
تبیین حقیقت جعل و افاده وجود در کلام بهمنیار
تفاوت ایجاد و ایجاب در نظام هستی و نسبت آن با ماهیت
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تکیه بر کلام بهمنیار در کتاب «التحصیل»، به تبیین دقیق معنای «افاده وجود» و تفاوت آن با «ایجاد» میپردازند. بحث از اینجا آغاز میشود که فاعلِ هستیبخش، وجود را به معنای خلقِ ماهیت ایجاد نمیکند، بلکه حقیقتِ وجود را به منصهی ظهور میرساند. در ادامه، این مسئله با نگاهی به مراتب هستی و تفاوت میان «ایجاب» و «ایجاد» بررسی شده و روشن میشود که چگونه وجودِ اطلاقی با پذیرش حدود و قیود، به مراتبِ امکانی و ماهوی تنزل مییابد. در این مسیر، استاد با نقدِ نگاههای سطحی به مفاهیم عرفانی، بر این نکته تأکید میکنند که تمامِ دعواهای تاریخی با عرفان، نه بر سرِ مبانی علمی، بلکه ناشی از تقابل با «نفس» و «أنانیت» است. در نهایت، جلسه با تبیین ضرورتِ ترکیب در موجودِ معلول و پیوندِ ناگسستنی میان علت و معلول به پایان میرسد.
تبیین حقیقت جعل و افاده وجود در کلام بهمنیار
8آمدند همین حرف را به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم زدند که با بتهای ما کاری نداشته باش، برو بهجای یک قرآن یک قاطر قرآن بردار بیاور و پخش کن! بهجای یک قرآن برو و یک شتر قرآن بیاور! یک جهاز قرآن بیاور! به ما چه؟! تو میآیی با ما و با سلطنت ما، مغیره، عتبه، شیبه، ابوسفیان، ابوجهل و اینها کار داری! تو با ریاست کار داری! با ریاست ما کاری نداشته باش برو خدایت را بالای مأذنۀ مسجدالحرام هم بگو! با تو کاری نداریم! میگوید که نه! باید بتها بشکند و بساط دنیایتان برچیده بشود تمام! همه در مقابل خدا واحد هستیم و همه بنده هستید و همۀ شما مثل دانههای شانه در یک سطح قرار دارید. آنها میگویند که نه! ما شانه را قبول داریم ولی شانههای سابق را که پله داشت! ما آن دانه بالایی هستیم! اینطور نیست که ما دانههای شانه باشیم! اینجا جنگ شروع میشود! همین تهمتی که به عرفا میزنند را به پیغمبر زدند!
جنگ با پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بر سر نفس!
تمام این جنگها برای چه بود؟ این جنگها نه برای خدا بود و نه برای بت بود. برای هیچ چیز نبود، جنگ فقط جنگ نفس بود جنگ اُحد و بدر و احزاب برای نفس بود! همۀ ما نفس داریم! بابا اینها با پیغمبر و قرآن کاری ندارند! پیغمبر بگوید که این قرآن را قبول بکنید ریاستتان را داشته باشید و [ربوبیت] به افراد را داشته باشید و... همه میگویند که باشد! ما میخواهیم سلطنت بکنیم هرچه میخواهی بگویی بگو! پیغمبر میگوید که نه! این حرفها نیست! بت هم که میزنم و میشکنم نه بهخاطر بت است؛ این بت بیچاره که چیزی نیست، چوب است! بت را میزنم تا مانع برای عبودیت نباشد، وسیله را من از دستتان دارم میگیرم، واسطه را دارم میگیرم والاّ بت آنجا برای خودش سر جای خود بود! کسی کاری با آن نداشت! چوب بود دیگر! از خرما بت درست میکردند موقع قحطی میریختند خداها را میخوردند! یا علی! حمله! یکدفعه یکی دستش را برمیداشت میبرد! یکی سرش را و یکی پایش را و یکی نمیدانم کجایش را برمیداشت و میبرد و میل میفرمود ها! بله! قحطی که میشد این خدای بیچاره میگفت که خدایا قحطی نیاید! اینها میریزند من را میخورند! اینها که تا حالا من را عبادت میکردند حالا ریختند من را دارند میخورند! عجب مردمی! آقاجان تمام این حرفها بر سر نفس است! عارف میآید همان انگشت را روی نفس میگذارد ولی این کار را دیگری نمیکند!
