
تبیین منطقی برهان خُلف در فلسفه
تحلیل نسبت میان فرضِ محال و اثبات واقعیت
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی دقیق ساختار منطقی «برهان خُلف» و چگونگی استنتاج از فرضِ محال میپردازند. بحث با بررسی دیدگاه مرحوم آخوند پیرامون تلازم میان اشیاء و امتناع اجتماع نقیضین آغاز میشود. در ادامه، این پرسش مطرح میگردد که چگونه در قیاسات خُلف، از فرضِ نفیِ یک شیء، اثبات آن یا از فرضِ اثباتِ یک شیء، نفی آن حاصل میشود. استاد با تفکیک میان «فرضِ ذهنی» و «تحققِ خارجی»، توضیح میدهند که در برهان خُلف، فرضِ یک امر محال در ذهن، به معنای تحقق آن در نفسالأمر نیست؛ بلکه ذهن با تمثلِ لوازمِ آن فرض و مشاهدهی تناقضِ حاصل از آن لوازم، به بطلانِ ملزوم پی میبرد. در نهایت، ایشان نتیجه میگیرند که برهان خُلف در واقع استدلالی بر پایه انتفاءِ لازم برای اثباتِ انتفاءِ ملزوم است و مجموعِ این فرآیند، حکم به استحاله مفروض را به همراه دارد.
تبیین منطقی برهان خُلف در فلسفه
4و کَذا عَدمُهُ بَعدَ وجودهِ هذه البَعدیةُ مستلزمٌ لِوجودهِ و کَما یُقال ِفی إثباتِ تَناهی الکَمیّاتِ القارةِ أعنی المَقادیرَ التعلیمیةَ بِأسرِها أن لا تَناهیها مُستلزمٌ لِتَناهیها.
همینطور در قسمت منتهاى زمان، عدم زمان بعد از وجودش با این بعدیتى که با قبلیت که انتهاى زمان است جمع نشود [مستلزم وجود زمان است] یعنى همینکه گفتید: قبل زمان با بعد زمان جمع نمىشود، اثبات زمان شد پس یعنى قبل از اینهم زمانی هست یا بعد از این نقطه هم زمانى هست، این قیاس خلف است. پس از فرض تناهى زمان، اثبات عدم تناهى شد. پس شىء مستلزم عدم خودش خواهد بود، خب این منافى است. جواب چیست؟
و کَما یُقال ِفی إثباتِ تَناهی... یااینکه در اثبات تناهى کمیّات قارّه؛ یعنى مقادیر تعلیمیه مثل خط و حجم تعلمی و اینها، با همان برهان تطبیق اینطور گفته مىشود که لاتناهى اینها، تناهى اینها را استلزام مىگیرد. وقتى که ما تطبیق کنیم بنابراین باید قائل به تناهى اینها بهواسطۀ تطبیق دو مبدأ و منتهاى یک مرتبه باشیم.
فَیقالُ لکَ إن أردتَ أنّهُ یَتبینَ هناک أنَّ المُمتنعَ المفروضَ الوقوعَ لو کان حاصلاً فی نَفسِ الأمرِ کانَ عَدمُهُ واقعاً فیها و لو کانَ المتحقّقُ فیها هو نَقیضُ الشَیءِ کانَ الشیءُ متحققاً فی نَفسِ الأمر.1
جواب این وهم این است: اگر مقصود شما این است که در اینجا اینطور بیان مىشود که ممتنع مفروض الوقوع که مثلاً همان تناهى زمان باشد، خب امر ممتنع است و فرض کردیم که آن تناهى هست. اگر حاصل در نفسالأمر هست پس عدمش که عدم تناهى است واقعاً در نفسالأمر هست. خب این خیلى حرف بیخود و بى اساسی است. اگر متحقَق در اینها نقیض شىء است که [شیء در نفسالأمر متحقق است]، مخالف با آن است.
و أن الزَّمانَ لو کانَ عَدمُهُ واقعاً قَبلَ وجودِهِ أو بَعدَ وجودِهِ لَم یکن مَعدوماً قبلَ الوجودِ أو بَعدهُ فَذلکَ مِنَ الأکاذیبِ و المُفتَریاتِ فإنّ تلکَ المَفروضاتِ لَو وَقَعت کانت بِحسبِ تَحقُقُها مُستدعیةً لِلوازمِها مُقتضیةً لِأحکامِها و آثارِها المُختصةِ لا مُناقضةً لَها مُنافیةً لأحکامِها و آثارِها.
- . همان، ص 385.
