
وحدت و حیات در حقیقت وجود
تبیین عینیت مصداقی صفات ذاتی با حقیقت وجود
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق معنای وحدت و حیات در مقام ذات پروردگار میپردازند. بحث با تفکیک میان مفهوم «واحد» و «احد» آغاز میشود تا روشن گردد که چرا حقیقت وجود، ابایی از پذیرش ثانی ندارد و چگونه این حقیقت با مقام احدیت عینیت مصداقی پیدا میکند. در ادامه، استاد با نقد نگاههای اعتباری به هستی و حیات، توضیح میدهند که حیات نه یک صفت عرضی یا متأخر از ذات، بلکه عینِ حقیقت وجود و استمرار آن است. ایشان با اشاره به خطای ذهنی انسان در مواجهه با مرگ و ترسهای ناشی از تخیلات، بر ضرورت باور عقلانی به حقایق هستی تأکید میکنند. در نهایت، با عبور از مباحث متکلمین و فلاسفه، این نتیجه حاصل میشود که صفات ذاتی پروردگار، نه در مرتبهای پایینتر، بلکه در همان مرتبه ذات، با حقیقت وجود متحد هستند و تغایر مفهومی آنها، مانع از عینیت مصداقیشان نخواهد بود.
وحدت و حیات در حقیقت وجود
9انسان راه را باید بگیرد؛ نه اینطرف نه آنطرف، نه بازی، نه نفاق، نه دورویی، نه کلک، امروز به این نیّت و فردا به نیّت دیگر! مسیر اولیاء الهی همین است. این عقلانی کردن مسیر است. این راه انسان باید عقلانی بشود.
علیٰکلّحال صحبت در مسئلۀ حیات و بقاء بود؛ وقتی که من میگویم: فلانی مالک است معنای این اتصاف فلانی به ملکیت، یک رتبه پس از آن رتبۀ تعین اوست. لذا دلیلش این است که او دیروز مالک نبود، درعینحال در خیابان راه میرفت، میخورد، میخوابید، حرف میزد، صحبت میکرد، زنده بود ولی مالک نبود. امروز رفته یک ماشین تهیه کرده و امروز مالک شده است. امروز متصف به این وصف شده است، امروز یک منزل خریده و متصف به ملکیت شده است. امروز ازدواج کرده متصف به زوجیت شده است، دیروز زوج نبود. دیروز یک فرد عادی بود، دیروز به آن شوهر نمیگفتند ولی امروز به او میگویند: شوهر. پس اتصاف به شوهر و زوجیت در مرتبۀ ذات نبود. این وصف در مرتبۀ مادون ذات است؛ مادون آن تعین خارجی است. ولی حیاتش چطور است؟! آیا حیات و بودنش و استمرارش هم در یک مرتبۀ پس از تعین اوست یا همتراز و همسان و همگونۀ با اوست؟! آیا شما میتوانید این را در یک مرتبۀ بالاتر و حیات او را در یک مرتبۀ پایینتر تصور کنید یا نه؟! اصلاً تصور این دو محال است. انفکاک بین این دو، علوّ و حضیض بین خود ذات و مرتبۀ اتصاف موجب عدم هردو خواهد بود. این مرتبۀ همگونه بودن و همساز بودن دلیل بر این است که این وصف، وصف ذات است، نه وصف متأخر از ذات؛ وصف فعل، وصفِ وصف، وصفِ آن خصوصیات و ملکات و اوصاف خارجی و تعینات خارجی، به خود آن ذات برمیگردد.
پس استمرار خود زید در عالم خارج به معنای حیات است که آن حیات با خود زید همراهی میکند و انفکاک هردو مستحیل است. در ذات پروردگار، نفس وجود مساوی با حیات است. یعنی وقتی که شما میگویید: «وجود پروردگار» یعنی حیات، وقتی میگویید: «وجود پروردگار» یعنی بقاء، وقتی میگویید: «وجود پروردگار» خودش یعنی استمرار، خود آن وجود یعنی استمرار نهاینکه وجود پروردگار در عالم خلق همینکه پروردگار ارادۀ فعل میکند آن موقع از اوصافی که پروردگار به آن متصف میشود یکی خالقیت است، پروردگار تا خلق نکند خالقیت معنا ندارد، خود وجود فیحدّنفسه متصف به خالقیت نیست. خالقیتِ چی؟! چه چیز را میخواهد خلق کند؟! خودش را خلق کند؟! وجود فیحدّنفسه اقتضاء قهاریت نیست. قهر به کِی؟! قهر مخاطب میخواهد، این باید نسبت به یکی قهر کند، به خودش قهر بکند؟! چاقو به خودش میزند؟! وجود فیحدّنفسه متصف به رزاقیت نیست، چه کسی را دارد رزق میدهد؟! وجود خودش را دارد رزق میدهد؟! آن رزق به معنای ظهور که بعداً عرض میکنیم، به همان معنای ظهورات خارجی در صور مختلفۀ رزاقیت؛ علم و قدرت و ارزاق ظاهریه، ارزاق معنویه، ارزاق روحانیه، ارزاق مادیه، به اَشکال مختلف و ظهورات مختلفی که دارد. این اوصاف در مرحلۀ وجود نیست.
