جلسه ۱۶۴
535چیست (أنه لِم لایجوزَ أن یکون هناک هویتان بسیطتان مجهوله الکنه) چرا نمىتوانیم تصور كنیم كه دو هویت بسیطهاى كه آن هویت بسیطه مجهولتا الكنه است یعنى حقیقتش براى انسان مجهول است، جنس و فصل كه نمىتوانیم بگوئیم چون جنس و فصل از بساطت خارج مىشود امّا از نظر مجهولیت فقط یك تصّور صرف است والّا اصلًا تحقّق خارجى ندارد، اگر آن هویت، هویت بسیط است پس بنابراین مجهوله الكنه دیگر در اینجا معنا ندارد. امّا در هر صورت ایشان آمدند یك امرى را این طورى مطرح كردند. (مختلفتان بتمام الحقیقه) بتمام الحقیقه مختلفاند (یکون کل منهما واجب الوجود بذاتِه) هر كدام از اینها واجب الوجود است (و یکون مفهوم واجب الوجود منتزعا منهما) مفهوم واجب الوجود از اینها انتزاع مىشود (مقولًا علیهما قولا عرضیا) نه اینكه ذاتى اینهاست بلكه بواسطه مقولات عرضّیه عارض بر او مىشود (فیکون الاشتراک بینهما فى هذا المعنى العرضى) اشتراكشان در حقیقت نیست بلكه فقط در یك عُروض یك صفت عرضى است كه از ذات هر كدام از این دو تا انتزاع مىشود (و الافتراق بصرف حقیقه کل منهما) از نظر اشتراكشان در این معنا صرف همین وصف است اتّصاف به همین واجب الوجود است امّا از نقطه نظر افتراق حقیقت هر كدامشان به طور كلى با دیگرى فرق مىكند (وجه الاندفاع أَنّ مفهوم واجب الوجود لا یخلوا امّا ان یکون فهمه عَن نفس ذاتِ کلِّ منهما) مفهوم واجب الوجود یكى از این دو شِّق است. یا اینكه انتزاعش از نفس ذات هر كدام از این دو تا است بدون اعتبار حیثیت خارجه اى از ذات، از خود این ذات بدون هیچ گونه حیثیت تقییدیه یا تعلیلیه ما انتزاع مىكنیم (او مَا اعتبار تلک الحیثیه) یا با اعتبار این حیثیت انتزاع مىكنیم هر دو شِقّ این مستحیلند، امّا دوّم با اعتبار حیثیت ما مفهوم واجب الوجود را انتزاع مىكنیم، (فلما مر) گذشت (ان کل ما لم یکن ذاتُه مجرّد حیثیه انتزاع الوجود و الوجوب و الفعلیه و التمام فهو ممکن) هر چیزى كه ذاتش

