
نقد دیدگاه فارابی درباره اولویت ذاتی ممکن
تحلیل نسبت ماهیت و وجود در مقام تحقق خارجی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی و نقد دیدگاه مرحوم فارابی پیرامون «اولویت ذاتی ممکن نسبت به وجود و عدم» میپردازند. بحث با تبیین این نکته آغاز میشود که اگر اولویت ذاتی یک ماهیت به حد ایجاب و علیت تامه نرسد، چگونه میتواند موجب تحقق آن در خارج شود؛ چرا که در غیر این صورت، با سفسطهای آشکار مواجه خواهیم بود. در ادامه، استاد با تفکیک میان اوصاف ذاتی ماهیت و اوصافی که در واقع به وجود بازمیگردند، به نقد این انگاره میپردازند که امکان را وصفی ذاتی برای ماهیت بدانیم. ایشان با استفاده از مثالهای عرفی و بلاغی، تبیین میکنند که حمل این اوصاف بر ماهیت، از باب «وصف به حال متعلق» است. در نهایت، با رد این شبهه که وجود صور علمی در علم ربوبی میتواند جایگزین نیاز به جعل جاعل باشد، تأکید میشود که ماهیت بدون جعل جاعل وجود، در هیچ مرتبهای از مراتب، تحقق نمییابد.
نقد دیدگاه فارابی درباره اولویت ذاتی ممکن
3پس در واقع این وصف به حال متعلق است مثل: زیدٌ ضاربٌ أبوهُ است؛ ضارب زید نیست بلکه ابوهُ است منتها ضارب را وصف برای زید میآوریم: جائنی زیدٌ ضاربٌ أبوهُ. این ضاربٌ را وصف برای زید میآوریم؛ زیدی که وصف آن این است که پدرش زننده است. چرا وصف به حال متعلق میگوییم؟! چون تعلقی بین زید و آن موصوف وجود دارد والاّ انسان که بیخود یک حرفی نمیزند! چرا بیخود و بیجهت وصف برای زید بیاوریم؟! بهخاطر تعلق!
وقتی در استثناء منقطع میگفتیم: جائنی القومَ إلاّ الحمار، این معنا ندارد! مگر حمار داخل در قوم است که شما استثناء کردید؟! این از اول خروج موضوعی و تخصصی داشته است! پس معنای این استثناء چیست؟! معنایش یک تعلقی است که بین قوم و حمار وجود دارد و بهلحاظ آن تعلق تنزیلاً و مجازاً حمار را اولاً داخل در قوم قرار میدهید و بعد از اینکه داخل در قوم قرار دادید آنوقت آن را خارج میکنید والاّ کدام آدم عاقلی میگوید: جائنی القومَ إلاّ الحمارِ؟! معنی ندارد! حمار از اول خارج است، حمار از اول داخل در قوم نیست. پس شما از اول تنزیلاً و مجازاً در باب اعتبار، اعتباراً حمار را جزو یکی از افراد قوم قرار میدهید و بعد برای تأکید در مسئله حمار را در عالم تنزیل از قوم خارج میکنید. چرا این کار را میکنید؟! برای مبالغه و تأکید انجام میدهید و بیخود هم این کار را نمیکنید.
لذا در استثناء منقطع مسئله، مسئلۀ عقلی و عرفی و داخل در بلاغت است. نهاینکه در استثناء منقطع از اول مستثنی داخل در مستثنی منه نیست، خب از اول این یک امر لغوی خواهد بود و نیازی نیست. همۀ اینها از وجوب اعتبارات مجاز و اعتبارات تحسین معنا و اعتبارات بلاغی است که این کار را انجام میدهند، بیخود که انجام نمیدهند!
علیٰکلّحال در اینجا هم وقتی که میگوییم: زیدٌ ضاربٌ أبوهُ، این ضارب وصف به حال متعلق بهخاطر تعلق بین زید و او است اما در واقع وصف برای زید نیست، وصف برای او است. بهخاطر تعلقی که بین ماهیت و وجود هست، یک کلاه بر سر این ماهیت گذاشتهایم و یک افتخاری را به این ماهیت نسبت دادیم که ای ماهیتی که تو هیچ نیستی و لَیس محض هستی و اصلاً تقرر هم نداری و الماهیةُ لیست من حیثُ هی إلاّ هی و اصلاً هیچ نوع وصفی بهلحاظ وجود بر این ماهیت حمل نمیشود، ما در اینجا یک وصف از اوصاف وجود را بر تو حمل میکنیم و این تاج افتخار را بر سر ماهیت قرار میدهیم و او را متوج به تاج امکان میکنیم درحالیکه این ماهیت ممکن نیست! وجود است که ممکن است شکل بگیرد [و نگیرد]؛ وجود منبسط و بالصرافه ممکن است در مقام انبساط شکل بگیرد یا شکل نگیرد.
