
نقد نظریه بخت و اتفاق در نظام هستی
تحلیل جایگاه علل غایی و مرجحات خفیه در افعال الهی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی و نقد دیدگاه کسانی میپردازند که وقوع حوادث در عالم را ناشی از بخت و اتفاق میدانند. بحث با تبیین اقوال مختلف درباره ترجیح بلامرجح آغاز شده و با نقد این رویکرد ادامه مییابد که جهل انسان به اسباب و علل پنهان، نباید منجر به نفی اولویت و نظام علّی در هستی شود. در ادامه، با اشاره به نمونههایی از تأثیرات اوضاع فلکی و هیئات استعدادی، بر وجود مرجحات خفیه در عالم تأکید میگردد. سپس دیدگاه انباذقلس درباره بخت و اتفاق و توجیهات شیخ اشراق و صدرالمتألهین در این زمینه مورد واکاوی قرار میگیرد. در نهایت، با تبیین دقیق نحوه تعلق جعل الهی به وجود و تفاوت آن با ماهیت، این نتیجه حاصل میشود که در نظام هستی، هیچ امری بدون علت و مرجح رخ نمیدهد و نسبت دادن اتفاق به افعال الهی، ناشی از عدم درک صحیح جایگاه علل غایی است.
نقد نظریه بخت و اتفاق در نظام هستی
6توجیه کلام انباذقلس توسط شیخ اشراق
توجیهی را که شیخ اشراق دارد این است که ایشان میفرماید: این شخص از نقطهنظر استناد فعل به فاعل دربارۀ سایر افاعیل این مطلب را نگفته است بلکه فقط راجع به فعل باری تعالی قائل به بخت و اتفاق هست. بهجهت اینکه طبق آن بیانی که نیاز به توضیح دارد و جلسۀ گذشته هم اشارهای به این قضیۀ شد، از آن جایی که تمام سلسلۀ علل به علت اولیٰ و به مبدأ أعلیٰ رجوع میکند و تمام مصالح به حقیقت واجب الوجود و آثار و لوازم ذاتیه و صفات کلیه و اسماء کلیۀ واجب الوجود ارجاع داده میشود و چیزی ماوراء اسماء کلیه و صفات کلیه واجب الوجود وجود خارجی ندارد تا مصالح و مفاسد براساس نفسالأمر و واقع، خارج از ذات واجب الوجود سنجیده و قیاس بشود، بنابراین آنچه که ارادۀ ازلی بر وجود او تعلق میگیرد عبارت از عین مصلحت و علت غائی است؛ یعنی ایشان میخواهند بفرمایند که ما فقط مسئلۀ اتفاق را در مورد واجب الوجود میگوییم اما در مورد سایر افراد نمیگوییم! بهخاطر اینکه واجب الوجود مرجِّحی را برای فعل خودش سواء نفس اراده درنظر ندارد تااینکه بهواسطۀ آن مرجِّح این عمل را در خارج انجام بدهد. چون هر مصلحتی را که درنظر بگیریم جنبۀ معلولی و مسببی نسبت به فعل واجب دارد و فعل واجب نسبت به آن جنبۀ علّی و سببی دارد پس مصلحت رتبتاً و طبعاً متأخر از فعل واجب الوجود است لذا ما از این باب فعل واجب الوجود را اتفاق میگوییم! اتفاق از این باب که جهت مرجحی برای فعل واجب الوجود، از این نظر وجود ندارد و نفس ارادۀ ازلی و نفس ارادۀ اولیٰ و نفس ارادۀ مرید مبدأ أعلیٰ مرجح خروج از عدم به وجود در این عالم است. نفس اراده در اینجا نسبت به این قضیه تعلق گرفته است!
البته این مطلبی را که ایشان در اینجا میفرمایند را نمیتوانیم [بپذیریم] حالا گرچه بنا بر فرمایش مرحوم آخوند در اینجا ایشان این اتفاق را به این معنا مدّنظر قرار دادند ولکن اینجا جای تعبیر از اتفاق نیست. تعبیر از اتفاق در آن جایی است که امر حادثی که جعل جاعل یا ارادۀ فاعل به وجود و تحقق او در خارج تعلق بگیرد بدون هیچ مرجحی مسئله در خارج تحقق پیدا کند اما وقتی که ما فعل واجب الوجود و نفس آن فعل را مقدمه بر مصلحت خارجیۀ مترتب بر آن فعل میدانیم دیگر دراینصورت اصلاً بحث از اتفاق و ترجیح بیرون میآید. ترجیح و اتفاق و حیثیت آن فعل به علت غائیه مربوط به افعال افاعیل غیر واجب الوجود خواهد شد. اما نسبت به او اصلاً دیگر مسئله اتفاق نیست! به عبارت دیگر مسئلۀ اتفاق و عدم اتفاق از باب تقابل عدم و ملکه میماند که این عدم و ملکه در انتساب به افاعیل غیر از واجب الوجود، صحت سلب و عدم صحت سلب پیدا میکند اما نسبت به واجب الوجود دیگر اتفاق معنا ندارد. فرض کنید تقابل ماده و غیر ماده بودن یک شیء، تقابل عدم و ملکه است. آیا میتوانیم به واجب الوجود بگوییم که ماده هست یا ماده نیست؟! متعین است یا نیست؟! البته چیزی که در سواء ماده است یعنی ماده و غیر مادۀ محدود، نهاینکه مجرد به آن معنای بسیط خودش که حتی صور مجرده هم متعین هستند. نه! ماده و غیر مادهای که از باب مجردِ محدود است از باب عدم و ملکه هستند و این به واجب الوجود اطلاق نمیشود!
