل و بروز، تعیناتی مییابد که ما از آنها به ماهیات تعبیر میکنیم. این بحث، نقشه راهی برای درک دقیقتر تشکیک در وجود و توحید افعالی است. در نهایت، استاد بر این نکته تأکید میورزند که میان عقل، شهود و شرع هیچگونه تعارضی وجود ندارد و فهم صحیح مبانی فلسفی، مقدمهای ضروری برای رسیدن به مراتب عالی شهود و سلوک الیالله است.
ماهیت و وجود در فلسفه اسلامی
3وقتی که شما همۀ این اعدام را ـ مطلب این جلسه خیلی مطلب دقیقی است چون این مسئله در مطالب جلسات آینده خیلی بهدرد میخورد ـ اثبات میکنید به عبارت دیگر عدم را ملحوظ میکنید، این لحاظ عدم به معنای یک حقیقتی است که دارای مفهوم مشخص خودش هست و همه هم این را میدانند از بچۀ سهساله و دوساله گرفته تا شما؛ وقتی که شما توپ او را برمیدارید و میگویید که نیست و پشت سرتان مخفی میکنید، [آن بچه از] آن «نیست» همان چیزی را میفهمد که شما الآن دارید بعد از پنجاه سال فلسفه میگویید که نیست. همان یک چیز میفهمد لذا بلند میشود و میآید و مدام بهدنبال آن میگردد چون عدم را فهمیده و ادراک کرده است. حالا همینکه توپ را در آنجا میآورید و آن کره را به او نشان میدهید یکدفعه میبینید خوشحال شد و خندید! اینکه خوشحال میشود و میخندد یک معنای ثبوتی را ادراک میکند اما وقتی که شما دوباره توپ را بردارید و پشتتان مخفی کنید یکدفعه میبینید ناراحت شد و شروع به گریه کردن کرد! آن گریهای که الآن دارد میکند معنای عدمی را دارد. منتها این معنا را در سطح و فهم خودش میفهمد. هنوز نیامده فلسفه بخواند که هزارتا عدم را به جای هزارتا وجود بنشاند و استفاده کند. نه، آن بیچاره بر همان طبع ساذج و توحیدی و خدایی خودش عدم را عدم میفهمد و ثبوت را هم ثبوت میفهمد.
حالا در این مسئلۀ انتساب امور عدمی به یک ماهیت، در اینجا چه تغییری حاصل شده است؟ آیا مطلب در جای خودش فرق کرده است؟ وقتی که شما میگویید که عدم زید، با آن مفهوم عدم مطلق از نظر ماهیتی و مفهومی تفاوت پیدا کرده یا نه، آن فقط جنبۀ اطلاق دارد این حالا مقید به یک شیء است ولی مفهوم هردو یکی است و آثاری که روی هردو بار میشود یکی است؛ یعنی هردو نبود است. عدم یعنی نبود، لَیس، نفی، محو و امحاء تمام اینها یک اثر دارد منتها در آن عدم مطلق خود معنای اطلاقی مورد نظر است در این عدم مقید دیگر به عدم مطلق آن کار ندارد؛ به عدم زید و به عدم عمرو کار ندارد و ارتباط ندارد. وقتی میگوییم که عدم کتاب این دخالت و ارتباطی با عدم ماء ندارد ولی خود آن حقیقت عدمیت مطلق آیا در این نیست؟! یعنی آن مفهومی را که شما از آن عدم مطلق و از آن مسئله انتزاع میکنید آیا آن مفهوم در عدم مقید نیست؟ بلکه در اینجا معنای ثبوت است یا امر ثالثی است یااینکه نه، همان عدم مطلق آمده و در اینجا چیز شده است. مثال دیگری لازم نیست بزنیم.
