
حقیقت عین ثابت و مراتب وجود
تبیین جایگاه اعیان ثابته در نظام هستی و مراتب وجودی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «عین ثابت» و جایگاه آن در سلسلهمراتب هستی میپردازند. بحث با پرسش پیرامون نسبت اعیان ثابته با کثرات و مراتب وجودی آغاز شده و استاد با تفکیک میان سلسله طولی و عرضی، نقش واسطگی ملائکه و ارواح در تحقق حوادث عالم را تشریح میکنند. در ادامه، حقیقتِ منیت و هویت شخصی انسان که در تمام اطوار وجودی ثابت میماند، مورد تحلیل قرار میگیرد. استاد با استفاده از مثالهای عرفانی، کیفیت ارتباط عین ثابت با فیض مقدس و وجود منبسط را تبیین کرده و به تفاوت نگاه اولیاء الهی با نگاه عادی به عالم خارج اشاره میکنند. در پایان، کیفیت خلق ارواح و نحوه سیر تکاملی انسان از مراتب تراب و نبات تا رسیدن به حقیقت انسانیت با تکیه بر آیات قرآن و مبانی عرفانی بررسی میشود تا مخاطب به درکی روشن از بقای حقیقت وجودی در عین تغییرات ظاهری دست یابد.
حقیقت عین ثابت و مراتب وجود
توضیحات:
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «عین ثابت» و جایگاه آن در سلسلهمراتب هستی میپردازند. بحث با پرسش پیرامون نسبت اعیان ثابته با کثرات و مراتب وجودی آغاز شده و استاد با تفکیک میان سلسله طولی و عرضی، نقش واسطگی ملائکه و ارواح در تحقق حوادث عالم را تشریح میکنند. در ادامه، حقیقتِ منیت و هویت شخصی انسان که در تمام اطوار وجودی ثابت میماند، مورد تحلیل قرار میگیرد. استاد با استفاده از مثالهای عرفانی، کیفیت ارتباط عین ثابت با فیض مقدس و وجود منبسط را تبیین کرده و به تفاوت نگاه اولیاء الهی با نگاه عادی به عالم خارج اشاره میکنند. در پایان، کیفیت خلق ارواح و نحوه سیر تکاملی انسان از مراتب تراب و نبات تا رسیدن به حقیقت انسانیت با تکیه بر آیات قرآن و مبانی عرفانی بررسی میشود تا مخاطب به درکی روشن از بقای حقیقت وجودی در عین تغییرات ظاهری دست یابد.
حقیقت عین ثابت و مراتب وجود
9از من ار کوه احد واقف بدی *** پاره گشتیّ و دلش پرخون شدی1 اگر کسی بخواهد از آن حقیقت ناریه و حرارت [اطلاع کند] تکهتکه میشود! باید سنخیت پیدا بشود تااینکه انسان از این الوان و مرتبهای که هست خود را به آن حقیقت ناریه برساند و خود را متحول کند و به آن حقیقتی که مستعد باشد برای اینکه بتواند آن نور شدید را [ادراک] کند برساند! و بالأخره در آخر میسوزاند، این دیگر به کسی رحم نمیکند! از پیغمبر گرفته تا بقیه هر کسی بخواهد برسد، باید بسوزد! هیچ امکان ندارد که نبیای از انبیاء و ولیّی از اولیاء و امامی از ائمه علیهمالسّلام حتی رسول خدا بخواهد با آن تعینش در آنجا حفظ تعین کند! از جنبۀ اثبات میگوییمها! رسول خدایی که شما میبینید با آنچه را که نسبت به بقیه میبینید، تفاوت دارد! قیافهاش اینطور است ولی آن ادراک و فهم و بصیرتش این نیست که ما خیال میکنیم!
لازمۀ رسیدن به فناء
نظری که نسبت به اشیاء دارد، این نیست که ما خیال میکنیم! ما میگوییم که این رسول خداست و یک تاج رسالت بر سرش گذاشتهاند. نه، تاج نگذاشتند! خودش را نابود کرده است به اسم تاج رسالت! یعنی نابودی نفسش مساوی با رسالت شده است البته رسالت نه، آن رسالت را که بقیۀ انبیاء هم داشتند بلکه مافوق رسالت که همان مرتبۀ فناء باشد! پس برای رسیدن به فناء، نابودی نفس لازم است! در خودمان که نگاه میکنیم نهخیر، یک همچنین چیز و افتخاری نصیبمان نشده است! پس تا وقتی که در خود این حالت و این نظر و این مسئله را میبینیم خبری نیست! وقتی خبری بشود دیگر نظر ما تفاوت میکند!
تفاوت نظر اولیاء الهی نسبت به قضایا و حوادث
لذا اولیاء خدا اصلاً نظرشان نسبت به قضایا و حوادث با آنچه که برای ما هست تفاوت دارد! او یکطور دیگر نگاه میکند؛ به مردها، زنها، درختها، اجتماع، بچهاش و غریبه یک طور دیگر نگاه میکند! اصلاً بهطورکلی نظرش نسبت به عالم خارج از خودش طور دیگر است! اصلاً بهطورکلی یک شخص و شخصیت دیگر است! آیا دیدهاید برای بعضیها فراموشی پیدا بشود؟! با شما صحبت میکنند [ولی فراموش میکنند]. اتفاقاً برای خود ما اتفاق افتاده است. یک کسی از همین دوستان ما آقای ... خطاط که خدا او را رحمت کند، از همین رفقای سابق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بود که در اواخر عمر برای او فراموشی پیدا شده بود. یک شب به منزلش رفتیم و هرچه میگفتیم که آقا من پسر حاج سید محمدحسین هستم، میگفتند: ایشان خیلی مرد خوبی است ولی شما را نمیشناسم! دروغ هم نبود. میگفت: هر کسی که هستید سادات هستید روی سر ما [جا دارید]. فقط میگفت که سادات هستید. رفتیم و شام هم خوردیم ـ جای شما خالی خورشت قیمه درست کرده بود ـ دو ساعت نشستیم ولی آخر نفهمید که ما چه کسی هستیم! فقط میگفت: سید و اولاد پیغمبر هستید. من و اخوی بزرگ و چهار پنج نفری رفته بودیم. اصلاً نشناخت! یعنی این شخصیت به یک شخصیت دیگر تبدیل شده بود، حالا ما چطوری به او بفهمانیم؟! [میگفت]: بله آقا سید محمدحسین را میشناسم ایشان خیلی مرد بزرگی هستند و در طهران و مسجد قائم هستند. مسجد قائم را به یاد میآورد ولی اصلاً ما را در یاد نداشت! میگفتیم که سالها پیش تو درس خواندیم و خط تعلیم گرفتیم، شما طهران میآمدید و ما همدان میرفتیم. او تبدیل به این شخصیت شده بود و بهطورکلی نظر عوض شد!
- . مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر دوم، ص 118.
