جلسه ۱۶۴
537مجرد حیثیت انتزاع وجود و جوب و فعلیت و تمام نباشد این ممكن است در حدّ ذاته ناقص باشد در حریم نفسه. یعنى آنى ذاتش وجود است و وجوب است آنى ذاتش واجب است كه واجب در فعلیتش تمام باشد و مجرد وجود و مجرد وجوب و مجرد فعلیت باشد و این واجب است امّا اگر یك شىءاى ذاتش مجرد حیثیت نباشد بلكه در عروض وجوب وجود این محتاج به غیر باشد این دیگر واجب الوجود نیست این ممكن الوجود خواهد بود. چرا؟ چون در عروضش احتیاج به غیر دارد، پس خود ذاتش ممكن بالذات است، واجب مىشود واجب نه به ذات واجب بالغیر مىشود. پس واجب الوجود بالذات آن است كه خود حیثیت ذاتش، كه موجب انتزاع واجب الوجود است، ممكن الوجود آن است كه حیثیت ذاتش از آن انتزاع واجب الوجود نمىشود، باید ضمیمه به او بشود، امر دیگرى اتكاى به یك امر دیگرى بكند خودش را در بغل یكى دیگر بیندازد بعد به آن بگوئیم واجب الوجود تا خودش را نینداخته در بغل خدا و به او اتكاء نكرده است ما به آن واجب الوجود نمىگوئیم، به این ممكن الوجود مىگوئیم، پس از ناحیه اتكاء به غیر این افتخار واجب الوجود را براى خود پیدا كرده اگر متدلّى به غیر نبود این همان افتخار ممكن الوجود را داشت ممكن الوجود هم كه افتخارى ندارد. البته براى ما كه افتخار، همین ممكن الوجود بودن است، خدا نكند ما واجب الوجود بشویم، دیگر خیلى عالى است. همه این دردها بخاطر این است كه ما واجب الوجودیم، اگر ممكن الوجود بودیم هیچ مشكلى كسى با كسى نداشت (و امّا الاوّل امّا شقّ اوّل فلأن مصداق حمل مفهوم واحد) مصداق حمل مفهوم واحد و مطابق صدقش بالذات، یعنى آن امرى كه در خارج است و ما این مفهوم واحد را از آن انتزاع مىكنیم. و بالجمله خلاصه (ما منه الحكایه بذلك المعنى و بحسبه التعبیر عنه به) آنى كه ما از آن این معنا را حكایت مىكنیم. و به حسب او تعبیر مىآوریم از آن به واجب الوجود (مع قطع النظر عن أیه حیثیه و أیه جهه أخرى کانت) با قطع نظر از

