اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

کیفیت اشتداد در جوهر نفس

تحلیل رابطه ذات و تدبیر در مراتب وجودی نفس

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق کیفیت اشتداد در جوهر نفس می‌پردازند. بحث با تفکیک میان دو نوع تعریف برای حقایق اشیاء آغاز می‌شود؛ نخست تعریفی که به ذات شیء فی‌حد‌نفسه بازمی‌گردد و دوم تعریفی که ناظر به نسبت و ارتباط آن ذات با امور خارجی است. استاد با بهره‌گیری از این مبنا، کیفیت تعلق نفس به بدن و نقش تدبیری آن را تحلیل کرده و نشان می‌دهند که چگونه شدت و ضعف در افاعیل تدبیری نفس، نشان‌دهنده مراتب کمال و نقص در تجوهر ذات اوست. در ادامه، این قاعده به غرائز و قوای مادی نیز تعمیم داده شده و تفاوت میان اجسام نوعیه بر اساس تفاوت در مبادی فصول ذاتیه تبیین می‌گردد. در نهایت، تفاوت ادراک زمانی انسان با ادراک اولیاء الهی که از ظرف ماده فراتر رفته‌اند، به عنوان شاهدی بر مراتب وجودی و اشتداد جوهری مورد بررسی قرار می‌گیرد.

کیفیت اشتداد در جوهر نفس

7
  • دلیل تجرد نفس

  • وَ کَذا البَدنُ و تَدبیرُه یُؤخَذُ فی تَحدیدِ النَّفس لا مِن حیثُ ذاتِها و حَقیقتِها بَل مِن حیثُ نَفسیتِها و تَحریکِها التَّدبیری فَإن کانَت الذّاتیةُ و النَّفسیةُ ممّا یُتَصوّرُ بَینَهُما المُغایرةُ و المُفارقةُ کالنّفوسِ المجردةِ یُخالِفُ الحَد مِن جَهةِ الماهیةِ و الذّات لِلحدِ مِن جَهةِ الفِعلِ و التَّحریک.

  • ذات نفس مجرد است و ارتباطی به بدن ندارد دلیلش این است که از بدن مفارقت می‌کند بلکه از حیث نفسیتش یعنی همان جهت تعلق به بدنش و تحریک تدبیری بدن، اگر ذاتیت که خودِ حقیقت شیء باشد و نفسیت که جنبۀ تعلق به غیر باشد از آن مواردی هست که ممکن است ما بین آن دو مغایرت و مفارقت تصور کنیم، مثل نفوس مجرده که تعلق به بدن ندارند و وجود آنها وجود تجردی است، نفوس غیر مجرده که نفوس ما هستند اینها تعلق به بدن دارند، اگر این‌طور باشد حد از جهت ماهیت و ذات، با حد از جهت فعل و تحریک مخالف است؛ یعنی ما برای نفوس مجرده یک تعریف می‌آوریم و برای نفوسی مثل ما که تعلق به بدن دارند یک تعریف دیگر می‌آوریم.

  • وَ إن لَم یَکُن کَذلک بَل یَکونُ الوجودُ الذّاتی عَینُ الوُجودُ النِّسبی کَبَعضِ القوى و النُّفوس حیثُ إنَّ حَقیقتَها فی أنفسِها عَینُ کونِها مُحرکةٌ لِشی‌ءٍ أو مُتعلقةٌ بِشی‌ءٍ فالحَدانُ مُتحدانٌ فیها مِن غَیرِ اختلافٍ و لا بُدَّ فی تَحدیدِها مِن أخذِ ما تَعلَّقت هی بِه عَلى أیِّ وَجهٍ کان.

  • اگر این‌طور نباشد وجود عینی همان وجود نسبی است مثل بعضی از قوا و غرائز و صفاتی که در انسان هست؛ شهوات و امثال‌ذلک و همین‌طور خود نفسی که آن نفس جنبۀ تعلق بدن را دارد چون نفس هم دارای مراتب مختلف است یعنی نفسِ مادون آن آخرین حد و انزل و ادنیٰ از همۀ نفوس. حقیقت این قوا و نفوس در ذات خودشان عین همان محرکیت و تحریک آنهاست؛ یعنی حقیقت غریزۀ شهوت و غریزۀ غضب و غرائز دیگر ـ چه محسنه و چه غیر محسنه ـ در ذات انسان، همان حقیقت تعلق به بدن است! خود او که چیزی ندارد. اگر بدن را بگیری دیگر چیزی ندارد یا متعلق به شیء است یا تحریک می‌کند و یا تعلق دارد و مربوط می‌شود. هردو حد در این مورد دیگر اختلاف ندارند؛ یعنی هردو حد چه به خودش برگردد و چه به تعلقش به غیر برگردد یکی می‌شود. زیرا حقیقتی جز جنبۀ تعلقی در اینجا ندارد. باید آن موردی را که این در آن اثر می‌گذارد یا وابستۀ به اوست آن مورد را باید در تعریف ذکر کرد.