جلسه ۱۶۴
564مىخواهند یك حركتى كنند به سمت مسأله صرافت وجود و بساطت وجود به عبارت دیگر همین قاعده (بسیط الحقیقه كل الاشیاء) كه اگر حقیقت و ذاتى داراى این دو خصوصیت باشد البته هر كدامش باشه كفایت مىكنه یعنى اگر ذاتى حقیقت وجوب از نفس حقیقت آن ذات انتزاع بشود بدون احتیاج به حیثیت دیگرى و همین طور سائر مسائل دیگر این ذات، ما اسمش را واجب الوجود مىگذاریم. حالا این واجب الوجود كه وجود از آن حقیقت ذات انتزاع مىشود از آن جایى كه خود این وجود صرف است و بسیط است طبعاً نه تركیبى در ذات و ذاتیات آن وجود باید وجود داشته باشد و نه اینكه جهت نقصى از نقائص متوجهه بر ممكن باید بر این وجود حمل بشود. فرض بكنید كه مانند خلل، نقصها، جهل، اوصاف سلبیه اى كه بر ممكنات هست، تمام اینها از این ذات واجب الوجود باید دفع بشود و سلب بشود. اینكه من شرحش را نمىدهم بخاطر این است كه مطالبش را بیش از آنچه كه ایشان مىگویند ما در طول این مباحث عرض كردیم فقط روخوانیش را مىخواهیم بكنیم. حالا اگر شما دو ذات واجب الوجود را در نظر بگیرید كه حقیقت اینها، ذاتاً حقیقتشان واجب الوجود باشد امّا هر دو، دو امر متغایر با هم باشد و جداى از هم باشد اگر این دو واجب الوجود را مّد نظر قرار بدهید این دو واجب الوجود طبعاً از نقطه نظر محدودیتى كه بین آنها و بین واجب الوجود دیگر است یك صفت نقصى مترتّب بر آنها خواهد شد، یعنى وجود این واجب تا مرز عدم تدخّل و تسرّى به وجود واجب الوجود دیگر است. الان دو مرزى كه شما براى این دو لیوان در نظر گرفته اید هر كدام اینها یك مرز وجودى دارند، این وجودش تا حدیست كه به این سرایت نكند، این هم وجودش یك محدودیتى است كه داخل در این لیوان نمىشود، پس این محدودیت وجودیست كه حصارى به دور این وجود كشیده و آن حصار موجب نقص است از نقطه نظر فقدان كمال دیگرى یعنى این واجب الوجود كمال دیگرى را فاقد است در حالى كه هر كمالى

