
پاسخ به اشکال لزوم اتصاف نفس به صور ذهنی
تبیین کیفیت تأثیرگذاری تخیلات بر نفس و مراتب وجودی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی و پاسخ به یکی از اشکالات مهم پیرامون نظریه وجود ذهنی میپردازند. محور اصلی بحث، پاسخ به این شبهه است که اگر صور اشیاء در ذهن حلول میکنند، چرا نفس انسان با تصور حرارت یا برودت، به این صفات متصف نمیشود. ایشان با تبیین دقیق جایگاه وجود ذهنی و تفاوت آن با وجود خارجی، توضیح میدهند که ادراک ذهنی به معنای حلول مادی صورت در نفس نیست، بلکه نفس با قدرت تجردی خود، به صور ذهنی هویت میبخشد. در ادامه، استاد با اشاره به نقش کلیدی قوه متخیله در شکلگیری ادراکات، بر اهمیت مدیریت تخیلات و تأثیر مستقیم آنها بر مراتب سلوک و حالات نفسانی تأکید میکنند. در نهایت، با ارائه راهکارهایی برای اصلاح افکار و تقویت حسنظن نسبت به دیگران، برکات معنوی این نوع نگاه در استجلاب فیض الهی تبیین میشود.
پاسخ به اشکال لزوم اتصاف نفس به صور ذهنی
6نمونهای از تقویت و قدرتبخشی به قوۀ متخیله
یک وقتی من در یک مجلهای راجع به همین قضیه میخواندم که چطور انسان با تخیلات و تمرکز در قوۀ متخیله میتواند خود آن صورت خارجی را بهوجود بیاورد! نوشته بود که شخصی با یکی دو نفر دیگر در یک قطاری بودند که از یک شهری به شهر دیگر در سوئیس میرفتند. زمستان بود، بعد صحبت از این شد که شما چهکاره هستید و فلان و این حرفها! شخصی آنجا بود که یکقدری هم مسنتر بود، گفت که من هنرپیشه هستم. گفت: شما چهکار میکنید که اینقدر در فیلمهایتان طبیعی بازی میکنید و افراد متوجه نمیشوند؟! گفت که این کار دارد! گفت: ما خودمان را در همان صحنه قرار میدهیم و آن شخص میشویم؛ یعنی شخصیت خود را کنار میگذاریم و در هر فیلمی که بخواهیم نقشی اجرا کنیم شخصیت خودمان را به آن شخصیت تبدیل میکنیم یعنی یک مدت و زمانی در احوال و خصوصیاتش میرویم و مدام خودمان را با او تطبیق میدهیم و مدام خودمان را با او وفق میدهیم تااینکه اصلاً این شخصیت تبدیل به یک شخصیت دیگر میشود! من در آن فیلم که بازی میکنم دیگر من نیستم بلکه در آن زمان، من او هستم.
بعد شخص گفت: من باور نمیکنم. او گفت: حالا من به تو نشان میدهم. بعد یک دستمال از داخل ساکش بیرون آورد و گفت که این را نگاه کن، این دستمال است دیگر! شروع به جمع کردن این دستمال کرد و یکقدری از اینطرف و آنطرف آن [جمع کرد]! گفتم: چهکار میکنی؟ گفت که دارم یک بچه درست میکنم! من بچه ندارم و الآن میخواهم یک بچهای درست کنم. این دستمال را جمع کرد و یک شکل سر درست کرد و برای آن چیزی درست کرد و بعد شروع به لالایی خواندن و حرکت دادن کرد! [به این بچۀ ساخته شده] گفت که چقدر گریه میکنی، دیگر بس است خسته شدم. تقریباً یک ربع شروع به بازی کردن با این کرد و بعد دیگر عصبانی شد و گفت که بمیر. یکدفعه من گفتم: نه نه! دست نگهدار. چرا داری او را میزنی؟! گفت: ببین این دستمال است!
