
وحدت و حیات در حقیقت وجود
تبیین عینیت مصداقی صفات ذاتی با حقیقت وجود
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق معنای وحدت و حیات در مقام ذات پروردگار میپردازند. بحث با تفکیک میان مفهوم «واحد» و «احد» آغاز میشود تا روشن گردد که چرا حقیقت وجود، ابایی از پذیرش ثانی ندارد و چگونه این حقیقت با مقام احدیت عینیت مصداقی پیدا میکند. در ادامه، استاد با نقد نگاههای اعتباری به هستی و حیات، توضیح میدهند که حیات نه یک صفت عرضی یا متأخر از ذات، بلکه عینِ حقیقت وجود و استمرار آن است. ایشان با اشاره به خطای ذهنی انسان در مواجهه با مرگ و ترسهای ناشی از تخیلات، بر ضرورت باور عقلانی به حقایق هستی تأکید میکنند. در نهایت، با عبور از مباحث متکلمین و فلاسفه، این نتیجه حاصل میشود که صفات ذاتی پروردگار، نه در مرتبهای پایینتر، بلکه در همان مرتبه ذات، با حقیقت وجود متحد هستند و تغایر مفهومی آنها، مانع از عینیت مصداقیشان نخواهد بود.
وحدت و حیات در حقیقت وجود
5ما در یک جا بودیم، یک بنده خدایی میخواستند سربهسرش بگذارند. مریض بود، من به دکتر گفتم که کمی شوخی هم بکن بد نیست! آقا این گفت که بیماری شما مشکوک است. بااینکه ایشان یک آدم پنجاه شصتسالهای بود و خیلی اهل ذکر و فکر و ورد و از این مسائل بود تا گفتند که بیماری شما [این است]، یکدفعه رنگش مثل زردچوبه شد! قبل از اینکه آن مرض تخیلی سراغش بیاید خودش الآن دارد به استقبال میرود! گفتم که آقا شوخی میکند! نترس بابا! روی صندلی سر جایت بنشین تو به این زودی جان به عزرائیل نمیدهی! بنشین تو مسئلهای برایت نیست!
حالا اینها چه اشخاصی بودند؟! اینها همینهایی هستند که مدام میگویند که آقا مرگ چیزی نیست، لباس عوض کردن است! یک لباس را کنار میاندازی و لباس دیگر میپوشی! اما وقتی به خودش میگویند که آقا اینطوری است، یکدفعه میبینی اوضاع تمام میشود! آنهایی که مسئله را باور کردند آنها افراد دیگری بودند. آنها افرادی بودند که ما به چشم خودمان دیدیم که اصلاً با مرگ شوخی میکردند، میخندیدند، بازی میگرفتند، خنده میکردند! میگفتند: آیا اصلاً مرگ چیزی است که آدم بخواهد به آن فکر کند؟! اینطوری ها! اصلاً میگفتند: مرگ چیزی است که آدم بخواهد به آن فکر کند؟! بودند افرادی که اینها مثال ممثّل این حقائق و این مسائل بودند!
یک بنده خدایی در همان اواخر حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به مشهد آمده بود و از آقایان مراجع فعلی هم هست. من بودم، دیدم که صحبت جفر و رمل و از این حرفهاست. یک مقدار نشستیم دیدیم ایشان رو به آقا کردند و میگویند: آقا شما از مسائل جفر و رمل و اینها هم اطلاعی دارید؟! آقا گفتند: حالا منظور چیست؟! گفت: میخواهم ببینم که بنده کِی از این دنیا میروم؟! اگر من بهجای آقا بودم کمی سربهسرش میگذاشتم! ایشان فرمودند: نه آقا بنده اطلاع از این حرفها ندارم، بعدش هم گفتند: برای چه میخواهید بدانید؟ بالأخره خودمان را جمعوجور کنیم، به فکر بیفتیم! گفتند: خب حالا به فکر بیفت! فرض کنیم همین امروز عصر! خیلی این کلمات و بیانات مرحوم آقا برایش معجب بود! حالا رسالۀ تقلید و رسالۀ عملیه دارد! اینطرف و آنطرف، داخل و خارج اعلامیه صادر میکند ولی این مسئلۀ به این واضحی و به این بدیهی که انسان همیشه باید در حالت آمادگی و تهیّؤ باشد [برایش حل نشده بود و میگفت که] کِی ما از دنیا میرویم؟! از حالا باید آماده بود، بیا خودت را از حالا آماده کن! یعنی اگر به تو بگویند که تو پنج سال دیگر از دنیا میروی، خیالت جمع میشود؟! خیالت راحت میشود؟! میگوید: حالا ما چهار سال و نیمش را رد میکنیم، شش ماه آخرش را بلند میشویم و میرویم خیمه میزنیم!
