
تحلیل منطقی سالبۀ معدولة المحمول
بررسی چالشهای انتفاء موضوع در قواعد میزان و منطق
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق جایگاه موضوع در قضایای سالبۀ معدولة المحمول میپردازند. بحث با تبیین تفاوت دیدگاه مرحوم مرحوم آخوند با سایر منطقدانان در خصوص اعمیّت موضوع در قضایای سالبه آغاز میشود. محور اصلی این نشست، واکاوی این مسئله است که چگونه اعتبار «انتفاء موضوع» در قضایای سالبه میتواند منجر به بروز تشکیکات منطقی در قواعدی همچون تعاکس اعمیّت و اخصیت، تساوی نقیضین و احکام عکس نقیض شود. استاد با ارائه مثالهایی از مفاهیم عام و شامل، نشان میدهند که اگر موضوع در این قضایا به معنای امر عدمی و منتفی در خارج لحاظ شود، چگونه ممکن است قواعد مسلم منطقی دچار تزلزل گردند. در نهایت، این بحث به تبیین این نکته منتهی میشود که عدم دقت در اخذ موضوع و کیفیت انتفاء آن، موجب خروج از میزانهای صحیح عقلی و بروز تناقض در نتایج منطقی میگردد.
تحلیل منطقی سالبۀ معدولة المحمول
5تلمیذ: حیوان هستند.
استاد: نه، اصلاً کاری به حیوان و غیر حیوان نداریم، اصلاً نیستند! لا جوهر یعنی آن چیزی است که اصلاً جوهریت ندارد و وجود خارجی ندارد مثل لا شیءٌ، لا معلومٌ، لا موجودٌ و لا مفهومٌ، مثل این اشیائی که جنبۀ [شمول] دارند، جوهر هم مثل همین شیء جنبۀ عموم و شمول دارد. پس لا جوهر آن شیئی میشود که در خارج نیست و بعضُ لا جوهرٍ یعنی آن مصداقی که وجود خارجی ندارد، لا حیوان هم بر آن صدق نمیکند،.اصلاً این وجود خارجی ندارد که لا حیوان باشد یا حیوان باشد، یعنی لا حیوان را بر بعضی از لا جوهرِ معدوم و بعضی از لا جوهری که منتفی هستند و اصلاً وجود خارجی ندارند حمل میکنیم و این قضیه قضیۀ صادقه است. مگر همۀ بعضی از لا جوهرها باید وجود خارجی داشته باشند؟! لا جوهر که اصلاً وجود خارجی ندارد! لا جوهر یعنی آن شیئی که معدوم است. بعضی از افراد معدوم که لا جوهر هستند، اینها لا حیوان هستند. پس حیوان هستند؟ نهخیر، لا حیوان هستند، پس صدق میکند. وقتی این قضیه صادق شد یعنی نقیض اخص که لا حیوان باشد بر آن بعضی از لا جوهری که نقیض اعم است صدق کرده است.
إذا کانَ مَعدوماً فَیلزِمُ صِدقُ قَولِنا لَیس بعضُ اللاجوهرِ بِلا حیوانٍ بإنتِفاءِ ذلِکَ البَعض و کَذلِکَ الحالُ فی نَقیضی المُتَساوییِن.1
این بعضی از لا جوهر اگر معدوم باشد به اینکه این بعض اصلاً منتفی است یعنی در اینجا سالبۀ به انتفاء موضوع است. خب حالا نتیجهاش این است که وقتی این قضیه صادق شد، اگر نقیض صادق است پس اصل باید کاذب باشد پس کُلُّ حیوانٍ جوهرٌ کاذب میشود. ایشان نتیجه را ذکر نکرده است ولی شما باید اضافه کنید، وقتی که خود نقیض صادق شد پس اصل باید کاذب باشد و اصل که کاذب است بنابراین معلوم میشود قواعد میزان و منطق در اینجا کافی نبوده و بهدرد نمیخورد و وافی به مسئله نیست. در مورد متساویین مثال دیگری میزنیم: در دو نقیض متساویین صدق میکند مثل اینکه بگوییم: کُلُّ جِسمٍ مُتِحَیِّز. خب نقیض آن میشود: بَعضُ لا جِسمٍ لَیسَ بِمُتحَیِّز. لا جسم و لا متحیز هم متساویین هستند. آنوقت در سالبۀ معدولۀ این نقیضین؛ یعنی کُلُّ جِسمٍ مُتِحَیِّز قضیۀ صادقه است چون متساویین هستند، هر جسمی متحیز است و کُلُّ مُتِحَیِّز جِسمٌ، اینها با همدیگر متساویین هستند. بنابراین در سلب آن کلُّ لا جسمٍ لا مُتحیِّز میشود و نقیض آن بَعضُ لا جِسمٍ بمُتحَیِّز میشود. حالا اگر در اینجا سلب بیاوریم یعنی این نقیض را به قضیۀ سالبۀ معدولة المحمول تبدیل کنیم لَیسَ بَعضُ لا جِسمٍ بلا مُتحَیِّز؛ بعضی از لا جسمها لا متحیز نیستند بلکه متحیز هستند! این در صورتی است که بعضُ لا جِسمٍ مصداق خارجی باشد؛ یعنی وجود خارجی موضوع در اینجا مورد لحاظ متکلم است. حالا اگر منظور از بعضُ لا جِسمٍ امر عدمی بود؛ بعضی از لا جسمی که امر عدمی است مثل مجردات یا اصلاً به مجردات کاری نداریم نه، چطور در لَیسَ زیدٌ بِلا بَصیر گفتیم که زید معدوم مورد نظر است، بعضُ لا جسمٍ را هم امر عدمی میگیریم. لا جسم یعنی هر چیزی که وجود خارجی ندارد چون هر چیزی که وجود خارجی داشته باشد جسم است و کُلُّ شَیءٍ لا یوجَدُ فی الخارِج فلا یَکونُ جِسماً! پس جسمیت، لازمۀ وجود خارجی است و وجود خارجی از شرایط جسمیت است. بعضی از آن وجودات خارجی معدوم فرضی؛ بعضی از آن وجودات معدوم لا جسم و لا متحیز هستند، اشکال ندارد و قضیه قضیۀ صادقه میشود و وقتی صادقه شد، کُلُّ جِسمٍ مُتِحَیِّز کاذب میشود چون یا نقیض باید صادق باشد یا اصل باید صادق باشد و نمیشود هم اصل صادق باشد و هم نقیض آن صادق باشد و جمع متناقضین بشود!
- . همان.
