
تبیین حقیقت وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات آن
تحلیل نسبت میان ماهیت، تشخص و عالم مثال در ادراک انسانی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبانی فلسفی وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات مطرح شده بر آن میپردازند. بحث با تحلیل اشکالات مرحوم آخوند بر نظریه شیخ اشراق درباره عالم مثال آغاز شده و به تبیین تفاوت میان مثال متصل و مثال اعظم میانجامد. در ادامه، استاد با نقد دیدگاههای کلامی در فلسفه، به مسئله تشخص و نحوه ادراک مفاهیم کلی در ذهن میپردازند. محور اصلی بحث، پاسخ به این پرسش است که چگونه مفاهیم کلی و مجرد در ذهن انسان شکل میگیرند، بدون آنکه دچار تناقض میان ابهام و تشخص شوند. در نهایت، با تفکیک میان ماهیت و وجود، روشن میشود که آنچه در ذهن حاصل میشود، نه خودِ حقیقت خارجی، بلکه مفهومی است که به اعتبار وجود ذهنی، کیفیتی نفسانی یافته و به واسطه تجرید از تشخصات، بر کثیرین قابل انطباق است.
تبیین حقیقت وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات آن
10معنای تشخص
خلاصه شما نشستید و یکدفعه میبینید که صدای ونگی آمد و معلوم شد که زایید. تا وقتی [بچه را] نیاوردند و شما ندیدید این تصورات مختلف در ذهن شما هست اما همینکه دیدید یکدفعه همۀ این دهها هزار تصور اشکال مختلف کنار میرود و فقط یکی میماند چون وجود به آن خورد! این تشخصی که الآن پیدا شد بهخاطر وجود است اما قبلاً که در ذهن وجود نداشت. بله، در شکم مادرش وجود داشت ما که خبر و اطلاع نداریم. آنچه که در ذهن ما هست که وجود خارجی نیست لذا آنچه که در ذهن ما بود تا الآن ماهیت بود و وجود نبود، ـ البته وجود مبهم بود که حالا این یک بحثی دارد ـ ما یک ماهیت مبهمهای را تصور میکردیم که شاید شکلش اینطوری باشد، شاید به من رفته یا خداینکرده به مادرش رفته یا به دایی یا به عمهاش رفته است، خدا کند آنطوری باشد و یا از هردو بگیرد، تمام این تصوراتی که در اینجا میآید همۀ اینها برای خودش جای خودش را باز کرده ولی همینکه چشم [به بچه] میافتد تمام اینها کنار میرود. آقا شکلش همین است که آمده است.
چرا این تصورات و ماهیت مختلفهای که بوده است کنار میرود؟ چون در اینجا نور وجود آمده و به او خورده است. نور وجود به این خورده بود [اما الآن] این نور وجود برای من روشن شد. این نور وجود میآید و به این ماهیت خارج، تشخص میدهد. تشخص یعنی همین امر مشخص که ما از آن تعبیر به عدم انطباق بر کثیرین میکنیم.
تعریف کلی مبهم
اشکالی که در اینجا شده این است که مگر نمیگویید که نفس، امور کلی و عقلانی را تصور میکند؟! مثل نوع انسان، نوع بقر، نوع غنم، نوع ابل و نوع سماء، هزارتا انواع داریم؛ انواع جواهر و انواع اعراض؛ کمّ و کیف داریم. حالا این انسانی را که انسان تصور میکند [چگونه است؟] اگر الآن به شما بگویند: انسان، همینکه الآن گفتند، شما انسان را چطوری تصور کردید؟ همینکه الآن گفتند، در اینجا چند نفر از دوستان هستند، شما چه تصوری از انسان کردید؟ آیا انسانی که الآن در ذهنتان آمد سفید بود؟! نه! جواب منفی است. همینکه من انسان میگویم را تصور کنید، قد این انسان یک متر و پنجاه است یا یک متر و هفتاد است؟! بالأخره انسان روی هوا که نیست، راه میرود. قد این انسان چقدر بود؟! میگویید که آقا قد او در ذهن ما نیست. آیا این سیاه است؟! نه، ما سیاه هم تصور نکردیم. قرمز است یا انسان سبز است؟! میگویید که آقا مگر جنگل است؟! پس این انسان را چه تصور کردید؟! انسانی را تصور کردید که نه رنگ دارد، نه قدش مشخص است، نه برای یک ملت خاص است، نه زن و مرد بودن او را و نه کوچک و بزرگی آن را تصور کردید پس چه چیزی را تصور کردید؟! انسان را تصور کردید و همۀ ما هم همین تصور را کردیم. هر کسی بگوید که غیر از این تصور کرده است باید برود خودش را معالجه کند! همۀ ما همین وضعیت را تصور کردیم چون بعضیها ممکن است بخواهند یک چیزهایی اضافه کنند!! نه، همین انسان را تصور کردیم. این انسانی که تصور کردید بهنحوی است که قابل صدق بر جمیع افراد انسان هم هست هم به آفریقاییها، هم به استرالیاییها، هم به عربها، هم به فارسها و هم به ترکها، این انسان به همۀ اینها صادق است درحالیکه نه رنگ دارد ولی همۀ اینها رنگ دارند، نه در اینجا ملیت مشخص شده درحالیکه همۀ اینها ملیت دارند، نه در اینجا نژاد مشخص شده درحالیکه همه نژاد دارند و نه دین در اینجا مشخص شده است درحالیکه همۀ اینها دارای ادیان هستند انسانهای مختلف دارای ادیان هستند. این کلی مبهم میشود و بهطورکلی این یک مسئلهای است که در اجناس به چشم میخورد.
